۱۳۸۸ شهریور ۲۹, یکشنبه

برای هم نسلان و دوستان دربندم






حالا سه روزی می‌شود که فاطمه و علی را برده‌اند. دیشب هم ریختند خانه یکی از رفقا، مهدی شیرزاد و محمد حسین نعیمی‌پور را بردند. دلم هنوز تند می‌زند. کرخت و عاصی‌ام از این همه بی‌شرمی... شب عید فطر هم باید مرثیه‌خوانی دوستان دربندمان را کنیم. این چه شبیخون بلاییست که دست از تن و جان و زندگی ما نمی‌کشد؟
هنوز جوهر حکم آزادی محمدرضا خشک نشده بود که لبخند روی لب‌هایمان یخ زد. انگار اصلا این سال نحس خنده را بر لب‌های همه حرام کرده. آن از تحویل سالش که با انصراف خاتمی تحویل غصه و غم بود و آن هم از بهارش که نیامده زمستان شد، این هم از تابستانش که در اوج به پاییز گرایید. بهترین دوستانم را در عرض سه روز برده‌اند. چهره نجیب و خنده معصومانه محمدحسین نعیمی پور که یادم می‌افتد حسرتم دوچندان می‌شود. به جرات می‌گویم که در طول یک سال فعالیت شبانه‌روزی پویش موج سوم، محمدحسین نعیمی‌پور، جز بی‌مدعاترین‌ و زحمت‌کش‌ترین اعضای هسته مرکزی بود. وقت‌هایی بود که در اوج خستگی و وقتی همه ستاد را ترک کرده بودند، او هنوز بود، تا آخرین لحظه بود، می خواست مطمئن شود کاری زمین نمانده. گاهی در همایش‌ها می دیدم پشت صحنه دارد از ساعات اولیه صبح عرق می‌ریزد و کارهای تدارکات را انجام می دهد، محمدحسین نعیمی پور از آن دسته بچه‌هایی بود که اگرچه به ندرت و یا اصلا جلوی صحنه دیده نشد، اما اگر زحمات پشت صحنه‌اش نبود، همیشه یک جای کار لنگ بود. حالا او گرفتار بند است. به چه جرمی؟ حتما به جرم اینکه روزها وساعت‌ها برای سرنوشت کشورش وقت گذاشت و عرق ریخت، حال که وقت تقسیم قدرت و غنایم میان بالادست‌هاست، زندان و اسارتش هم نصیب او شده است. دست مریزاد! چه تقسیم عادلانه و بی‌نقصی!
مهدی شیرزاد، هم‌کلاسی خوش‌فکر روزهای خوب دانشکده علوم اجتماعی و همکار و همراهم در شورای مرکزی انجمن اسلامی دانشکده علوم اجتماعی را هم با محمدحسین، پسرخاله‌اش، بردند. همان همکاری نزدیک در شورای مرکزی انجمن اسلامی کافی بود که پیوند عمیق برادر- خواهری میانمان را استوار کند. آن سه ماه کذایی تابستان ۸۲ که به زندان افتاد، صدای مادرش دل نگران همه ما را آرام می کرد و به ادامه راه امیدوار. نه اینکه بغض و نگرانی نباشد در صدایش. که برای هر مادری هست. اما مادر مهدی از آن دست مادرانی بود که به قول خودش اگر در ملاقات‌هایش او را نمی‌دید، خیلی زود می شکست. صورت همیشه خندان مادرش و کلام مصمم او بود که مهدی را از آن اسارت نجات داد. بعد از آزادی روزی به او در دفتر انجمن دانشکده گفتم: قدر مادرتان را بدانید و بیش از هر چیز قدر آن صورت مهربانی که خنده حتی یک لحظه از آن دور نمی‌شود. مادر محمدحسین هم همان خنده متین و مهربانش را همیشه داشت. خواهرانی که امروز مادران فرزندان شریف این جنبش سبز شده‌اند و این شب‌ عید جز نذر و دعاهای مومنانه برای بازگشت فرزندانشان کار دیگری ازشان ساخته نیست.
یکی از همین شب‌های تلخ اسارت محمدرضا بود که مهدی تماس گرفت برای دلجویی. گفت برایم حرف زدن سخت است، کلمه پیدا نمی‌کنم برای این لحظه‌ها، بعد صدایش لرزید و کمی سکوت کرد و ادامه داد، اما امیدوارم شما هم مثل مادر من استوار ایستادید. محمدرضا آزاد خواهد شد و شما به واسطه این صبر رستگار. نمی‌دانم چرا وقتی این را گفت، هر دو با هم گریستیم. آرام. گویی او هم شیرینی آزادی را خوب درک کرده بود و هم تلخی صبر را. همان شب با ساره دعا کردیم باز هم محمدرضا آزاد شود و دور هم جمع شویم. نشد. باز هم شبیخون زدند. به خانه‌ها، به دوستی‌ها، به افطارهای دوستانه، هیچ جایی برای لحظه‌ای خنده بر لب آوردن نگذاشته‌اند. ما را غمزده و عبوس می‌خواهند. مهدی و ساره هنوز سالگرد ازدواجشان را جشن نگرفته بودند. هنوز از به آرامش رسیدن مهدی بعد از آن بازداشت کذایی مدت زیادی نمی‌گذشت که باز دیشب با هجوم ماموران همان حمله‌های عصبی برگشت و او در بغل محمدرضا از حال رفت. چه کسی پاسخگوی این فشارهای شدید روحی و روانی بر جوانان دلسوز و مومن این سرزمین است؟ تا کی باید تنمان از شنیدن این خبرها بلرزد؟
لبخند آرام علی و نگاه روشن فاطمه که یادم می‌افتد، گر می‌گیرم. عجیب دلواپس و بی‌قرارم برای این زوج دوست داشتنی و نجیب. یاد روزهای آخر قبل از انتخابات می‌افتم. علی را خیلی پیشترها می شناختم. از نسیم. فاطمه را اما در لباس عروسی دیده بودم. همان شب که با شیطنت معصومانه‌ و لبخند آرامی که روی لبش بود، دست علی را گرفت و سوار ماشین شد. همه گل‌های ماشین عروسشان را کندیم و پرت کردیم توی صورتشان و شادمانه فریاد زدیم از آن پیوند مبارک. بعد هم دست هم را گرفتند و رفتند سر زندگی. علی آرام شده بود. سر به راه زن و زندگی گرفته بود و در وبلاگ محبوب و پرطرفدارش را هم مدت‌ها قبل تخته کرده بود. دلش می‌خواست در اوج کناره بگیرد، خلاق بود و مبتکر. لحن آرامش همیشه اضطراب محیط را پس می‌زد.
زمستان که سر رسید و بهار شد و شور و شر انتخابات، یک روز صورت آشنای علی و فاطمه را در ستاد دیدم. گرم در آغوش کشیدم فاطمه را. دوست‌تر شدیم. زندگی به شهر برگشته بود و ما راهی خیابان‌ها بودیم هر شب تا سهمی از شعف شهر برگیریم. علی برف پاک‌کن‌های پراید قدیمی و سفیدش را می زد بالا، روبان سبز می‌بست و بعد همان‌طور آرام می‌راند. من و فاطمه کودکانه از پنجره‌ها فریاد می‌زدیم، علی دست می‌برد توی کیسه و چند تسبیح سبز جدا می‌کرد و می‌داد به ماشین‌های کناری: صلوات نذر کنید برای پیروزی میرحسین. این را با همان صدای آرام و همان خنده‌ای که در چشمانش کش می‌آمد می‌گفت و بعد هم گاز را می‌گرفت تا ماشین بعدی. همان‌ شب‌ها بود که شهر سیاه شد، دود همه جا را گرفت و ما دیگر همدیگر را ندیدیم.
همه آن روزهای ستاد، آن پرسه‌زنی‌ها در شهر، همه آن خنده‌های کودکانه، ناگهان به ترسی عمیق بدل شد. محمدرضا به زندان افتاد. من اسیر تنهایی شدم و علی و فاطمه ماندند با آن همه اتفاق تلخی که در شهر بود. روزهای اسارت محمدرضا را فاطمه با نامه‌هایش آرامم می‌کرد. می‌‌خواندم و آرام می‌شدم. می‌خواندم و امید می‌گرفتم. می‌خواندم و می‌گریستم از ان همه دردی که در دلش بود. برایم آهنگ می‌فرستاد که حال و هوایم عوض شود. حالا چه؟ هنوز جوهر حکم آزادی محمدرضا خشک نشده بود که خبر دستگیری این دو نازنین مثل پتک خورد توی سرم. کجا بردندشان؟ به چه جرمی؟ جز خشم و درد چیزی از قلمم نمی‌تراود...
یکی از همان شب‌های اسارت محمدرضا، فاطمه برایم نامه‌ای نوشت. از حال و هوایش نوشته بود. از کابوس‌هایش و از همه رویاهای ناتمامی که روزی با هم در سر می پروراندیم. برای آرامش آن روزهایم ذکری نوشته بود که به تکرار بخوانم. تکه‌هایی از نامه‌اش را اینجا می‌گذارم. حرف‌هایی است که انگار حالا من برای او باید تکرار کنم.
فاطمه. فاطمه نازنین و مهربانم! رفیق روزهای سختی و تنهایی! امشب که شب سوم اسارت تو و علی است، باز هم من زبانم قفل شده بود. در اوج استیصال نامه‌ات را دوباره گشودم. ذکری که برای روزهای سختی‌ نوشته بودی را حالا به تکرار برای شما دو نفر می‌خوانم. گفته بودی این ذکر معجزه می‌کند. من به صافی دل تو و همسر نازنینت باور دارم. پس آنقدر می‌خوانم این ذکر را تا بیایی: توکلت علی حی الذی لا یموت، توکلت علی الحی الذی لا یموت، توکلت علی الحی الذی لا یموت ...

تکه‌هایی از نامه فاطمه ستوده
سلام فاطمه‌ی عزیز، فاطمه‌ی صبور
من این‌جا نشسته‌ام و هزار فرسنگ از تو دورم. ولی خدا را شاهد می‌‌گیرم که از همان شب اول به یادت بودم و هستم. نه فقط به یادت.
فاطمه. دورم ازت. هزار بار خواسته‌ام برایت نامه بنویسم. اما راستش را بخواهی... نتوانسته‌ام. سه هفته پیش به علی گفتم من از فاطمه خجالت می‌کشم. تا می‌آیم دو خط بنویسم برایش، اشکم می‌گیرد. ننوشتم برایت. اما مدام، هرشب، هر دقیقه جویایت هستم.
بر ما هم سخت گذشته فاطمه. می‌دانم. نه به سختی آن‌چه که تو کشیدی. فاطمه. من می‌ترسم. دوهفته‌ای است بهتر شده‌ام. ولی تا همین دو هفته پیش، هرشب کابوس می‌دیدم. هر شب توی خواب‌های من اشک‌آور می‌زدند. هرشب دنبالمان می‌دویدند. و تمام کوچه‌ها بن‌بست بود...
می‌دیدم می‌دوم. بیدار می‌شدم هم، می‌دیدم دارم می‌دوم. فاطمه. با هر بار زنگ درمان را زدن، تمام تنم می‌شود دلهره. تمام تنم می‌شد دلهره. که ای وای آمدند... دارم بهتر می‌شوم این روزها اما.
فاطمه. چقدر خوب بودند آن روزهای دور. همان روزی که دو تا شال سرت کرده بودی و بهت گفتم زیبا شده‌ای. شب‌اش زدیم توی کوچه و خیابان. رضا ماند آن‌جا. چشم‌هایش قرمز شده بود از خستگی. با همان تسبیح سبز دور گردنش. با همان پیراهن صورتی‌اش. این صحنه‌ها از ذهنم نمی‌روند انگار.
مدام می‌لرزم. زیاد گریه می‌کنم. زیاد. من صبور نیستم. ته دلم می‌لرزد هی. توی خیابان درست نمی‌توانم راه بروم. می‌دانی. هی صدای باتوم توی گوشم است. هی بوی دود توی دماغم. هی بوی اشک توی چشم‌هایم. از هر گوشه‌ی این شهر لعنتی که رد می‌شوم، با خودم می‌گویم خدایا، چند تا آدم گوشه‌ی این خیابان تلف شده‌اند؟ باتوم خورده‌اند؟ فاطمه. من این روزها از تمام کوچه‌پس‌کوچه‌‌های شانزده‌آذر و قدس و دوازده‌فروردین و دانشگاه و توپخانه و فردوسی و هفت‌تیر و فاطمی بدم می‌آید. فاطمه. نمی‌توانم از خیابان فاطمی رد شوم و چشمم به آن ساختمان چند طبقه‌ی منحوس بیفتد و دیوانه نشوم.
فاطمه. کسی نمی‌داند هنوز. چهل روز تمام، فقط یک راز من را سر پا نگه داشت. یک جمله‌ی مقدس. چیزی مثل اسم اعظم. پیدایش کرده بودم آن‌چه را که باید پیدا می‌کردم. خودش بود. فقط یک جمله: «توکلت علی الحی الذی لایموت...» افتادم دنبالش. ابوذر گفت فایلی دارد از مجموعه سخنرانی‌های دکتر کدیور در حسینیه‌ی ارشاد. جلسات توکل در قرآن. قرار شد برساند بهم. هنوز که هنوز است این فایل را ندارم. اما آن یک جمله با من ماند. همان سر پا نگهم داشت. مدام تکرارش می‌کردم.
فاطمه. می‌دانم شرم می‌کنم بگویم. می‌دانم ایمان تو بس ژرف است. اما یادت بیاید این جمله را ابتدای اذان ملکوتی موذن‌زاده اردبیلی. محال است اول اشک نیاید و بعدش آرامش.
دعایم کن. دعای تو این روزها مستجاب است. دستت نزدیک‌تر است به آسمان. دعا کن خدا از ترس دورم کند و به آرامش نزدیک. آرامش که بگیرم، به روزهای عادی‌ام برمی‌گردم. دست برمی‌دارم از این دردها. از این قرص‌ها. از این حرص‌ها. دعا کن صبور شوم.
فاطمه. بامداد جمعه 9 مرداد. ساعت یک و بیست و یک دقیقه‌ی صبح



فاطمه شمس

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر