۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

دل نوشته ساره عظیمی برای همسر دربندش مهدی شیرزاد

شبي كه تو را از من جدا كردند 27 شهريور ماه، شش ماه از عروسيمان ميگذشت. آن شب ما در مهماني افطار بوديم. خوب به ياد دارم كه اولين آشنائيمان هم در يك مهماني افطار بود. آن شب ، شب 27 شهريور ماه يك ماه بود كه به پادگان رفته بودي و سهم من از ديدار تو و همراه تو بودن در اين يك ماه به شبهاي جمعه‌اش خلاصه مي‌شد. و حالا آمده بودند غافلگيرانه در مراسم افطار تا همين شبهاي جمعه را هم از من بگيرند.

شب فراق هر دو آرام نداشتيم . بي قرار بوديم و بي قرار. بهم لبخند ميزديم اما هر دو خوب ميدانستيم كه قلبهايمان چه محكم و بي تاب به قفسة سينه مان ميكوبد. به كنارت آمدم . وضو گرفته بودي تا نماز بخواني و بروي . گفتم : «مهدي جان ،قرآن باز كن ببين خدا چي ميگه ... » قرآن را به دستت دادم . بازكردي . آيات آخر سوره هود بود. با اين آيه خداوند آغاز كرد : « واصبر فان ا... لا يضيع اجر المحسنين » ( و صبر كن ، همانا خداوند پاداش محسنين و نيكوكاران را ضايع نمي‌كند).


دستانم را مي فشردي از شوق كه خدا چه زيبا با ما سخن ميگويد وبا اين آيه تمام شد : « ولله غيب السموات و الارض، واليه يرجع الامر كله فاعبده و توكل عليه و ما ربك بغفل عما تعملون » ( و براي خداست اسرار آسمان ها و زمين و همه كارها به سوي او باز مي گردد،پس او را عبادت كن و بر او توكل كن و پروردگار تو از آنچه عمل ميكنيد غافل نيست) (آيات 115 تا 123 هود)
نمازت را خواندي و من اقتدا كردم. اقتدا كردم به عزيزي كه ديرآشنا بود و به ايمانش ايمان داشتم. در را باز كردند و تو را با خود بردند.

بچه‌ها بلند برايت « فاالله خير حافظاً فهو ارحم الراحمين» خواندند و من در دل زمزمه مي‌كردم:
او مي‌رود دامن كشان من زهر تنهايي چشان ديگر مپرس از من نشان كز دل نشانم ميرود


چند هفته‌اي گذشت عروسي زهرا جلايي پور عزيز بود . و من به نيابت از تو و خودم در مجلس شادي دوستانمان شركت كردم. آخر مجلس خانم عزیز و محجبه‌اي كه هم دانشكده‌ايت در دانشكده علوم اجتماعي بود به سراغم آمد و از روزهاي سختي كه در چند سال گذشته داشت برايم گفت. تعريف كرد كه تو از اين مسأله مطلع بودي و در يكي از آن روزهاي پر درد و رنج به كنارش رفته بودي و از مواجهه با مشكلات گفته بودي. از تفاوت انسان مومن و انسان غير مومن. از اين كه غير مومن وقتي با مشكل مواجه ميشود. دائم شكايت ميكند و چرا ميآورد اما «مومن» وقتي كه به رنجي دچار ميشود دائم و ذاكر روبه سوي پروردگار ميكند و ميگويد: « متی نصرا... » هنوز جمله را تمام نكرده بود كه دلم خاشعانه لرزيد. در دلم ادامه دادم و زمزمه كردم :« الا ،ان نصرا... قريب »( و آگاه باشيد، همانا ياري خداوند نزديك است)
باز هم چند هفته اي گذشت ، نزديك به 40 شب است كه تو را از من جدا كرده اند و هيچ خبري از آزادي نيست. اين بار نا آرامم و نا آرامتر از هميشه، مادر مهربانم مثل هميشه ميگويد توكل كن و پدر بزرگوارم هم مرا دعوت به صبر مي كند و مي گويد محكم باش.

ديدن روي ماه هر دوشان كافي است براي آرامش خاطر من اما امروز ناآرامم. نا آرامتر از هميشه . دلم پراست از اين همه بي وجداني و رفتارهايي كه ذرهاي بويي از انسانيت نبردهاند . تا « مهرك » عزيزم خبر ميدهد از دعاي كميلي كه قراراست در خانه پدرش برگزار كند آرام ميگيرم كه "چه چيز بهتر از دعاي كميل براي دل پر از درد من ...»
دعا را آغاز كرديم اما تنها چند خط به پايان دعا باقي مانده بود كه چندين ده نفر وارد منزل شدند و 70 نفر از ما را با خود بردند.


من و خواهرم « فاطمه » و برادرت «امين» هم جز 70 تن. چشمانمان را بستند و دستهايمان را هم . نفهميدم كجا ميبرندمان اما هر چه بود با تشويش خاطر و اضطراب و بي خبري از آينده شبمان را صبح كرديم و صبح فهميديم كه امين را به اوين ميبرند. رو به آسمان كردم و به خدا گفتم :«رب اغفرلي و لاخي و ادخلنا في رحمتك و انت ارحم الراحمين » (خداوندا، ببخش بر من و به بردارم و داخل كردان ما را در رحمتت در حاليكه تو ارحم الراحميني).


پس از 22 ساعت آزادمان كردند و من و فاطمه عزيزم به سمت خانه پدر و مادرمان رهسپار شديم.
در راه به تو فكر ميكردم و امين. اما بيشتر دغدغه و نگرانيام شده بود «هدي» .از وقتي تو رفتي امين پكر شد. خودت بهتر از هركسي ميداني كه اگر امين نارحت شود زمين هم به آسمان رود حل معضل نميشود. اما با او حرف زدم. ساعتها درد دل كرديم و من برايش گفتم كه بايد جاي خالي تو را حداقل براي هدي و مامان و بابا پركند و كرد... امين عزيز در تمام اين شبها وروزها لحظهاي از هدي غافل نبود. اما حالا دو برادر را برده بودند و من و هدي تنها ...
به پدر و مادرت فكر ميكردم و اين كه چطور خبر دستگيري امين را به آنها بدهم. يادم به مطلب « شرم از آزادي» ات افتاد. حالا من شرم دارم كه آزادم و تو بهترينم و برادرم امين در بنديد.


در خانه باز شد. مامان و بابا به همراه هدي بودند. مهدي آرام جانم ، لحظه آرامش من ، لحظه آزاديام نبود. بلكه لحظهاي بود كه مادر و پدر صبور و بزرگوارت را ديدم. پدر مرا محكم در آغوش گرفت و مادر مثل هميشه لبخند بر چهره داشت. آنها متوكل و مقاوم بودند با اين كه دو پسرشان در بندند. آن شب چشم از آنها برنداشتم و بي وقفه نگاهشان ميكردم كه ديدن سيماي مومن خود نوعي عبادت است . ايمان و توكل در چشمانشان موج ميزد...
باز هم چند هفتهاي گذشت . سركلاس نشسته بودم كه خبر آزادي «علي پيرحسين لو» را دادند. در پوست خود نميگنجيدم . شتابان به سمت فاطمه حركت كردم و او را در آغوش كشيدم. «علي» كه وارد خانه شد بياد مهماني افطاري اي افتادم كه در خانه خانم توحيدلو بود و من براي اولينبار با اين زوج خوشبخت آشنا شدم. مهماني كه تمام شد ،در راه خانه از تو پرسيدم در مورد مرد جوان آرامي كه خوب هم صحبت ميكرد. تو، علي پيرحسين لو را به من معرفي كردي و گفتي كه چه جوان با استعدادي است و اين كه چقدر علي را دوست داري و ...


شب به خانه آمدم . اشك همه چشمانم را تصاحب كرده بود. قرآن را در آغوشم گرفتم و به خدا گفتم : « پس كي نوبت من ميشه ؟ كه مهدي بهم زنگ بزنه و بگه كه آزاد شده ، كه در راه خونه هست...»


خداوند فرمود : «از تستغيثون ربكم فاستجاب لكم انی ممد كم بالف من الملائكه مردفين . و ما جعله الله الا بشري و لتطمئن به قلوبكم و ما النصر الا من عندا... ان ا... عزيز حكيم. (9و10 سوره انفال)
( و بياد آريد هنگامي را كه استغاثه به درگاه پروردگارتان ميكرديد پس دعاي شما را اجابت كردیم كه همانا من با 1000 فرشته به ياري شما آمدم و اين ياري فرشتگان را خدا نفرستاد مگر آن كه بشارت و مژده باشد و تا دلهاي شما را مطمئن سازیم و بدانيد كه نصرت و پيروزي نيست مگر از جانب خدا كه خدا را كمال قدرت و حكمت است).


دلم آرام گرفت. به خدا گفتم :" و ما لنا الا نتوكل علي ا... و قد هدنا سبلنا و لنصبرن علي ما اذيتمونا و علي ا... فليتوكل المتوكلون. ( 12 ابراهيم) ( و چرا بر خدا توكل نكنيم در حاليكه او ما را به راه راست هدايت فرموده و البته به آزار و ستم هاي شما صبر خواهيم كرد كه صاحب توكل بايد هميشه و در همه حال به خداوند توكل كند)


مهدي جان ، به همراه دوستان خوبم ( ياسمين و ساحل و لطيفه) خانه را آب و جارو كردم و حالا نشسته ام به انتظار تماس تو.كه بگويي آزاد شده اي و بر ميگردي به كنارم ، تا دوباره آرامش را به زندگيم برگرداني و روزهاي شاد و سبز را دوباره آغاز كنيم . نگاهم به در است و اميدم به خدا ....

ساره عظيمي
نيمه شب 13 آبان
1388

۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه

به سپیداران دربند؛ مهدی و امین


سپیداران رشید من

اگر بین ما دیوار کشیدند

باکی نیست

ریشه های ما در اعماق خاک در هم تنیده اند

و از چشمه های زلال این سرزمین جرعه می نوشند.

نسیم هر روز از شما خبر می آورد

و عطر صداقت تان را در شهر می پراکند

بلند قامتان سرفراز

شیردلان صبور من

نشنیدید آوای پرندگانی که از فراز شهر گذشتند

و بر شاخسار افراشته ی شما نشستند

آن ها حکایت عشق آدمیان را در گوش تان نجوا می کنند

زنده بمانید و دستان بلند طراوت تان را تا اوج ابرها فراز کنید.

آن جا فرشتگانی نشسته اند

که حکایت صافی عاشقان را تا افلاک می برند.

آن پرستوی شادی که شادمانه بر شاخه هایتان جست و خیز می کرد

روایت عشقی آسمانی را برایتان زمزمه می کرد

که شما در آن روییدید.

ای زادگان عشق

قلب هایتان فروزان باد.

آرزو می کنیم، مبادا که نهال امید در دلمان خشکیده باشد!

از بالا راست به چپ: شهاب طباطبایی، علی پیرحسین لو، حسین نعیمی پور، مهدی شیرزاد، سعید نورمحمدی، فریبا پژوه، هنگامه شهیدی، محمد امین شیرزاد، هادی حیدری، مهدیه مینوی، محبوبه حقیقی، عطا تهرانچی، اسماعیل صحابه، نگار سایه، عاطفه نبوی، میثم وره چهر، سعید قریشی، محمد حسن خوربک، محمد قوچانی، سعید شریعتی

بالاخره آمد این عید ِ امام هشتم و این ۸۸/۸/۸ که انتظارش را می کشیدیم. چه آرزوها که نداشتیم برای این روز. چه دعاها نکردیم برای این روز و چقدر خواستیم که دوستانمان باما باشند در این عید. چقدر دوست داشتیم که جشن میلاد بگیریم و دستانمان را به سوی حرم امام هشتم بلند کنیم و به اتفاق هم برای آبادانی، سربلندی و آزادی میهن عزیزمان دعا کنیم. اما امروز آمد، روزی که هرچند یک روز از روزهای تقویم است، اما برای خودش ماندگار شده. روزی که میلاد است، آن هم میلاد امامی که همیشه نزدیکترین توسلمان به او بوده، زیرا که مجاورش بوده ایم. و چقدر آرزوها که نداشتیم و نداریم برای امروز و برای فردایمان.
آرزو کردم ایکاش دوستانم در بند نبودند. آرزو کردم ای کاش روزی بود که کسی به جرم اختلاف در سلیقه و نظر و به جرم اندیشه در بند نبود. آرزو کردم آزادی کسانی را که تا امروز ماه هاست که در زندانند. آرزو کردم توفیق همگی مان را برای کسب تاییدات الهی. آرزو کردم توفیق خلوص در برابر اویی که راه از اوست، مسیر از اوست و خواست و اراده اوست که محقق خواهد شد. آرزو کردم بندگی اش را، آرزویی کردم پروای در برابر خدایی کردن بر روی زمین را، آرزو کردم پروای در برابر خدایی بندگان را بر زمین تاب آوردن، آرزو کردم در موضع ظالم قرار نگرفتن را، آرزو کردم مورد ظلم واقع نشدن را، آرزو کردم کسب شادمانی واقعی را، آرزو کردم کسب آزادی و آزادگی واقعی را.
امروز که یک روز خاص بود و روز میلاد بود، تمام آرزویم شد میهنم و دوستانم. سربلندی هردو را می خواهم تا روزی دیگر و خاطره ای ماندگار دیگر. مگر چقدر این اعداد می توانند کنار هم بنشینند؟ مگر چندبار این چهار رقمی ها تکرار می شود. امروز آرزو می کنم، تا با صدای بلند اعلام کنم که آرزو و امید در دل جوان ایرانی نمی میرد. انگیزه از خانه دل ما رخت بر نخواهد بست. حرکت و پویایی، شور و شعور همراه ما خواهد بود. می خواستم از همه کسانی که این روزها آرزوهای بزرگ داشتند، از همه کسانی که آرزوهای سبز داشتند، بخواهم بیایند و با هم آرزو کنیم. می خواستم همه بیاییم و بگوییم که امیدواریم ۹۹/۹/۹ کجا ایستاده باشیم؟ بگوییم در این یازده سال چه مسیری را می خواهیم طی کنیم؟ بیایید از آرزوها و امیدهایمان برای آن روز بنویسیم. بنویسیم تا باور کنیم که هنوز امید و آرزو در دل هیچکدام از ما نخشکیده است. بنویسیم تا به همه بقبولانیم که ما هم چشم اندازی از آینده خود و کشورمان و جامعه مان دارم و قرار نیست برایمان چشم انداز بنویسند. بنویسیم تا ببینیم که برای نسل بعد خود چه می خواهیم، که دیدیم و درک کردیم آنچه برای نسل ما خواسته شد.

پی نوشت: عید بر همگی مبارک
پی نوشت دو: اسامی و عکس زندانیان بی شمارند. دوستانم و کسانی که به نوعی، روزی روزگاری را با هم بوده ایم اینجا آوردم. هم جوانان ِ دربند بیشترند و هم دیگرانی که کم به گردنمان حق ندارند. برای رهایی تک تکشان دعا می کنیم!

سمیه توحیدلو


۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

توطئه دعای کمیل


شش و نیم بعد از ظهر پنجشنبه 30 مهر 88، انبوهی پلیس امنیت با هیبتی وحشت آور ریختند در کوی فراز تا "توطئه ی بزرگ" را که از طریق خواندن دعای کمیل در آپارتمان کوچکی در طبقه هفتم این مجتمع در جریان بود خنثی کنند. این بار در بین 71 نفر دستگیر شده در این رویداد عجیب پسرم محمد امین، عروسم ساره (همسر مهدی که امروز 40 روز از دستگیری اش می گذرد) و خواهر عروسم نیز جزو دستگیرشدگان بودند. خانم ها بعد از 22 ساعت بازداشت و نگهداری در شرایطی بسیار نامطلوب، آزاد شدند ( به جز 3 نفر) و از میان آقایان دستگیر شده نیز 16 نفر به اوین منتقل شدند که محمد امین جزو آنهاست. **


به هنگام هجوم، آنچنان محله را بسته بودند و یورش آورده بودند که گویی به تسخیر قلعه الموت مشغولند و هدفشان از پای در آوردن چریک های آموزش دیده ای است که در اسلحه و مهمات غرق اند. بچه ها در آن سو از همه جا بی خبر به قرائت دعای کمیل مشغول بودند. بیش از یک صفحه از دعا باقی نمانده بود که از پشت پرده های اشک، سایه های دهشت آوری را بالای سر خود دیدند: "هیچکس از جایش تکان نخورد. به هیچ چیز دست نزنید، هیچ صدایی نباشد، موبایلها را بالا بگیرید، صحبتی نباشد. همانجا که نشسته اید منتظر بمانید تا ماموران سراغتان بیایند." جملاتی که هرگز فراموش نخواهند شد.
مردها را یکی یکی دستبند زدند و 5 تا 5 تا بردند و سپس زنها را، و ماجرایی آغاز شد که احتمالاً در آینده ای نه چندان دور چالشی بی پاسخ را برای حاکمیت و به ویژه نهادهای امنیتی و قضایی درگیر موضوع رقم خواهد زد. در آن سو برخی از مدعوین که دیرتر آمده بودند قبل از رسیدن به حوالی محل، پی به وضع غیرعادی محیط برده و از همانجا برگشته بودند و سپس خبر در شهر پیچید. خانواده ها سرگشته و حیران به دنبال کسب خبر بودند، اما از کجا؟ کسی نمی دانست چه کند. دهها تماس بی حاصل با یکدیگر، اما هیچکس خبر خاصی نداشت. تلفن های همراه دستگیر شدگان نیز هیچیک جواب نمی داد. مامورین دستگیر کننده در دم همه آنها را جمع آوری کرده و با خود بردند.
کلانتری های اطراف همگی اظهار بی اطلاعی می کردند. در کشور ما اصولاً پلیس فقط خود را موظف به انجام ماموریت محوله، یعنی دستگیری می داند. احتمالاً رفع نگرانی از اطرافیان شخص دستگیر شده و اطلاع رسانی حتی در حداقل سطح ممکن، وظیفه اداره ثبت احوال است! ساعتها در اضطراب سپری شد و نهایتاً به یمن اطلاع رسانی رسانه های خبری خارجی و سایتهای اینترنتی معلوم شد، به جز تعدادی اندک، هر که آن شب در خانه میراب زاده (پدر همسر شهاب طباطبایی) بوده است را با خود برده اند. بنابر یک قاعده نانوشته اگر اصلاح طلبی به طور ناگهانی مفقود شد نه باید از کلانتری ها پرس و جو کرد و نه از بیمارستانها، بلکه باید فرض کرد که "برادران" او را با خود برده اند و " هروقت صلاح بدانند" به خانواده اش اطلاع می دهند.
آن شب کلیه دستگیر شده ها را به ساختمانی در مرکز شهر می برند. خانم ها را که 30 نفر بودند در یک اتاق چند متری جای می دهند و آقایان را در نمازخانه آن ساختمان نگه می دارند. اگر می خواستند بخوابند زمین فرش می شد از آنها، البته در آن شب خبری از خواب نبود، فقط برخی برای دقایقی از حال رفتند. از نیمه شب به نوبت آنها را صدا می زنند و مورد بازجویی قرار می دهند. سوالهایی به غایت بی ربط و پاسخ هایی از آنها بی ربط تر. در عجبم که از این سناریوی آشفته چه دستاورد اطلاعاتی عاید آقایان شده است؟ از این که پس از چند ساعت جنگ اعصاب، شرایط پرتنش، بی خوابی و وضع نامناسب محل، زن و مرد وپیر و جوان را نصف شب بازجویی کنند که: روز قدس کجا بودی؟ شغل بابات چه بوده؟ چرا شغل عوض کرده؟ فعالیت هایت قبل و بعد از انتخابات چه بوده؟ چه کسی از نزدیکانت زندانی است؟ و...
شما تصور کنید از دختران و پسران جوانی که بعضاً فاقد هر گونه تجربه سیاسی هستند، ساعاتی بعد از نیمه شب سوال کنند که "نظرت راجع به محکومیت شهاب طباطبایی چیست؟ آیا به نظر تو سنگین است؟" و در آن شرایط خاص تلاش کنند به این بندگان خدا بقبولانند که "نه خیر، حکم شهاب بسیارعادلانه است و ما کار خوبی کردیم که شما را گرفتیم تا در این نیمه شب شما را از غفلت برهانیم"!
یک زمانی فکر می کردیم سربازان گمنام وزارت رفتارهایشان حساب شده است و کیلویی برخورد نمی کنند. گویا استانداردهای احمدی نژادی تا قلب این نهاد حساس هم جلو رفته است و کارهایی می کنند که قبلاً از دیگران توقع آن می رفت. آخر چگونه می توان از یک دستگیری فله ای و بازداشت کلیه شرکت کنندگان در یک مراسم از دم، توقع داشت که اطلاعات درستی حاصل شود و آن طور که مدعی هستند توطئه ای برملا شود؟ شواهد نشان می دهد یک شازده نابغه ای همه آقایان را سرکار گذاشته و آنها را درگیر پرونده ای کرده است که سرانجام آن جز خجالت و شرمندگی چیزی نیست.
آن شب یک تیم بازجویی را فرستادند تا در اسرع وقت به قول خودشان از متهمان تحقیق کنند. آن وضع دستگیر شدگان که شرح دادم، این طرف هم شما تصور کنید خود اینها چه آدمهای بدبخت و گرفتاری هستند، که ناگزیرند از نیمه شب پنجشنبه خانه و زندگی را رها کنند و تا بعدازظهر جمعه، تمام شب تعطیلی و آخر هفته خود را تباه کنند تا به اصطلاح توطئه کشف کنند آن هم در مراسم دعای کمیل! خب، معلوم است که اینها هم در وضع روانی درستی به سر نمی برند و با کوچکترین بهانه ای به متهم تهاجم می کنند. گاه با خود فکر می کنم این چه زندگی است که اینها دارند. نه دنیا عایدشان می شود و نه آخرت! خسرالدنیا و الاخره.
بگذارید یک حساب سرانگشتی بکنیم و ببینیم اصولاً چه محاسبه ای می توانسته پشت این قضیه باشد. یک احتمال این است که با دیدگاه های آقایان، فرض کنیم اصل این برنامه دعای کمیل توطئه دشمنان بوده و هرکس که در آن شرکت می کرد در واقع در یک توطئه شرکت کرده بود. خب، اگر چنین بوده است چرا زودتر جلویش را نگرفتند؟ به یاد داریم که اواخر ماه رمضان امسال، قرار بود یک مراسم افطاری از طرف آقایان خاتمی و کروبی در یکی از مساجد برگزار شود و دوستان گرد هم جمع شوند. طبق معمول آقایان احساس کردند آسمان به زمین می آید و زمین به آسمان می رود اگر اصلاح طلبان در قالب یک مراسم افطاری ساعتی را به ملاقات یکدیگر بگذرانند. پیغام و پسغام دادند کرور کرور که برنامه را به هم بزنید. دوستان هم افطاری را لغو کردند. چندین بار دیگر هم در طول ماههای اخیر با این تهدید که اگر جلسه بگیرید با شما برخورد می کنیم مانع تجمعات حتی سی چهل نفره اصلاح طلبان شده اند. صرف نظر از اینکه اصولاً این کار نقض حقوق قانونی شهروندان است، اما اگر در چارچوب ادبیات و تفکر این آقایان واقعاً تصور این بود که جمع شدن عده ای کمتر از صد نفر در یک آپارتمان کوچک و مراسم دعای کمیل آنها پایه های امنیت ملی را به لرزه در می آورد، بسیار خوب، می توانستند مثل دفعات دیگر پیغام دهند که باید مراسم را لغو کنید. بعید می دانم کسی ادعا کند که اطلاع نداشتند، چون اطلاع رسانی حتی در سطح سایت ها هم شده بود و آقایان با آمادگی کامل به مراسم هجوم آوردند.
فرض دیگر که در بعضی صحبت ها ادعا کرده اند این است که " شما خبر ندارید، قرار بوده اتفاقاتی بیفتد، مسئله دعای کمیل نبوده، یک عده قصدهایی داشته اند، در بین شرکت کنندگان عواملی بوده اند که تصمیم هایی داشته اند و ..." تجربه سالها زیستن در این کشور به ما نشان می دهد که برخی از برادران وقتی به شدت کم می آورند و استدلالی برای برخوردهایشان ندارند یک ژست پیچیده اطلاعاتی به خودشان می گیرند که گویی چیزهایی می دانند که نعوذبالله خدا هم نمی داند. و بعد با همین قیافه های به ظاهر عاقلانه و نگاههای عاقل اندر سفیه مدعی می شوند که "صبرکنید، خواهید دید که پشت پرده، چه توطئه هایی بوده است و چه دستهایی در کار است و...".
معمولاً نتیجه این فرآیند آن است که عده ای مدتی در زندان می مانند، به حقوق قانونی افراد تجاوز می شود، کسانی از شغل و موقعیت خود رانده می شوند، آبروهایی می ریزد، بی گناهانی قربانی می شوند، ماهها می گذرد و بلکه سالها و هیچ خبری از آن توطئه های عجیب و غریب و ادعایی نمی شود. معمولاً هم کسانی که از این فشارها جان سالم به در برده اند دیگر حال و حوصله و انگیزه آن را ندارند که خود را به خطر اندازند و یقه آقایان را بگیرند که چه شد آن ادعاها که می کردید.
حال بیایید فرض کنیم که آقایان اخبار و اطلاعاتی داشته اند که مثلاً قرار است بعد از برنامه دعای کمیل اتفاقاتی بیفتد. هرچند برای من تصورش بسیار دشوار است که جز کمی مبادله اخبار و اطلاعات ضمن پذیرایی بعد از دعا چه اتفاقی ممکن بود بیفتد؛ اما گیرم که چنین بوده است. خب، اگر شما با اطلاعات موثق این را می دانستید، چرا از دم همه را گرفتید و بردید؟ چرا برخوردتان را به عواملی که مدعی شناسایی آنها هستید محدود نکردید؟ چرا با آن شتاب زدگی همه را مورد بازجویی هایی قرار دادید که به لحاظ استناد حقوقی و حتی اطلاعاتی دو قران ارزش ندارد؟
آیا طبق معمول قضیه از این قرار نیست که اول یک فرضیه اطلاعاتی بر مبنای تئوری توطئه در ذهن های افراد خاصی که به شدت به بیماری توهم مبتلا هستند شکل می گیرد و بعد زمین و زمان به هم دوخته می شود تا این فرضیه به اثبات برسد؟ آن طور که به نظر می رسد در این فقره آقایان به شدت به کاهدان زده اند و گاف داده اند به اندازه کوه دماوند. معلوم نیست چه کسی ناگهان اینها را به وحشت انداخته است که "وانظاما، چه نشسته اید که این اصلاح طلبها کارشان به جایی رسیده که دعای کمیل برگزار می کنند! مگر در این شهر نمی شود جای دیگری دعای کمیل خواند که عدل، این جماعت مسئه دار می خواهند دور هم جمع شوند و بدون حضور برادران دیگر دعا بخوانند؟ غلط کرده اند این پر روها..." و سپس آن ماجراها که شرح دادم.
اما در هر صورت خواهی نخواهی آقایان دستشان بند شده است و ول کن نیستند. از طرفی می گویند حال که به هر دلیل هزینه کردیم و کسانی را تا اینجا آوردیم حیف است مفت رهایشان کنیم. بگذار چند روزی مهمان ما (اصطلاح رایج آقایان) باشند تا از آنها تحقیق کنیم (یعنی اطلاعات مان را تکمیل کنیم، آن هم از راه بازجویی). علاوه بر این با خود حساب می کنند که الان اگر همه اینها را رها کنیم پررو می شوند و علیه ما دست می گیرند، بگذار کمی آب خنک بخورند تا بادشان خالی شود و وقتی رفتند بیرون برایمان کری نخوانند."
متاسفانه در برخی از محافل اقتدارگرایان و حتی در میان برخی از مسئولان که چندان هم مایل به اعمال خشونت و ادامه دستگیری ها نیستند گهگاه استدلالی مطرح می شود به این مضمون که "اگر اینها را آزاد کنیم اقتدار نظام زیر سوال می رود، و یا ابهت دستگاه امنیتی شکسته می شود. بنابراین باید مدتی دست نگه داشت تا مخالفان به طمع نیفتند و فکر نکنند نظام اهل کوتاه آمدن است." نتیجه این تفکر و این عملکرد سه چیز است: ظلم، ظلم و ظلم. و این همان چیزی است که بدتر از کفر بنیان یک نظام را به خطر می افکند.ایکاش آقایان شهامت داشتند و با صداقت می گفتند: " اشتباه کردیم، گزارش غلطی به ما رسید و تحلیل نادرستی داشتیم". و تلاش می کردند از دستگیر شدگان دلجویی کنند. آنچه آقایان نگران شکستن اش هستند، اقتدار نظام و ابهت دستگاه مدیریت کشور نیست، بلکه مقام و موقعیت شخصی خودشان است. وگرنه نظامی که در دید مردم قادر است به تصحیح اشتباه خود بپردازد نه تنها شکستنی نیست بلکه محبوب و مورد حمایت مردم است. و بر عکس نظامی که ناچار شود از تمام آبرو و ارزش خود مایه بگذارد تا به هر قیمتی که هست اشتباه کاری ها و روشهای غلط و ناپسند برخی از کارگزاران خود را توجیه کند روز به روز خدشه دارتر خواهد شد.
اکنون و در وضعیت فعلی ظاهراً باید تعدادی از جوانها و اصلاح طلبان بازداشت شده تحت عنوان "پرونده دعای کمیل"، تحت فشار بازجویی ها قرار گیرند و خدا می داند تا کی در بازداشت بمانند تا به هر نحو که شده کسانی ثابت کنند در دعای کمیل مذکور توطئه ای در جریان بوده است. یادمان نرود از آغاز اصلاحات تاکنون، از پرونده عصرعاشورا گرفته تا کنفرانس برلین و دهها پرونده ریز و درشت دیگر هر ماه و هر سال آقایان مدعی کشف توطئه بوده اند و هنوز حتی در یک مورد نتوانسته اند چیزی را به اثبات برسانند.
این تاریخ را و این نوشته را به یاد داشته باشید. ببینیم بچه های دستگیر شده و خانواده های آنان تا کی باید چشم انتظار بمانند و سرانجام مدعیان چه دلایل محکمه پسندی خواهند داشت. چشم انتظاریم ببینیم آقایان ورای این جمله که توطئه ای در کار بوده چه توضیح قانع کننده ای برای تعرض به یک محفل خصوصی و قانونی داشته اند.

--------------------------------------------------

** برخی از جزییات ماوقع ممکن است کمی دقت نداشته باشند. دوستان عزیز در کامنتها تصحیح کنند.

به محمدامین شیرزاد و نگاه مهربانش

قاضی گفت: مجرم را بیاورید
{گمان کنم منظورش متهم بود}
شما به زندان محکوم شده اید
و به خیالم هیچ دفاعی ندارید
متهم گفت: جرم من چیست؟
قاضی گفت:
اندیشیدن
فهمیدن
دعاکردن
و چه گناهی از اینها بزرگتر؟
متهم زیر لب زمزمه کرد:
فهمیدن...فهمیدن....فهمیدن
ماموران آمدند
و او را پیش از هر دفاعی
به زندان انداختند
به جرم
فهمیدن...فهمیدن...فهمیدن

تظلم خواهی نزد آیات عظام برای آزادی محمدحسین نعیمی پور


جمعی از دانشجويان و دانش‌آموختگان دانشگاه علامه طباطبايی، نامه‌ سرگشاده‌ تظلم خواهی به مراجع و آيات عظام بيات زنجانی، يوسف صانعی، ناصر مكارم شيرازی و حسينعلی منتظرِی پيرامون بازداشت غيرقانونی محمدحسين نعيمی‌پور نوشته اند.
یادآور می شود، محمدحسین نعیمی پور، در تاریخ 27 مهرماه و در آستانه روز قدس در موج بازداشت اعضای جوان جبهه مشارکت با حکم دادستان تهران بازداشت و به بند 209 زندان اوین منتقل شد.
به گزارش موج سبز آزادی متن نامه بدین شرح است

به نام خداوند مهربان

چو غنچه گرچه فروبستگیست كار جهان

تو همچو باد بهاری گره گشا میباش

سلام

شما بزرگواران نیك میدانید كه طی صد و چند روز گذشته چگونه قدرت ارگان قضایی كه باید امید ستم كشیدگان و تظلم‌خواهان باشد بدل به جایگاهی برای ظلم و تهدید و تحدید آزادیهای به حق عموم مردم و اجزای جامعه‌ی مدنی گردیده است.

آتشی كه زمانی یكایك غنچه‌های مطبوعات آزاد را به خاكستر نشانید و پس از آن در دامن پاك دانشگاه و دانشگاهیان و فعالین حقوق زنان و دیگر دل‌نگرانان ایران زمین، كه آبادی و آزادی و ایمان را هر سه با هم طلب میكردند و از این روی چشم امید به این نظام و اصلاح همواره‌ی آن دوخته بودند، افتاده بود، آنچنان شعله‌ور شده است كه گویا زبانه‌های آن فرزندان پاك این جمهوریت و اسلامیت را نیز مصون نگه نمیدارد.

حالیا، شما كه به زیور اخلاق و تقوا آراسته‌اید، نیك میدانید، بدترین مصیبت آنست كه زشتی و قبح جور در جامعه‌ای ریخته شود. و چنان تكرار گردد كه به عادتی معمول و سنتی مالوف بدل گردد. سالیانی دور در صدر اسلام، بزرگ مرد راه تقوا و شعور دینداری حضرت علی در كارزار جنگ با كفار و دشمنانی كه با شمیر آخته به میدان آمده بودند درس حلم و بردباری را به عمل نمایان ساخته بودند؛ كه:

"تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر بل ز صد لشكر ظفر انگیز تر"

دریغا امروز بردباری با هم‌كیش و هم‌آیین و هم‌وطنان، گوهری نایاب و گران‌بها گردیده‌است. گوییا نشنیده‌اند كه، هم او به مالك اشتر - همراه همیشه‌ی خویش- فرموده بود: "احساس مهر و محبت به مردم و ملاطفت با آن ها را در دلت بیدار ساز". آری چنین است كه تقاضای قانون‌مداری و پاسداری از عدالت را به سویی نهاده‌ایم و درخواست رفتار همراه با بردباری را آرزو میكنیم.

براستی ما را چه شده است كه مصیبت‌هایی چنین سنگین و جان گداز گریبان جامعه و آیین‌مان را گرفته است؟ براستی آیا چنین نباید میشد كه به محبت و آزادی، فوج فوج مردمانی را كه به كیش و آیین‌مان درمیآمدند به نظاره مینشستیم؟ افسوس كه تیغ صاحب جوهر بدگمانی و تنگ‌نظری، متصل مشغول به كار رماندن و رنجانیدن یكایك همراهان پیشین این نظام نو آیین گشته است. چنین است كه گوییا ناخواسته، آسایش و آرامش و امید، آهنگ رحلت از كوی و برزن این وطن ساز كرده است.

عدل سلطان گر نجوید حال غم‌خواران عشق گوشه‌گیران را ز آسایش طمع باید برید

دریغا كه ما، جمعی از دانش‌آموختگان علوم انسانی در دانشگاهی كه به نام بزرگ مرد اندیشه و شعور و مهربانی مزین گردیده‌است؛ همو كه آموزگار كیش مهر و محبت به دانش اندوزان بوده است؛ مدتیست به گرفتاری، میان دل و كام‌مان دیواری سترگ افتاده است و از افتادن عزیزانمان به گوشه‌ی چهار دیواری تنگ حبس و اسارت غمناكیم.

گوییا به سان فرموده‌ی همان دانشمند مزین به عرفان كه نام دانشگاه تخصصی علوم انسانی از او سربلند است - علامه سید محمد حسین طباطبایی (ره) - این دلدادگان جوان ایران، دستآوردی به جز اشك چشم و به جز خون دل نصیب نخواهند برد.

بجز اشك چشم و به جز داغ دل نباشد به دست گرفتارها

از این روی، با شما بزرگ مردان پایداری و اخلاق به سخن نشسته‌ایم و تنها و تنها درخواستمان همان است كه به بیان حافظ و مولای متقیان و دیگرانی هم از این دست بزرگوار و استوار شنیده بودیم، تا تلاش گره گشا و مهر خود را تا حد امكان از همراهان عزیز در بندمان، به ویژه محمد حسین نعیمی پور كه روزها و شب‌های متمادی را بدون تفهیم اتهام، بدون بهره‌مندی از وكیل و در سلول تنگ انفرادی گرفتار اسارت است، دریغ ندارید.

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

نامه امین شیرزاد به برادر دربندش مهدی

امین شیرزاد، برادر مهدی شیرزاد؛ عضو جوان جبهه مشارکت ایران اسلامی که از تاریخ 27 شهریورماه و در موج بازداشت جوانان حزب مشارکت در بازداشت به سر می برد، نامه ای خطاب به برادرش نوشته است:


مهدی، سلام

یک ماه بیشتر است که نه صدایت را شنیدم و نه چهره ات را دیده ام. فکر کنم خدا می خواست این جدایی تدریجی باشد تا راحتتر تحمل کنم. ازدواجت و سرباز شدنت و حالا بند 209 اوین هر کدام به طریقی ما را از هم جدا کرد. برادر، چه شده است؟ چه کرده ای، که این آقایان دست از سرت برنمی دارند. مگر دوباره دانشجو شده ای؟ تو که 3 سال است دانشگاهت تمام شده است. و قطعا در دولت بعد از نهم هم به دانشگاه راهت نمی دهند. نکند باز دوباره مطلبی نوشتی و تمام وجود نامردان را سوزاندی؟ شاید هم اظهار وجود کردی و شاید هم نفسی کشیدی؟ نمی دانم نکند تو پادگان ارتش هم کار سیاسی می کردی؟

ولی به گمانم هنوز فکر می کنند که دانشجویی، آخر برادر می دانی اگر جوانی را می گیرند، مردم می پرسند، دانشجو بوده است؟ انگار که روی پیشونی هر جوان دانشجویی زندان و سلول انفرادی حک شده است. تو که سه سال است که از این جرم رهایی یافته ای؟ نکند به صرف این که همسرت و برادرت همچنان دانشجوست، شبه دانشجو می خوانندت؟ مهدی، شاید هم چون هنوز اسمت برای اساتید گرانمایه تو، آشناست. برای همین دستگیر شده ای؟ احتمالا پی به ارتباط شاگردیت با دکتر حجاریان، جلایی پور و آزاد و اباذری برده اند؟ می دانی که هر یکساعت جلسه داشتن با این اساتید چه جرم بزرگی است؟

اجازه بده، نکند تو این مدت که تو پادگان بودی و من خبری از تو نداشتم، این احزاب دفتر بسته، که هر کدامشان یک مسئله دارند، با تو ارتباط گرفته اند و عضو آنها شدی؟ یادم می آید از ترم اول دانشگاه معروف بودی به مشارکتی. شاید به خاطر همین حرف های رفقایت که بیشتر از دعواهای معمول دانشجویی بیرون می آمد، فکر کرده اند که بعد از 4،5 سال رفتی سراغ احزاب. آخ آخ شاید فهمیدند که در جلسات قرآن و مراسم شبهای قدر و تاسوعا و عاشورای حسینه ارشاد شرکت می کردی، این که خودش جرم بزرگی است. اما مثل همیشه این آقایان توهم دارند، داستان سرایی می کنند و تصور می کنند از طریق آقای میناچی مدیر حسینه ارشاد با نهضت آزادی ارتباط گرفته ای؟ توهم دارند.

شاید هم بی خبر از ما رفتی سراغ قاچاق و دزدی؟ بدتر از آن شاید هم دوباره دست به قلم شدی، علیه دیگران مطلب می نویسی؟ نکند هنوز فکر می کنی که خاتمی کنشگر عصر گذاره، احتمال می دهم که یک سری افکار داری که نباید داشته باشی؟ هر چه هست برادر تو متهمی!

تو متهمی که آگاهی پیدا کردی؟ تو متهمی که می دانی آنچه بر سر ملت ما آمد هیچ ارتباطی با دین و ایمان ما ندارد. تو متهمی که دروغ و تقلب را به هر علتی حرام، و جایز نمی دانی. تو متهمی که مصلحت حفظ نظام را ذبح کننده حقیقت می دانی؟ برادر چرا این چیز ها را فهمیدی، بدون این ها نمی توانستی زندگی کنی؟ بدون این مطالب شبت روز نمی شد؟ برادر تو متهمی!
تو متهمی که می دانی. این اتهام کمی نیست. برادر چند وقتی است که اتهام جدیدی هم پیدا کردی، چرا بی خودی سراغ جامعه شناسی رفتی؟ راست می گویند، دو میلیون نفر در حال تحصیل در رشته های علوم انسانی هستند، به اندازه کافی آدم بود که جامعه شناسی بخواند؟ آخر به تو چه ارتباطی دارد که در جامعه چه می گذرد؟ به تو چه ارتباطی دارد که جامعه شناسان سئوالاتشان را از کجا می آورند؟ خب باشد جامعه شناسی خواندی، چرا پایان نامه ات این گونه شد، بهتر نبود مثل یک عده دیگر 4 تا کلمه بی ربط را کنار هم می گذاشتی، تا امروز متهم نشوی و انفرادی را تحمل نکنی؟ مهدی، 12 سال پیش 21 میلیون نفر به یک روحانی رای دادند، حالا هم همان جامعه با 24 میلیون یک آدم کلاهی خوش تیپ را رئیس جمهور کردند. این مسائل به تو چه ربطی دارد. خوب داداش می رفتی یک لیسانس مسخره مهندسی می گرفتی، تازه کلی هم در آمد داشتی. آخر به تو چه ربطی دارد که عدم بارداری چه تاثیری در جامعه دارد؟ برادر زیادی فضولی کردی؟

برادرفراموش نکنی، خدا هم در این اتهام تو مقصر است. جبر جغرافیایی است که زاده آسیا شدی. بالاخره به قول بازجوی کمیته انضباطی، پسر دکتر شیرزاد معروفی. در این اتهام من هم شریک هستم. آقایان به خدا تقصیر مهدی نبود. مهدی وقتی بدنیا آمد، پدرش عضو شورای سردبیری روزنامه اطلاعات بود. همان موقع با قلم و کاغذ آشنا شد. تقصیر خودش نبود که دوران کودکی را نیمی در مدرسه ، نیم دیگرش را در دانشگاه صنعتی شریف، و الزهرا گذراند. دانشگاه های محل تحصیل پدر و مادرمان. آنجا که با کتاب و دفتر آشنایی پیدا کرد. مهدی شاید هم حضورمان در کوی اساتید دانشگاه صنعتی اصفهان و رشد و بزرگ شدنمان در دانشگاه موجب فهم آگاهی تو شده باشد. برادر شاید هم ما زیاد به حرف آقای محمودی، مدیر مدرسه راهنمایی فکر می کردیم که می گفت: " آدم می باس آدم باشد" نه به گمانم، دبیرستانت، دبیرستان فرهنگ اصفهان، تو را در این کارهای ناجور انداخت. البته رفیق ناباب را هم نباید فراموش کرد، رضا جلالی پور و همین حسین پسرخاله عزیزمان، و بقیه در این اتهام به تو کمک کردند. داداش به گمانم این آقایان یک ذره دیگر قدرت پیدا کنند همه این جاها را می بندند. آدم که از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود. گیرم که تو به راه راست آقایان هدایت بشوی، شاید یکی دیگر پیدا بشود که فقط در یکی از این مکانها قرار بگیرد و برای آقایان مشکل ایجاد کند.

نمی دانم شاید یک هدف داشتی، آن هم این بود که دیگران هم بفهمند. برادر می خواهم بگویم اگر منظورت از دانشگاه رفتن، درس خواندن، فعالیت دانشجویی داشتن، حضورت در ستادهای دکتر معین، خاتمی، موسوی آگاهی بخشی بود بی تردید به این هدفت رسیدی.

احوالت را شیرازی ها می پرسند، همه اصفهان از روزگار تو باخبر هستند. نه این که فقط از آزاده بودنت خبردار باشند بلکه از مظلومیت و حقانیت و آنچه ایده آل توست خبر دارند. از پادگان جوادیه قزوین تا محله فقیرنشین زینبیه اصفهان، فردی پیدا می شود که تو را بشناسد و فریاد اعتراض تو را به گوش دیگران برساند. برادر خبر دستگیری ات دهان به دهان در دانشگاه تهران و شریف می پیچد، محققین مطرح فیزیک و ریاضی در پژوهشگاه علوم بنیادی بدنبال حرف تو هستند، پلی تکنیک با آن جثه کوچک و درون بزرگش نگران توست. از اساتید دانشکده کامپیوتر پلی تکنیک تا اساتید دانشکده حقوق دانشگاه تهران با تنوع فکری وسیعی که دارند از تو، از حرف تو می پرسند. از شیخ عبدالله نوری و حاج آقای انصاری راد تا مهندس توسلی و... بر بزرگی تو تاکید می کنند . از دبیرستان فرهنگ اصفهان تا دبیرستان مفید تهران همه به دنبال علت دستگیری تو هستند. برادر دیگر چه می خواهی. برادر مگر نمی خواستی ، بدانی که تنها نیستی. خب ببین همچنان نامت بر دیوار ها و سردر دانشکده علوم اجتماعی، در دل تک تک دانشجویانش می درخشد. حالا این آقایان هر کاری می خواهند، انجام دهند. برادرم، مهدی تو به هدفت رسیده ای، کنون نوبت من و دیگران است تا راهت را ادامه دهیم. با دستگیری تو، فهمیدیم و درک کردیم که بیشماریم.

برادر اگر تا دیروز به پدر بزرگ به خاطر زندانی بودنش در دهه 20 افتخار می کردم. به آزادی خواهی او هر چند به زبان کارگری آن روزگار می بالیدم. و اگر تا دیروز به پدر برای دوران زندانش در سال 55 به همان علت آزادی خواهی و خداجویی افتخار می کردم. اکنون به تو برای تحمل دقیقه ها، ساعتهاو روزها انفرادی افتخار می کنم. چرا که راه تو هم همان آزادی خواهی و حق طلبی است. برادر تردید نیست که باید متظر باشیم تا به فرزندانمان به خاطر آزادی خواهی شان افتخار کنیم. اگر خدا خواهد. و این راهی است که ما برگزیدیم و بازگشتی در آن نیست.

مهدی جان، فکر می کنم که کار پدربزرگ و پدر آسانتر بود. چرا که آنها در دورانی بودند که طرف مقابل حرف از خدا و پیامبر نمی زد. اما حالا تو در مقابل افرادی هستی که لباس دین بر تن کرده اند و نماز می گزارند اما هدفی جز مطاع دنیا و حفظ قدرت ندارند. دست به هر کاری می زنند. برادر اینان بدتر ازهر جنایتی، دروغ می گویند. و چه کار سختی در پیش داری. مهدی بیا کاری کنیم که مبارزه فرزندامان آسانتر باشد.

برادر به اشک و آه مادربزرگ، که بی تردید زمانی دامان این بدخواهان را خواهد گرفت، سوگند. به اشک نریخته مادر در پیش چشم ظالمان سوگند، به بی تابی پدر در نبود تو قسم، به عشقی که بین تو و همسرت جاری است سوگند، هر چه بگویی و هر تصمیمی در زندان به تو تحمیل شود. خواه مقاومت کنی و خواه ... همچنان دوستت دارم و به برادریت افتخار می کنم و در بزرگی و مظلومیت تو تردیدی ندارم. کنون که در سلول انفرادی عزتکده اوین، جایی که بزرگان دیگری سالها و ماهها در آنجا سکنی گزیده بودند. کادوی تولدم، سلامتی تو، پایداری و استقامت تو باشد. که زیبا هدیه ای است.

برادر کوچک تو
محمدامین شیرزاد

۱۳۸۸ آبان ۳, یکشنبه

سهمیه ما چند نفر است؟


سهمیه ما چند نفر است. چند نفر از دوستان و آشنایان ما زندان بروند حساب ما تسویه می‌شود؟ چقدر غصه بخوریم و با خواندن نامه‌های همسران مظلوم بازداشت شده‌ها بغض کنیم، بی‌حساب می‌شویم؟ چند دست دیگر از دستان آشنایان ما که به آسمان دراز شده دست بند بخورد، همه چیز تمام می‌شود؟

باشد محمدرضا را هم که دوباره گرفتند و آزاد کردند از فهرست کم می‌کنیم. حواسمان هست که سمیه توحیدلو هم آزاد شده است، حواسمان هست که حمید و مهدی و چند نفر دیگر آزاد شده‌اند. حتی از آن‌ها نمی‌پرسیم که این آزادی به کامشان شیرین بوده یا نه؟ باز هم که می‌شماریم، آن‌قدر زیادند که حسابش از دستمان در می‌رود.هنوز از بهت بازداشت جواد ماه‌زاده بیرون نیامده بودم که به قول دوستی دست‌های به استغاثه بلند شده را دست‌بند زدند. وقتی خبر بازداشت جواد را شنیدم، خودم را گذاشتم جای آن کسانی که او را گرفته‌اند. خواستم از چشم آنان به جواد نگاه کنم و جرم او را پیدا کنم. نه، من نمی‌توانستم با این چشم به آدم‌ها نگاه کنم.نمی‌فهمم کسانی مثل جواد ماه‌زاده و مثل هادی حیدری که گاهی شب‌های احیایم را در سال‌های اخیر با صدای او گذرانده‌ام و کسانی مثل علی پیرحسین‌لو و محمدرضا جلایی‌پور و سمیه توحیدلو و مهدی شیرزاد و حمید عموزاده و محمد حسین نعیمی پور و وووو - که اتفاقا همه کسانی‌اند که با همین معیارهای اخلاقی که در مدارس همین نظام در بوق و کرنا می‌کنند، نمره عالی می‌گیرند – که با هر معیاری شایسته تقدیر و تشویق‌اند، چرا باید عمر عزیزشان را در بازداشت بگذرانند؟
از وبلاگ آق بهمن

۱۳۸۸ آبان ۲, شنبه

تبریک


به برگ سبز درخت سایه گفتم
تبریک
که عمر سبزی ات به عزت طی شد
و باد پاییزی تو را در اوج زیبایی
و غرور
و شادی
زرد خواهد خواست

سبزی که تمام تابستان سبز باشد
و عمر با عزت کند
خشک نشود
نمیرد
له نشود
پاره
گندیده

و تابستان را
تا رسیدن پادشاهی پاییز
صبر کند
و تحمل

جای تبریک دارد
اگر جای دیگرش نمیرد
و جای دیگرش نگیرد
و جای دیگرش نلرزد
نخشکد
نگندد

به برگ باید دل داری داد
که سبز بماند
و به ساقه دل داری داد
که در باد بپیچد
و به تنه دل داری داد
که استوار بماند
و به ریشه دل داری داد
که چشم هایش را در دل خاک باز کند
و راه برود
تا عمقِ عمیق
و تا روز پادشاهی پاییز

الهه

۱۳۸۸ مهر ۲۹, چهارشنبه

چوب/ خط

چوب/خط/چوب/خط

خیلی آهسته دیوار را خراش می دهی و زیر لب زمزمه می کنی :"اینم یه روز دیگه". و فردایش روی خطی که کشیده ای یک خط مورب می کشی مبادا روزهای بی حوصله چهاردیواری های تکرار از دستت در برود. عادتی است که تمام زندانی های تاریخ داشته اند تا بدانند چه روزها و چه شبهایی از کدامین لحظه های تاریخ را به تنهایی سپری کرده اند. حالا دقیقاً پانزده خط روی دیوار کشیده ای که خطی آنها را قطع کرده است. سی روز گذشت از لحظه های نبودنت. نبودنت که نه! ندیدنت. ولی خاطره را و یاد را که نمی شود پاک کرد. انگار همینجایی. انگار کن که صدای خنده ات فضا را می شکند و ما از شیرینی خنده ات می خندیم. انگار کن که دوباره داریم "خونه مادربزرگه" را همخوانی می کنیم تا مادربزرگ از دیدن نوه هایش و صمیمیتشان محظوظ شود. بعد صدای شجریان در فضا می پیچد که "عاقبت پرده در انداخته ای یعنی چه" و تو هم که شیفته ی صدای شجریان.

چوب/خط/چوب/خط

تو منتظری که آخرین خط را بکشی بر تن سیاهی و من یاد این جمله عمران صلاحی می افتم که می گفت:" آخر خط که میرسیم، خط و درازش می کنن". حالا هر کدام از این چوب خط ها را لای چرخ آزادیت گذاشته اند. لای چرخ آزادی تک تکِ ما . آزادی ایران از دستِ دژخیمان. اما روزی تمام این چوب خط ها را که تمامیِ زندانیان عقیده و اندیشه بر دیوارهای دلهره ی استمرار ظلم کشیده اند بر می داریم و حوالت می دهیم به چرخ دیکتاتوری و از کار می اندازیمش. این چوب ها نمی توانند خط بطلانی باشند بر آزادگی و آزادی

پ.ن: باز هم برای حسین نعیمی پور، مهدی شیرزاد و همه زندانیان سیاسی

سعید

۱۳۸۸ مهر ۲۷, دوشنبه

نامه محمد نعیمی پور و احمد شیرزاد در خصوص دستگیری فرزندانشان

اگر از همین ابتدا تسلیم فزون خواهان شوید عاقبتی جز بدنامی و نفرین خلق خدا نخواهید داشت.


محمد نعیمی پور و احمد شیرزاد دوعضو ارشد حزب مشارکت ایران اسلامی که فرزندانشان، محمدحسین نعیمی پور و مهدی شیرزاد از روز 27 شهریور بازداشت شده اند، در نامه ای خطاب به دادستان تهران از وی خواستند تا عمل به قانون ومقابله با "فزون خواهی فزون خواهان را سرلوحه کار خود کند.متن نامه این دو عضو ارشد جبهه مشارکت بدین شرح است:


جناب آقای جعفری

دادستان محترم تهران

با سلام، در تاریخ 27/6/88 مأموران وزارت اطلاعات با حکمی که به امضای جنابعالی رسیده بود، فرزندانمان مهدی شیرزاد و محمد حسین نعیمی پور را در یک مهمانی افطار بازداشت و پس از انتقال هر یک به منزل و تفتیش محل روانه ی زندان اوین کردند.
متأسفانه اخبار ناگوار از سوء رفتار برخی مأموران خاطی در حوادث پس از انتخابات و جنایات انجام شده در برخی بازداشتگاه ها و نیز نگهداری طولانی مدت و ناعادلانه شخصیت های اصلاح طلب و جوانان و شهروندان معترض در شرایط بلاتکلیفی در بازداشت و سایر اموری که علی القاعده باید به دغدغه ی کنونی مدیریت جدید دستگاه قضایی برای اعاده ی حیثیت از این قوه ی مهم تبدیل شده باشد، به جای آن که شرمساری مسئولان را در پی داشته باشد تا به فکر تلطیف رابطه ی خود با مردم باشند، باعث شده "استاندارد برخورد ظالمانه، غیر انسانی و غیر قانونی" از نگاه مدیران محترم در سمت نادیده گرفتن حقوق شهروندی نزول یابد.
امروز گویا نگهداری خارج از ضوابط برخی زندانیان در بازداشت های چند ماهه، بدون کمترین توجیه قضایی، باعث شده است که مسئولان محترم به راحتی چشمشان را به روی بازداشت مثلاً یک ماهه کسانی که هیچ نوع دلیل قاطع و بینه ی قضایی برای ادامه بازداشت آن ها وجود ندارد ببندند و این گونه امور بسیار عادی تلقی شوند و نگرانی کسی را برنیانگیزند. گویا قطع امکان تماس زندانی با خانواده اش و عدم پاسخگویی به بستگان زندانی طی روزها و هفته ها پس از بازداشت آن چنان به هنجار عادی رفتاری برخی مسئولان قضایی و ضابطان مرتبط با آنان تبدیل شده که اگر بر اثر فشار اجتماعی و احیاناً برخی توصیه ها مثلاً اجازه دادند زندانی گهگاه با عزیزانش تماس تلفنی بگیرد آقایان خود را در اوج قله ی عطوفت و رحمانیت حس می کنند!


جناب دادستان

متأسفانه امر چنان بر برخی از کارگزاران قضایی و ضابطان مشتبه شده که به راستی پیش خود تصور می کنند وجود شریفشان عین حق و عدالت است و مظلوم بی گناهی که اسیر آن هاست تجسم شیطان رجیم است و آنان به نمایندگی از خدای داور و مالک آسمان ها و زمین وظیفه دارند این بنده ی شقی و سرکش را به چارمیخ کشند و مجازات کنند تا شیطان از وجودش بیرون کشیده شوند!
در چنین شرایطی ظاهراً کمترین نگرانی از طولانی شدن زمان بازداشت و اطاله ی تحقیقات و بازجویی ها وجود ندارد. گویی زندگی شخصی، شغلی و خانوادگی بازداشت شدگان از دید برخی مأموران پشیزی ارزش ندارد و آنان محق هستند تا هر وقت مصلحت خودشان اقتضا کند و سلول هایشان جا داشته باشد و یا تا هر وقت که دیگ صبر مردم و بستگان زندانیان به جوش و خروش درنیامده است ایشان را نگهداری کنند.


جناب آقای جعفری،

در عجبیم که چگونه شب ها خوابتان می برد در حالی که با تایید یا امضای شما انسان های بی گناهی در بند هستند و خانواده های آنان باید روزها و شب ها را با نگرانی و دلهره به سر برند و سرنوشت عزیزانشان هفته ها در ابهام باشد. شما خود بهتر می دانید که سناریو سازی هایی که برخی گروه های افراطی اقتدار گرا در این دو سه ماهه ی اخیر به راه انداخته اند راه به جایی نبرده است و دیر یا زود اگر دستگاه قضایی اراده ی رفتار قانونی داشته باشد ناچار است همه ی دستگیر شدگان را به آغوش جامعه باز گرداند. البته اگر قرار باشد قوه ی قضاییه و دادگاه ها به عنوان بخشی از صحنه نمایش های سیاسی آنچنانی مدعیان خاص مورد استفاده قرار گیرد و نمایندگان دادستان تنها قرائت کنندگان بیانیه های بی مقدار، غیر علمی و غیر حقوقی ذهن های متوهمی که در دخمه های تاریک زندان به دنبال کشف حقیقت از طریق فشار های جسمی و روحی بر اسیرانی که به جز خلاصی به چیزی نمی اندیشند باشند، آن گاه حساب چیز دیگری است.


جناب آقای جعفری،

هر چند فرزندان ما با حکم شما در اختیار به اصطلاح کارشناسانی قرار گرفته اند که در بهترین شرایط با بلوفهای خاص، اخبار جعلی و سوء استفاده از محرومیت زندانی از هر نوع اطلاع و تماس با دیگران به دنبال اثبات مجرمیت آنها هستند، اما اجازه دهید بنا بر خوشبینی بگذاریم و فرض کنیم که شما و دوستانتان آمده اید تا آبروی به تاراج رفته ی قوه ی قضاییه را احیا کنید و رفتاری در پیش گیرید که به راستی زیبنده ی لقب شریف دادستان باشد. فرض می کنیم از این پس قرار است کارها بر مدار قانون و اخلاق باشد و مردم بتوانند احساس کنند که دادستان معنایی غیر از سعید مرتضوی دارد و کارش به راستی ستاندن داد مظلومان است از متعدیان و قانون شکنان. بر این مبنا گمان ما این است که جنابعالی ، معاونان محترمتان و بازپرسان و سایر افرادی که با شما کار می کنند وظیفه ای سنگین و دشوار در پیش دارید. مایلیم بر مبنای وظیفه ی شرعی امر به معروف و نهی از منکر به شما انذار دهیم و بگوییم:
وای بر شما اگر حتی یک ساعت زندانی بی گناهی به دلیل سوء عملکرد، سوء مدیریت، در هم ریختگی سازمانی، اهمال و بی توجهی برخی مسئولان، خدای ناکرده غرض ورزی ها و یا هر عامل دیگری که امکان مهار و کنترل آن وجود دارد، در زندان باقی بماند.
وای بر شما و دوستانتان اگر در حال و بعد از این حتی یک سیلی جور بر زندانی بی گناه نواخته شود. این را بدانید که آه و نفرین خانواده هایی که اشک در گودی چشمانشان خشک نمی شود بدرقه ی راه مأمورانی است که بی محابا حقوق زندانیان را نادیده می گیرند و آزادی آنان را حقی اهدایی از جانب خویش می پندارند که تنها از سر لطف به او باز می گردانند.
وای بر شما اگر قوه قضاییه را اسباب دست گروههای سیاسی خشک مغزی کنید که با نفوذ در برخی دستگاه ها و نهادها می خواهند برای قاضی از قبل تعیین تکلیف کنند و تشکیلات دادستانی را تنها به عنوان محملی برای توجیه قانونی رفتارهای قانون شکنانه خود به حساب می آورند.
وای بر شما اگر تشخیص قضایی تان مبتنی بر اعتماد بی چون و چرا به مامورانی باشد که فجایعی نظیر زندان کهریزک را به وجود آوردند.
وای بر شما اگر کیفرخواست هایی را به دادگاهها ارائه کنید که نه حاصل تحقیق بی طرفانه و صادقانه قضایی بلکه حاصل آسمان و ریسمان بافتن های اذهان بدبین و بیماری باشد که به هر طریق ممکن در صدد جرم تراشی برای دستگیر شدگان هستند و برترین خدمت خود به نظام را آن می پندارند که به هر طریق ممکن مخالفان خود را فاسد و منحرف جلوه دهند.


جناب دادستان

این با شماست که تصمیم بگیرید در بازداشتگاهای تحت نظر شما عدل و داد و قانون حاکم باشد و مردم وجود آنها را باعث امنیت و آرامش خاطر خود بپندارند و یا این که آن ها را سیاهچاله هایی به حساب آورند که هرگز اطلاعات درستی از آنان خارج نمی شود و متهم را با پای خویش به داخل آن می برند و با وضعیتی متفاوت برمی گردانند. این با شماست که تصمیم بگیرید بازداشتگاه های زیر نظر شما با قوانین جاری کشور و بر مبنا ی آیین دادرسی کیفری اداره شوند و یا این که کماکان بخشی از قلمرو اختصاصی نهاد هایی که معیار های قضایی بر رفتارشان حکم فرما نیست باشند و حصار های دربسته ای که حتی مسئولان عالی رتبه قضایی برای ورود به آن ها مجبور به اجازه گرفتن از مسئولان دون پایه ی برخی نهاد ها باشند، چه رسد به این که کنترل و نظارتی از سوی نهاد های ناظر نظیر نمایندگان مجلس و یا گروه های مدافع حقوق بشر بر آن ها صورت گیرد.


جناب آقای جعفری،

همان طور که مطلعید این روزها خانواده های افراد دستگیر شده چاره ای ندارند جز آن که کار و زندگی شان را رها کنند و پشت در زندان اوین و یا اتاق های دادسرا ها به دنبال کسب اطلاعی از پرونده ی عزیزانشان باشند و یا گاهی برای گرفتن مجوز یک ملاقات کوتاه ساعت ها این در و آن در بزنند. متاسفانه در بیشتر موارد مسئولان قضایی و دادستانی طوری به خانواده ها پاسخ می گویند که گویی آنها هیچ کاره اند و تنها موظف اند "به برخی از برادران سرویس قضایی بدهند"! چند روز پیش که خانواده ها برای پیگیری این امور مراجعه کرده بودند، یکی از مسئولان محترم شعبه دوم امنیت فرموده بودند :"از ما کاری بر نمی آید. قرار بوده بیست نفر از زندانیان آزاد شوند ولی از بالا دستور آمده که دست نگه دارید." که البته مستحضرید مضمون این خبر در رسانه ها نیز آمده بود و شواهد گویا ی آن است که چنین خبری صحت دارد و قابل تکذیب نیست.
اکنون سوال ما از حضرتعالی این است که این "بالا" یعنی چه؟ آن کدام برادران هستند که اجازه دارند برای جان و آبروی انسانها تصمیم بگیرند و خود از دیده ها پنهان هستند؟ این کدام مقامی است که از بالای دست قاضی می تواند تصمیم بگیرد؟ اگر پیرو اسلامید و خود را شیعه علی (ع) می پندارید به ما پاسخ دهید که آیا امیر المومنین و وصی پیامبر اکرم (ص) در امر قضایی خود را بالاتر می دانست یا قاضی را؟ آیا در آن جا که امری به محکمه سپرده می شود و شرعاً و قانوناً نیز باید به آن ها سپرده شود، بالاتر از حکم قاضی چیز دیگری هم هست؟ آیا این سخنان گویای آن نیست که با کمال تاسف در مواردی قوه قضاییه مسلوب الاختیار شده و ضابطانی که به "بالا" دسترسی دارند برای آن تصمیم می گیرند؟ آیا چنین روندی به معنای آن نیست که دادستانی تنها حق دارد در نقش روابط عمومی و دستگاه پاسخگویی به مراجعین برخی نهادها عمل کند و به مرور ایام در آنها مستحیل شود، آنچنان که در دوران سلف شما به وقوع پیوسته بود؟


جناب آقای دادستان،

آیا به جز از طریق یک قوه ی قضاییه ی واقعاً مستقل و در عین حال پاسخگو، منضبط و قانونگرا از طریق دیگری می توان امید گسترش عدل و داد را داشت؟ آیا هیچ تضمینی می توان پیدا کرد که آن نهادها و دستگاه هایی که خود را محق به هر کاری می پندارند و به انحاء مختلف شرایط آن را پیدا کرده اند که رأی و نظرشان را بالای نظر قاضی قرار دهند، اگر دستشان باز گذاشته شود داد و عدالت بهتر مستقر می شود؟ اگر به راستی برخی از یاران دستگاه قضایی چنین پنداری دارند صادقانه با مردم در میان نهند و پای خود را رسما بیرون کشند تا لا اقل در معرض توقعات مردم نباشند.
شما نیک دریافته اید که بی اعتبار شدن دستگاه قضایی در سالیان اخیر نه فقط به دلیل برخی کج سلیقگی های بعضی از قضات و یا عدم احاطه ی آن ها به دانش قضایی، بلکه عمدتاً به دلیل فشارهای سیاسی و اعمال ارده ی نهاد های غیر قضایی بر این قوه بوده است؛ به طوری که در حوزه ی خاصی که اکنون زیر نظر شما قرار گرفته است متأسفانه در طی مدت طولانی مسئولیت آقای مرتضوی، دادستانی بیشتر در نقش زایده ای از برخی دستگاه های امنیتی و در جهت پوشاندن لباس قانونی به عملکرد مطلق العنان آن ها جلوه گر شده است.
هیچ کس منکر ایفای نقش نهادهای تأمین کننده ی امنیت و ضابطان دادگستری در برخورد با قانون شکنان و خاطیان نیست. کسی هم منکر ضرورت همکاری دستگاه قضایی با آنان در جهت حفظ نظم و امنیت کشور نیست. اما شما بهتر واقفید که در ماههای اخیر و بلکه در سالیان اخیر به ویژه در برخورد با پرونده ی متهمان سیاسی کشور، قضات و کارکنان دستگاه قضایی و مجموعه ی بازپرس ها و دستگاه دادستانی به هیچ انگاشته شده و از کمترین اراده ای برای اعمال قانون بهره مند نبوده اند. البته بخشی از مشکل مربوط است به این که برخی از نیروهای به کار گرفته شده در خود تشکیلات دادستانی به شدت سیاسی و جناحی عمل کرده و گاه رفتاری بدتر از همان ضابطان و مأموران دستگاه های امنیتی داشته اند. اما با این وجود اگر اختیارات قانونی از حیطه نهاد دادستانی و تشکیلات قضایی خارج شود و در طول رسیدگی به هر پرونده این باصطلاح "کارشناس پرونده" یعنی همان بازجو و کارگزار نهاد امنیتی تصمیم گیرنده ی اولی و آخری باشد و نعوذ بالله خدایی کند، آن گاه دستگاه قضایی پاسخگوی چه چیز خواهد بود؟


جناب دادستان

ما به راستی نمی دانیم اجرای قانون و عمل به قانون آیین دادرسی کیفری را از چه کسی باید درخواست کنیم. مگر می شود صرفا با زدن انگ امنیتی به یک موضوع، دستگاه قضایی و تشکیلات دادستانی پایش را به کلی از آن بیرون بکشد و تمام اراده اش را در اختیار باصطلاح کارشناسان و بازجوهای دستگاههای دیگر قرار دهد که نهایتاً فضاحت هایی نظیر بازداشتگاه کهریزک و قتل های در ابهام مانده و خون های به ناحق ریخته ای که گریبان آبروی نظام را گرفته است ثمره و نتیجه ی آن شود؟ مگر مسایل امنیتی موضوعی نو ظهور در دنیاست که فقط کشور ما با آن درگیر است؟ همه جای دنیا برای امنیت ملی و حفظ نظم عمومی اهمیت و ارزش قایل هستند و آن را مأموریت و وظیفه شماره یک حاکمیت به حساب می آورند. اما اگر قرار باشد به بهانه ی امنیت ملی تمام نظام حقوقی کشور نادیده گرفته شود و عنان کار یکسره در اختیار نهاد های اطلاعاتی و امنیتی قرار گیرد و حقوق متهمان و شهروندان در درجه آخر اهمیت انگاشته شود فاتحه عدالت و قانون خوانده است.


جناب جعفری،

اجازه دهید برای یک بار هم که شده جامعه به این خوش بینی برسد که می توان حافظ امنیت جامعه بود بدون آن که نیاز به نادیده گرفتن و پایمال کردن حقوق شهروندی باشد. بگذارید مردم به این باور برسند که تنها در پرتو قانون امکان رسیدن به مطالبات بر حق آن ها وجود دارد و حکومت نیز با اقتدار قادر به حفظ امنیت جامعه است. باور کنید شکستن حریم های قانونی به بهانه ی شرایط اضطراری و ضرورت های امنیتی جز پیام عجز و درماندگی حاکمیت در برقراری نظم عمومی نتیجه دیگری ندارد. تعجب برانگیز است که یک حکومت با اقتدار در برابر جوان هایی که جز فعالیت معمول و قانونی در قالب تشکل های سیاسی قانونمند کار دیگری نکرده اند و تمام فعالیت شان در حد برقراری جلسه، یا ارائه تحلیل و فکر است و تمام حریم های ارزشی را پاس داشته اند و نجیبانه سخت ترین دشنام ها و تهمت ها را به جان خریده اند، آن چنان برخوردی کند که با اشرار مسلح و جانیان آدم کشان نیز چنان برخوردی توجیه ناپذیر است.
باور بفرمایید ربط دادن هر مسئله کوچک و بزرگی به موضوع خطیر امنیت ملی خنده دار و توجیه ناپذیر است. متأسفانه برخی از بازپرس های محترم بسیار سخاوتمندانه و بی محابا اتهام "اقدام علیه امنیت ملی" را به متهمان دستگیر شده منتسب می کنند و بر مبنای این اتهام پیاپی قرار بازداشت صادر و یا آن ها را تمدید می کنند. برای مردم ما این سوال مطرح است که چگونه امنیت یک نظام مستقر و استوار با نوشتن یک مقاله و یا بیان یک اظهار نظر یا تشکیل یک جلسه دوستانه به خطر می افتد آن هم به گونه ای که جز صدور قرار بازداشت برای بازپرس راه دیگری باقی نمی ماند. شما به سرتاسر کیفرخواست های ضعیف و بی محتوایی که در دادگاه متهمان اخیر به عنوان نمونه قرائت شد نگاه کنید و انصاف دهید کدام یک از مستندات و ادله ی جرم که در کیفرخواست آمده است از نوعی بوده که در صورت صدور قرار وثیقه یا کفالت، متهم توانایی امحاء آثار جرم و تبانی با دیگران برای از بین بردن ادله جرم را داشته است.


جناب دادستان،

از شما خواهشمندم دستور بفرمایید یک محاسبه ساده توسط همکاران شما انجام شود و به این سوال پاسخ دهید که مجموع روزهای بازداشتی متهمان سیاسی کشور نظیر روزنامه نگاران و فعالان سیاسی و دانشجویی در سال های اخیر چه قدر بوده است و از سوی دیگر مجموع روزهایی که نهایتاً بعد از تشکیل دادگاه و رسیدگی به پرونده به عنوان مجازات قطعی تعیین شده چه قدر بوده است و آیا اساساً این دو کمیت کمترین تناسبی با هم دارند؟ به بیان دیگر، واقعیت تکان دهنده و شرم آور این است که سلول های بازداشتگاه های خاصی که در اختیار برخی نهادها قرار داشته زمان های زیادی در اشغال متهمانی بوده است که نهایتاً به هنگام بررسی قضایی محکومیت قابل توجهی برای آن ها در دادگاه به اثبات نرسیده است. این واقعیت تلخ نشان دهنده ی آن است که متأسفانه آن چه به عنوان دوران بازداشت و یا دوران انجام تحقیقات در مجموعه دادسراها و در ارتباط با پرونده های سیاسی از آن یاد می شود معنایی بسیار فراتر از بازداشت و انجام تحقیقات به معنای متعارف قضایی خود دارد، و در واقع نوعی اعمال مجازات از طرف دستگاه های اجرایی و امنیتی کشور در حق کسانی است که نهایتاً هیچ پرونده ی محکمه پسندی نمی توان علیه آن ها تشکیل داد.


جناب دادستان،

متأسفانه فشار بر زندانیان سیاسی و خانواده های آن ها به حدی است که به محض آن که گشایشی صورت می گیرد و زندانی با تبدیل قرار بازداشت مثلاً به قرار وثیقه از بازداشت موقت رهایی پیدا می کند، از ترس گرفتاری مجدد و یا محکومیت های شدید در دادگاه ها، اغلب ترجیح می دهد کلاهش را محکم بگیرد و پشت سرش را هم نگاه نکند تا خود را از مهلکه دور کند. تأسف بیشتر نیز آن جاست که مسئولان بازداشت کننده بدون آن که دغدغه ای داشته باشند در پاسخگویی این که چرا به مدتی طولانی آزادی شهروندی را محدود کرده و او را از حقوق قانونی خویش محروم کرده اند منت می گذارند که همین که زنده اید خدا را شکر کنید و ببینید که ما چقدر مهربان و رئوف هستیم که بعد از این مدت طولانی بالاخره به شما اجازه دادیم که مثل شهروندان آزاد نفس بکشید.
فرزندان ما، جزو صد ها متهمی هستند که اسیر این وضعیت تاسف بار دستگاه قضایی شده اند. وقتی برای پیگیری پرونده ی فرزندانمان به این در و آن در می زنیم، در پاسخ، از مسئولان قضایی و همکاران شما در دادسرا سخنانی می شنویم که گویی آن ها تماشاچیان یک جلسه دادگاه هستند که در آن تصمیم گیرنده ها و عناصر موثر کسان دیگری هستند. شواهد قضیه نشان می دهد که ما برای آزادی مجدد عزیزمان باید آن قدر چشم انتظار بنشینیم تا بالاخره روزی کارشناس یا کارشناسان ناپیدای پرونده به این تشخیص برسند که فرزندان ما می توانند مشمول الطاف ایشان شوند و اجازه یابند از حقوق شهروندی اش استفاده کند.
در چنین شرایطی ما تا کی باید صبر کنیم؟ اگر جناب ایشان تا سالها به اطمینان قلب نرسد که متهم بیگناه است تکلیف چیست؟ اگر این برادر قانع شد و آن برادر حرف دیگر داشت تکلیف چیست؟ اگر سر بزنگاه که همه آقایان قانع شدند متهم آزاد شود و به خانه و زندگی اش برگردد، باز از جای دیگری یک آقای دیگری پیام داد که دست نگه دارید، اینها خطرناکند و حق نفس کشیدن هم برایشان زیاد است، تکلیف چیست؟ اگر "برادران کارشناس" ناگهان در گیر پرونده های جدیدی شدند و گرفتاری های مهمی در راستای "انجام وظایف خطیرشان در حفظ نظام" برایشان عارض شد و ترجیح دادند فعلا "موضوعات کم اهمیتی مثل تعیین تکلیف متهمان دربند" را کنار بگذارند و سر فرصت به آنها بپردازند و ماهها زندانیان بیگناه در بند ماندند، تکلیف چیست؟ آیا شما می توانید کمترین راهنمایی بفرمایید که ما تا کی باید صبر کنیم تا کارشناس پرونده به اطمینان برسد که فرزندمان بی گناه است؟ و اگر هفته ها در پی یکدیگر سپری شد و جناب ایشان هیچ چیزی بر علم و اطلاعشان نسبت به پرونده اضافه نشد تکلیف ما چیست؟ آیا وقتی کارد به استخوانمان رسید و فریادمان از پشت دیوارها به گوش شما رسید به داد ما خواهید رسید؟


جناب دادستان،

بنا بر تجارب قطعی، ما نمی توانیم به کسانی که چهره هایشان پشت نقاب است اعتماد کنیم و فرض کنیم برای رسیدگی به پرو نده های زندانیان در بند اولویتی قائلند. ما از شما طلبکاریم و آزادی عزیزانمان را مطالبه می کنیم. آنها که در سایه پنهان شده اند چه بسا ترجیح می دهند مخالفانشان در زندان بمانند و این وضعیت به همین شکل ماهها و سالها ادامه یابد تا خیالشان راحت باشد که هیچ مشکلی برای آنها پیش نمی آید. چرا باید فرض کنیم که آقایان نگران حقوق زندانیان دربند و نقض حقوق انسانها هستند؟ تا به حال کدام علامتی نشان داده است که چنین دغدغه ای در بین آنان وجود دارد؟ به همین دلیل ما به این نتیجه قطعی می رسیم که باید داد بزنیم و حقمان را طلب کنیم. اگر چیزی خواب آقایان را پریشان کند ناراحتی وجدان نیست از اینکه جوانی بیگناه در زندان مانده است و شبها به درگاه خدای خویش ناله می کند و حاجت می طلبد، بلکه فریاد مظلومانه زنان رشید و پدران و مادران زجر کشیده و معترضی است که معصومانه از جان خویش می گذرند تا از آقایان بپرسند از جان عزیزان دربندشان چه می خواهند. فریادهایی که لرزه بر وجدان جامعه ملتهب ما می اندازد و کمتر مسئولی را یارای شنیدن آنهاست.
برادر عزیز، شما در صندلی پاسخگویی نسبت به اقدامات و عملکردهای کسانی نشسته اید که ما نه امکان دسترسی به آن ها داریم و نه توان چون و چرا کردن که آخر به چه جرم و با چه مستندی اتهامات بی ربط و عجیب و غریب را به عزیزانمان زده اید. اگر چه بنا به اصل برائت که هر کس بی گناه است مگر آن که جرمش ثابت شود، این ما نیستیم که که مسئول اثبات بی گناهی فرزندانمان هستیم، بلکه بنا بر قاعده ی "البینه علی المدعی" این متهم کننده است که ملزم به آوردن دلایل و مستندات اتهام است؛ اما اگر در همین شرایط غیر عادلانه خانواده ای بخواهند تلاش کنند که روند رسیدگی به کار عزیزشان سریعتر انجام شود چه می توانند انجام دهند؟ وقتی زندانی در اختیار عواملی است که از اتاق های در بسته بیرون نمی آیند و حتی اغلب متهمان نیز اجازه ندارند چهره ی آن ها را ببینند، ما باید چه کسی را قانع کنیم تا دست از زندگی مان بکشد.


جناب دادستان،

تا جایی که از شواهد برمی آید جنابعالی یک مقام خوشنام قضایی بوده اید. از صمیم قلب از پیشگاه خداوند متعال می خواهیم که به شما توفیق دهد تا خوشنام بمانید و رضایت خلق خدا را که رضای خداست فراهم آورید.
از شما این توقع را نداریم که یک تنه بتوانید همه ناراستی ها را برطرف کنید. متأسفانه بنیادی که در دادستانی تهران از ابتدا بنا گذاشته شد کج بود و به سامان کردن آن کار دشواری است. شما یک نفر بیش نیستید و به نظر نمی رسد مثل دادستان سابق عقبه ای از نیروهای قدرتمند سیاسی پشتیبانی تان کنند. شاید برای شما ایستادگی در برابر اراده هایی که سالهاست عادت کرده اند که تشکیلات دادستانی مطیع و همراه و در کنارشان باشد و احکام دادستان به وفور مثل سایر لوازم مورد نیاز در جیب شان باشد، کاری سخت و نشدنی جلوه کند . ولی برادر بزرگوار، مرد حق را یک قدرت بس است و آن حرف حق. سخن حق بگویید، داد مظلوم بستانید، اخلاق و تقوا را ملاک بگیرید و آن گاه مثل کوه بایستید.
خواهید دید که اگر بر معیار عدالت و قانون رفتار کردید دل های میلیون ها شهروند تشنه ی عدل با شما همراه خواهد شد و هیچ اراده ای را یارای ایستادگی در برابر سخن حق شما نخواهد بود. اما اگر خدای ناکرده از همین ابتدا تسلیم فزون خواهی فزون خواهان شوید بدانید که عاقبتی جز بدنامی و نفرین خلق خدا در انتظارتان نخواهد بود. دور از انتظار نیست که اگر جنابعالی به عنوان یک شخصیت مستقل، غیر سیاسی و قانونگرا انجام وظیفه کنید، دیر یا زود با کسانی که جز با قانون گریزی و فزون طلبی نمی توانند به حیات خود ادامه دهند با شما در گیر شوند و نهایتا شما را مجبور به استعفا کنند. این را بدانید که در چنین صورتی مفسده کناره گیری شرافتمندانه، حتی اگر به قیمت روی کار آمدن چهره هایی مشابه گذشته تمام شود، به مراتب کمتر از آن است که قدرت طلبان موفق شوند نیات ناحق خود را با امضای شخصیت های وجیه به کرسی بنشانند.
از خدای بزرگ می خواهیم که شما را در این امتحان عظیم سربلند کند

والسلام علی من اتبع الهدی

25/8/88

محمد نعیمی پور و احمد شیرزاد

۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

تکرار تاریخ


آقای نعیمی پور!

حتماً شنیده اید که می گویند تاریخ دو بار تکرار می شود. یکبار به صورت تراژدی و بار دوم کمدی و شما دو روی این تاریخ را دیده اید. فراموش نمی کنید روزهای شکنجه را در آن رژیم وقتی که به دست نیروهای اطلاعاتی بازداشت شده بودید. روزهای سخت انفرادی و بی خبری. چه فرقی می کند اسمش ساواک باشد یا وزارت اطلاعات. مهم این تاریخ است که هی ما را به سخره می گیرد. اصلاً به ذهنتان هم خطور نمی کرد که روزی به خشم بپرسند:"این بود دستاورد انقلابتان؟" و شما سکوت کنید بی هیچ رضایتی، در حالی که ذهنتان پرتاب شده باشد به گذشته های دور ِ نه چندان دور. وقتی که تاریخ هی تکرار میشود، دورترین خاطرات هم در همین حوالی هستند گویی.
وقتی از زندان بیرون آمدید هیچ حرفی نزدید از فشاری که بر شما رفته بود و از شکنجه هایی که شده بودید ولی مادربزرگ گفت که در نبود شما چقدر شکنجه روحی شده است و چقدر جسم او نحیف تر...
تاریخ مدام تکرار می شود آقای نعیمی پور!
حالا بعد از سی سال از دستاورد بزرگتان، به روزی رسیده ایم که پسرتان را به زندان انداخته اند.به دلیل اینکه به وضع موجود معترض بوده و در انتخابات شرکت کرده تا تغییر دهد شرایط اسفبار روزگارمان را. حکومتی که چه خون دلها برای حفظش خورده بودید ، از به بند کشیدن فرزندان ِ مردان ِ اسیر آن رژیم هم هیچ ابایی ندارد.
اما آقای نعیمی پور! تاریخ در این تکرار خودش را اصلاح می کند.
پسرتان به انقلاب نمی اندیشید. ذهن او مملو از اصلاحات ساختاری بود. اصلاً روحیه تخریب کردن و از نو ساختن از اندیشه ها رخت بربسته. حالا پسرتان در سلول انفرادی است آقای نعیمی پور. ولی خیالتان راحت! تاریخ در عین تکرار اصلاح می شود. ما نمی گذاریم مادربزرگ از اسیر بودن فرزندتان آگاه شود. این بار مادربزرگ شکنجه روحی نمی شود و جسم نحیفِ باقیمانده از آن سالها شکسته ی ظلم این روزها نمی شود.
راستی! تکرار تاریخ عجیب تلخ است، حتی اگر این تکرار همراه با اصلاح باشد

سعید

آن پشت چه خبر است؟


بازداشت مهدی از مرز 25 روز گذشت. در این مدت که بر ما بس طولانی گذشت، از مردم لطف دیدیم و صنا و از حکومت جور دیدیم و جفا.
عجب بلبشویی است در این دستگاه. هیچ کس جوابگو نیست. به هر کسی که مراجعه می کنی یا بی خبر است یا صحبت هایی می کند که از آن هیچ خبری حاصل نمی شود. قوه ی قضاییه پیشخوان دستگاهی است که به زحمت می توان از پستوی آن سر درآورد. آن پشت، در فرایندی که هیچ بنی بشری از آن سر در نمی آورد، آشی می پزند هفت جوش و اسمش را می گذارند پرونده، می گذارند زیر بغل متهم تا مثلاً عدالت را برقرار کنند. اما آن قدر کارشان درست است که هیچکس را نمی گذارند بر کارشان نظارتی کند!
در طی مدتی که از زمان بازداشت فرزندم مهدی گذشته است هنوز اطلاعاتی بیش از یک جمله از پرونده و اتهامات او نداریم. بعد از روزها پیگیری و این در و آن در زدن، افاضه می فرمایند که اتهامات او در ارتباط با "سایت های اینترنتی" است و منظورشان سایت هایی است که اخبار جنبش سبز را به اطلاع کاربران می رساند، همین و بس. این تمام حق ماست برای دانستن علت به بند کشیدن عزیزمان.
پوشه ای مقوایی موسوم به پرونده که خدا می داند چند برگ کاغذ در آن است و در آن کاغذ ها چند جمله حرف محکمه پسند که بتواند توجیه بازداشت طولانی مدت زندانی باشد، یافت می شود، بین دادستانی، دادگاه انقلاب و زندان اوین در رفت و آمد است و خودشان هم نمی دانند چه کار می خواهند بکنند. خود زندانی در ملاقات ها و تلفن های محدودی که دارد فقط حق دارد بگوید غذای زندانی مناسب است، سلولش نورگیری خوبی دارد، برای دستشویی مشکلی ندارد، بازجو مهربان است و خلاصه همه چیز خوب است و غمی نیست جز دوری شما. بازپرس و دادیار و امثال آنها هم یک روز می گویند پرونده محرمانه است، یک روز می گویند دست ما نیست، یک روز هم می گویند به وکیلش می گوییم اتهامات چیست و بعد کمترین جوابی به وکیل هم نمی دهند. در این برو بیا شما پیدا کنید عدالت را و قانون را و ردپایی از پایبندی به صدها صفحه قانون آیین دادرسی را که لابد محض زینت در کتابخانه ی دادستان و رئیس قوه ی قضاییه نگهداری می شود.
تجربه های گذشته نشان می دهد که حضرات با هیاهوی تمام طوری وارد یک ماجرا می شوند که گویی قطعی ترین اسناد بر محکومیت کسانی که متهمشان کرده اند در دست دارند. و آن گاه که باید داشته های خود را روی دایره بریزند هیچ چیز ندارند. این جاست که کوه موش می زاید و ناچارند آرام آرام دست و پایشان را جمع کنند و حرفی نزنند تا بیش از آن آبرو ریزی نشود. پرونده هایی نظیر کنفرانس برلین، نوارسازان، نشریات دانشجویی، هاشم آغاجری، دانشجویان دستگیر شده در دوران های گوناگون که همین آقای سعید مرتضوی مدعی بود با هدایت خارجی ها شورش کرده اند و دهها مورد دیگر مصداق هایی از این حکایت اند. و از همه نزدیک تر متهمان حوادث بعد از انتخابات که بعد از هفته ها دستگیری و فشار های غیر قانونی، یک مشت اراجیف و خزعبلات را سر هم کردند و به اسم کیفرخواست عمومی در دادگاه قرائت کردند و حالا با برکناری سعید مرتضوی ظاهراً مانده اند که چگونه این سفره سراسر افتخار (!) را جمع کنند.
بر این مبنا دلم قرص است که در پرونده ی فرزندم ، مثل اغلب چهره های سیاسی دستگیر شده ی اصلاح طلب، هیچ چیز دندان گیری نیست و طبق معمول آقایان اول می گیرند بعد دنبال مستندات اتهام می گردند، آن هم تنها از خلال استنطاق و تفتیش. اما گویا حضرات عادت دارند بعد از گذشت مدتی از دستگیری و بازداشت متهم به این چیزها فکر کنند. چه بسا اگر فریادی نباشد و اعتراضی تا سالها زندانی را نگه می دارند تا خیالشان راحت باشد که هیچ جرمی از او سر نمی زند و اگر سر و صدایی پیرامون دستگیری زندانی بلند شد تازه وقت کنند و نگاهی به پرونده بیندازند و با خود تأملی کنند که نه انگار چیزی در پرونده نیست.
ظاهراً و با کمال تأسف گویا حیای قوه ی قضاییه و تشکیلات دادستانی از داشتن زندانی سیاسی و طولانی شدن دوران بازداشت بدجوری ریخته است و احساس شرمندگی نمی کنند. البته آن ها که آن پشت کارهایشان را انجام می دهند طبیعتاً چون دیده نمی شوند الزامی برای احساس شرم نمی بینند. محصول کار آن ها یا کشته ای است که توان بازگو کردن وقایع را ندارد، یا زنده ای است که مثل بلبل از بهشتی که آن پشت بود تعریف و تمجید می کند و یا آن چنان زبان بریده ای است که مفلوک به گوشه ای می خزد تا باقیمانده جانش در باقیمانده ی عمرش در سلامت بماند. در این وانفسای دریده شدن پرده ی حیا و قانون انگار که چند هفته حبس بدون استناد محلی از اعراب ندارد و حتماً باید چند ماه بگذرد تا اساساً رغبت و ضرورتی برای توجه به موضوع از خود نشان دهند.
این فعلاً حکایت ماست با کسانی که مدعی اند که داد می گسترند و مهر می ورزند و عدالت می جویند و ارزش مدارند و تقوا پیشه اند و از عالم غیب مشروعیت می گیرند و می خواهند رهبری دنیا را به دست بگیرند و از آن ها خوب تر در عالم نیست. با این کردارشان و آن گفتارشان لابد توقع دارند که هر شب که سر بر بالین می گذاریم دعایشان کنیم که خدا دولتشان را پایدار بدارد و او را سپاس گوییم که عدالت پیشگان دلسوز را سر راه فرزندمان قرار داد تا وی را از گرداب فساد مشفقانه برهانند.
به راستی این جماعت خود شیفته فکر می کنند که مردم باید عاشق چه چیزشان شوند؟ تواضع شان با خلق الله، قدرت مدیریت شان، رفاه کم نظیری که برای مردم آورده اند، فضای پر نشاطی که ایجاد کرده اند، لبخندهای ژوکوندشان (که تداعی گر نگهبانان دوزخ است)، محبوبیت فراگیرشان در جهان خارج، حرفها و شعار های منطقی و انسان دوستانه شان و یا شاید رفتار مهربانانه و منصفانه با شهروندان، کدامیک؟ این کاریکاتورهای معوج و مشمئز کننده و این تصویرهای دودگرفته و تار عنکبوت بسته به کار ترساندن کودکان هم نمی آید، چه رسد به آن که کمترین احساس ابهتی در کسی برانگیزد.
این روزگار خواهد گذشت و رو سیاهی به سیاه سیرتان خواهد ماند.

احمد شیرزاد

ضمانتمان کن یا امام رضا


شب ولادت حضرت زهرا بود که سفر هفتاد و یک روزه ام شروع شد. در این مدت اعیاد از پی هم امدند و رفتند. مبعث، ولادت حضرت علی، امام حسین و امام سجاد ، حضرت ابوالفضل و امام زمان علیهم السلام. روزهای خوبی بود که از پی هم می گذشت، اینکه چگونه می گذشت موضوعی فرعی بود. از همان اول عهد بستم که پس از رهایی در اولین فرصت عازم خانه امام هشتم شوم. انگار که به دلم افتاده باشد منتظر بودم نیمه شعبان را مشهد باشم که قسمت، شهادت دادنی دیگر بود. اما بالاخره امروز بعد از اینهمه تعویق عطر حرم رضوی مشامم را پر کرد. زیارت اینبار بسیار متفاوت است. انگار قر ار بود تکمله ای باشد بر سیری که هفتاد روز طی شد و چگونه می شود مقابل بارگاه حضرتش باشی و شکایت بزرگی از ظلم به چشم دیده شده را به محضرش آورده باشی - که از همان اول قرارت شکایت بردن به سمت هیج غیر معصوم ِ درگیر در همان پرونده های … نبود - و یاد دوستانت نیافتی.


امروز نتوانستم برای خودم و خواسته هایم زیارتی بخوانم. دوستانم در اولویت بودند. برای تک تکشان باید یادی و زیارتی می خواندم. برای علی (پیرحسین لو)، که فاطمه اش چشم به راهش است. برای علی و فاطمه که امیدوارم به زودی خودشان به این دیار بیایند. شک ندارم فاطمه دلتنگ صوت خوش قرآنی است که علی از حفظ دارد.


نتوانستم برای مهدی شیرزاد نخوانم. برای مهدی و تمام نگرانی های دوستانه اش. برای تمام محبت های نزدیک و دورش و برای چشمان ِ روشن ِ در انتظار ِ روشنایی ِ دیدار ِ ساره اش.


نتوانستم برای حسین نعیمی پور چیزی نخوانم. برای سکوتش و آرامشش و تاملش. برای دوستی اش که در همین کوتاهی که از آمدنم از زندان تا گرفتاری اش گذشت چند بار به دیدنم آمد.


برای هنگامه شهیدی که اگرچه پیشتر نمی شناختمش اما شبهای آخر آنجا را با او گذراندم. برای هنگامه ای که قرارمان را در آزادی شبهای قدر گذاشتیم و قدرش آزادی در ان شبها نبود. برای هنگامه ای که شادمانی آزادی را در عید فطر به هم وعده دادیم و فطرمان بی شادمانی گذشت. برای هنگامه ای که روزهاست منتظرم بشنوم که آزاد شده و به آرامش رسیده است. اما امان از وعده هایی که عملی نمی شود.


برای فریبا پژوه، دختر فعالی که به عاطفه و احساسش می شناسم و همان یک لحظه همراهیمان در زندان در آخرین لحظه های آزادی من و اسارت او مرا برای روحیه لطیفش نگران کرد. برای دوستی که سابقه دوستی ام با او قدیمی است هرچند مدتهاست که از او بی خبر بوده ام.


برای عاطفه نبوی که بیش از دو ماه با او زندگی کردم. برای عاطفه ای که پیشتر نمی شناختم ولی دو ماه تمام جزئیات زندگیمان در هم تنید و با هم خندیدیم و با هم اشک ریختیم. با هم منتظر یک شب مهتابی شدیم که ماه بتابد و ما را از بند برهاند. برای عاطفه ای که به دامی ناخواسته افتاد و تاوان هیچ را چهار ماه است که می دهد. برای عاطفه ای که روزهای آخر تنها می گریست و خوشحالم که دیوان حافظ کوچکم در دستانش برای حفظ کردن حافظ کفایت کرد.


برای سعید شریعتی و برای چشمان منتظر سروشش که با ذوق تنها صدایی را که از پس هر تلفن می شنود صدای بابا سعیدش است. برای شهاب طباطبایی که سپهرش در این چهار ماه به اندازه چهار سال و حتی بیشتر بزرگ شده و از این همه بزرگی حیرت خواهد کرد.


برای دیگر جوانانی چون عبداله مومنی، برای محمد قوچانی، برای حسین نورانی نژاد، برای مهدی محمودیان و برای دیگرانی که نمی شناسمشان اما به جرم نگاهشان و اعتقادشان دربندند.


برای همراهانی از اصلاحات، برای مصطفی تاجزاده، برای محسن امین زاده، برای فیض اله عرب سرخی، برای محمد علی ابطحی، برای محمد عطریانفر، برای عبداله رمضانزاده، برای صفایی فراهانی، برای بهزد نبوی.


برای همه کسانی که نه در پشت زندان، که در زندانی بزرگتر محبوسند. کسانی که در انتظار کودکان فردایند. کسانی که به امید می گذرانند.


امروز نه تنها برای زندانیان در بند که برای زندانبانان هم دعا کردم. برای کسانی که می توانند کاری کنند و نمی کنند، برای کسانی که موظفند کاری کنند و نمی کنند، برای کسانی که متعهدند کاری کنند و نمی کنند، برای کسانی که باید کاری کنند و نمی کنند. برای آرامش ، برای تعادل، برای پیشرفت.


در یک کلام دعا برای زندانی و زندانبان، دعا برای قربانی و متهم همه یک معنا داشت. دعا برای آزادی و آبادی ایران عزیز!


سمیه توحیدلو

۱۳۸۸ مهر ۲۰, دوشنبه

برای مهدی شیرزاد و محمدحسین نعیمی پور

البته من هنوز دستگیرم نشده که چرا حسین و مهدی را به اسارت برده اند. حسین نعیمی پور و مهدی شیرزاد را عرض می کنم. راستش را بخواهید بعید می دانم که آمران ِ این اقدام و مجریان ِ آن نیز خود بدانند که چه کرده اند. این هراس ِ بیهوده ی ایشان، البته، نشانی ست از ... بگذارید اسمش را بگذارم " ناتوانی ِ" ایشان از روبرو شدن با واقعیت های اخیر.با این همه شاید بد نباشد که چند نکته ای را به آنها یادآوری کنم؛ تنها برای تذکر ...نخست آنکه بدانید که با بهترین ِ فرزندان ِ این سرزمین طرف هستید! با پرهیزگارترین ِ ایشان! با خردمندترین ِ ایشان! با آزاد اندیش ترین ِ ایشان! دوم آنکه بدانید که بر دوست-داشتنی-ترین خانواده های ِ این سرزمین جفا کرده اید! البته خود می دانید که آن چه کردید بی سابقه نبود، اما یقیناً در چنین هیاتی و سبکی کم سابقه بود. این ظلمِ آشکاری ست و خود نیز واقف اید بر آنچه که در پیش گرفته اید. وای بر شما! چرا که فَأَمَّا الَّذِینَ شَقُواْ فَفِی النَّارِ لَهُمْ فِیهَا زَفِیرٌ وَشَهِیقٌ.!.خَالِدِینَ فِیهَا مَا دَامَتِ السَّمَاوَاتُ وَالأَرْضُ .!. (هود-۱۰۶و۱۰۷)این را یادآوری کردم با فرض ِ آن که شما از میان ِ ایمان آورندگان اید.وامّا اگر از ایمان آوردندگان نیستید، کافی ست نگاهی به اطراف ِ خود بیندازید. این روش ها که در پیش گرفته اید چندان نوبری هم نیستند. راستش را بخواهید مدت هاست که نخ نما هم شده اند.!. کمونیست های شوروی سابق که استاد-کار ِ این گونه روش ها بودند، هیچ طرفی از این همه برنبستند. آنها که گمان می بردند که عرصه را بر دیگران تنگ می کنند، آخرالامر خود به دام ِ خویش گرفتار شدند و عرصه بر ایشان تنگ شد.امروز که راه به جایی نخواهید برد. امّا بهراسید از آن روز که عرصه بر شما تنگ شود.بسیار گفته اند و بسیار شنیده اید. می دانم که می خوانید و ...البته مطمئن نیستم که به...

از سایت موج سبز آزادی

ختم قرآن برای آزادی محمدحسین نعیمی پور

سلام برادر سلام همکلاسی

چقدر طولانی شد این اسارت. چقدر دعا کنیم. چقدر خدا را به صاحب اسمت قسم بدیم برای آزادیت. چقدر الم نشرح بخونیم برای اینکه خدا قلبت را فراخ کنه توی سختی زندان . چقدر عکست را با اون نگاه محجوبت ببینیم و غصه بخوریم. و چقدر شهادت بدیم به ایمانت . نمی‌دونم ولی‌ مگر جز دعا کاری از ما ساخته است . دلم می‌خواد بتونم ختم قرآنی بگیریم برای آزادیت شاید که خدا مثل همیشه الطافش را ساری و جاری کند.

پی نوشت : لطفا اگر مایل به شرکت هستید در قسمت کامنت ها جز مورد نظرتون را بنویسید.

پی نوشت ۲ : لطفا ختم قران را شب و روز جمعه بخونین .

پی نوشت ۳: جزهای انتخاب شده :

محمد : جز ۱

صبا و پدرش : جز ۲ و ۳

من : جز ۴

سما :جز ،۱۷،۱۸،۱۹،۲۰،۳۰ ۷،۱۲،۱۳،۱۴،۱۵،۱۶،

مجموعه دست نوشته های صفا

برای برادرانم

همین عید امسال بود، برای شرکت در عروسی برادرم مهدی شیرزاد حاضر شدم؛ مهدی شاد و سرزنده و سرحال بود و مدام با میهمانان در حال گپ و گفت. به محض ورود چهره یک نفر مرا به خود جلب کرد، علی را بعد از مدتها میدیدم، الپر (علی پیرحسینلو) بمانند همیشه گرم صحبت بود. همدیگر را در آغوش کشیدیم و مشغول صحبت شدیم و خاطرات گذشته را در لابه لای حرفهایمان مرور کردیم. حسین نعیمی پور هم هر از گاهی به ما سر میزد و میگفتیم و می خندیدیم و آخر سر هم عکسی همه به یادگار گرفتیم.

آن شب، برایم شبی به یاد ماندنی شد، زیرا فرصتی دست داد تا برخی دوستان را که سالها بود، ندیده بودم ببینم و ساعتی را در کنار هم بگذارنیم.

اما امروز، علی، مهدی و محمدحسین در گوشه از تنهایی خویش اسیر دژخیمان شده اند و به جرمهای ناکرده، بخاطر داشتن عقیده مستقل از حکومت بایستی جواب پس بدهند؛ امروز تنها صدای خنده و صورت های خندانشان است که در ذهنم تداعی می شود.

رفاقت و برادری ام با حسین نورانی به سالها پیش برمیگردد، به دوران نوروز و یاس نو، به زمانی که گرفتار ناعدالتی شده بودم و حسین با مهربانی تمام احوالپرس همسر و خانواده ام می شد. این محبتش همیشه بر دل و یادم مانده بود. بعد از آن نیز سالها در کنار هم در زیر سقف یک تشکل فعالیت کردیم و انرژی جوانانه اش را می دیدیم که هر روز پر جنب و جوش تر از قبل بود و مدام سعی داشت مراسمات مختلفی دینی و مذهبی و اعیاد را سر و سامان دهد.

امروز حسین در بند است و من در زندان خودساخته نگران حال و روز او. امروز حتی دست روزگار اجازه نمی دهد که محبت حسین را آنطور که شایسته است در حق همسر صبورش جبران کنم و از این بابت شرمگینم.

وقتی رفتن دوستی را میبینی، باور نمیکنی و داستان برایت جور دیگری جلوه می کند. وقتی میبینی که می رود و کاری از دستت بر نمی آید هم جور دیگری گرفته می شوی، وقتی میدانی رفته و باید بنشینی و انتظار بازگشتش را بکشی دیگر انگار عذاب است که بر تو نازل شده است.

رفتن مهدی محمودیان در این روزهای سخت برایم از همین جنس رفتن ها بود، گرفتار شدنش را باور نکردم و نمیکنم، اینکه برادر رشیدی چون او این روزها ناجوانمردانه در مقابل بازجویانی نشسته است که کارشان بستن تهمت هاست.

مهدی رفته است اما سنت حسنه جوانمردی اش در ذهنم باقی است و منتظر تجدید دیدار و شنیدن صدایش نشسته ام و مطمئنم که دختر خردسالش که سخت وابسته پدر بود نیز این روزها سخت ترین دوران کودکی اش را میگذراند.

زینب محمودیان چشم انتظار بازگشت پدر نشسته است تا احوال و روزگار سخت کودکانه اش را برای پدر غیورش تعریف کند.

اللهُمَ فكِّ كُلِ أَسير

اما برادری که تازه پدر شده است و طعم شیرین میوه زندگی اش را تازه چشیده بود هم این روزها به گناه فرزند مقاوم پدری استوار و رشید بودن، گرفتار بند دژخیمان شده است.

مهدی میردامادی که بیش از 15 سال است می شناسمش و برای حکم برادر را دارد.

برایم غم های دنیا تازگی میکند وقتی فکر میکنم مهدی از شنیدن صدای خنده نوگلش محروم مانده است. شاید فردا من هم به همین درد گرفتار شوم منتهی در زندانی که خود بنا کرده ام.

برایش صبر آرزو می کنم که معلمی باشد برای فردای من تا از او درس صبوری و فداکاری بیاموزم.

بارها و بارها نوشته اند و گفته اند که روزگار غریبی است.

هنوز شادی آزادی رضا کام دلمان را شیرین نکرده بود که ساعقه آنچنان تلخ کرد این شعف را که درد دوری دوستان و یاران جدید را نمی دانم چطور و چگونه به دوش بکشیم.

برای علی پیرحسین لو، محمدحسین نعیمی پور، مهدی شیرزاد، مهدی میردامادی، مهدی محمودیان، حسین نورانی نژاد و همچنین شهاب طباطبایی و سعید شریعتی که این روزها به جرم جوانی و تحول خواهی و تغییرخواهی در زیر یوغ استبداد اسیرند، دعا میکنم تا آزاد و سربلند و سالم به آغوش خانواده های چشم انتظار و نگرانشان باز گردند.

حنیف مزروعی

۱۳۸۸ مهر ۱۷, جمعه

تقدیم به حسین نعیمی پور و مهدی شیرزاد

دیوارهای زندان
و ذهن زندانبانان
هر دو از بتن اند
تاریک اندیشان
خاموشی ترا می خواهند
و سکوتت را
اما تو از جنس نوری
نخواه که این همه روشنایی را
تاب بیاورد
دیکتاتوری که به تاریکی خو کرده است
دور تو دیواری از بتن کشیده اند
همچنان که در اطراف ذهن شان
تو روزی
آزادی را لمس خواهی کرد
بیچاره او
که اندیشه اش
به حبس ابد محکوم شده
بی هیچ بخششی

سعید

گیاهی برای تو

حسین عزیز!

از روزی که رفته‌ای....

جایت گیاهی کاشته‌ام


کمی سبز...
به یاد طراوت رویت...


کمی صورتی...

تازه از یاد شیطنت‌ها


و بیشتر بنفش...

از کبود تنگِ نفس


الهه

۱۳۸۸ مهر ۱۵, چهارشنبه

بیانیه هسته مرکزی پویش موج سوم برای آزادی محمدحسین نعیمی‌پور و علی پیرحسینلو

هسته مرکزی پویش موج سوم در بیانیه‌ای خواستار آزادی دو نفر از اعضای خود، علی پیرحسینلو و محمدحسین نعیمی‌پور شد.

علی پیرحسین لو و محمدحسین نعیمی پور در روزهای پایانی شهریور بازداشت شدند. پیرحسینلو به همراه هسرش فاطمه ستوده در تاریخ 26 شهریورماه در منزل خود بازداشت شدند. ستوده روز شنبه با قید وثیقه آزاد شد، اما همسرش هنوز در بازداشت است. نعیمی پور هم به همراه مهدی شیرزاد از فعالان ستاد موسوی دو روز بعد بازداشت شدند.
متن کامل این بیانیه که در سایت موج سوم منتشر شده به شرح زیر است:


به نام خداي مهربان

پس از گذشت نزدیک به صد روز از انتخابات پر حادثه و تلخ دهم و شهادت و جراحت و اسارت بسیاری از فرزندان پاك و برومند اين خاك، متأسف و نگرانيم كه هنوز هم باید مرثیه‌خوان اسارت دوستان خویش باشیم. امیدوار بودیم با تحولات اخیر در دستگاه قضايي و وعده‌هاي شيرين رياست جديد اين قوه شاهد توقف بازداشت‌هاي غيرمدبرانه سبزانديشان ايران باشيم اما با آغاز موج جدید دستگیری‌های جوانان اصلاح‌طلب، این گمانمان به شکی عمیق بدل گشت.بیش از یک هفته از آزادی پرافتخار محمدرضا جلائی‌پور، مدیر و سخنگوی پویش «موج سوم» (که پس از سه ماه بازداشت و تحمل سلول انفرادي اتهامي را نپذيرفت و از فعاليت‌هاي قانوني و چهل‌گانه موج سوم پيش از انتخابات تماماً دفاع كرد) نگذشته بود که ناگهان خبر دستگیری دو عضو ارزشمند دیگر هسته مرکزی این پویش، علی‌ پیرحسینلو و محمدحسین نعیمی‌پور، شیرینی آن آزادی را به کاممان تلخ کرد. در راستی، صداقت و خلوص بی‌مدعای محمدحسین نعیمی‌پور و علی پیرحسینلو همین بس که تک تک اعضای هسته مرکزی این پویش، جز خاطره نیک و زحمت‌کشیدن‌های بی‌دریغ این دو جوان مومن و پاک‌نیت هیچ تصویر دیگری از آنان به یاد نمی‌آورند.
علی‌پیرحسینلو دانش‌آموخته ممتاز مدرسه علامه حلی (تیزهوشان) تهران و از دانشجویان خوش‌فکر علوم اجتماعی دانشگاه تهران است که حدود 10 روز پيش به همراه همسرش در منزل شخصی خود بازداشت شد. معلوم نیست چرا جاي جوان توانا، فاضل، خوش‌سابقه، متقي، بااستعداد و ممتازي چون او که در نیک‌رایی و خیرخواهی و مهارت‌هاي اجتماعي در ميان دوستان و آشنایانش شاخص است و جز فعالیت اصلاح‌طلبانه در چارچوب قانون جرم دیگری ندارد باید در کنج سلول‌های انفرادي اوین باشد؟
محمدحسین نعیمی‌پور نيز دانشجوی فوق لیسانس اقتصاد دانشگاه علامه طباطبايي و برآمده از خانواده‌ای ایثارگر و مومن و از جوانان فرهيخته و نيكوسرشت این مرز و بوم است كه نزد دوستان و آشنايانش به پارسايي، فروتني، نيكي خلق و زيبايي سيرت زبانزد است. وی كه طي هفته‌هاي گذشته مشغول نوشتن پايان‌نامه كارشناسي ارشد خود بوده و به لطف خدا و پشتكار علمي‌اش توانست تنها يك روز پيش از بازداشتش با نمره 19:5 از پايان‌نامه‌اش دفاع كند، افزون بر يك هفته است كه در بازداشت انفرادي در زندان اوين به سر مي‌برد و گناهی جز تلاش و همت بی‌دریغ برای پيشرفت و سربلندی میهنش در جريان فعاليت‌هاي قانوني پويش «موج سوم» پيش از انتخابات خرداد 88 نداشته است.
پویش «موج سوم»، پیش از این نیز، مراتب نگرانی عمیق خود را نسبت به دستگیری و اسارت جوانان اصلاح‌طلب اعلام و عنوان کرده بود که این روند جز وارد نمودن ضربات کاری به اعتماد و امیدی که جوانان به نظام اسلامي بسته‌اند نتيجه‌ دیگری ندارد. بازداشت موقت آن‌هم از نوع انفرادي شديدترين قرار حقوقي است كه در شرايط بسيار ويژه و تنها براي اتهامات ويژه مي‌تواند صادر شود و تجربه ده‌ها بازداشت فعالان سياسي پس از انتخابات بايد نشان داده باشد كه بازداشت‌كنندگان نه‌تنها با صدور چنين قرارهاي سنگيني براي جمعي از بهترين فرزندان ايران به هدف خود نرسيده‌اند بلكه مخاطرات جديدي براي نظام آفريده و علاوه بر تعميق مسأله انتخابات، بحران‌هاي اجتناب‌پذير جديدي براي نهادهاي قضايي و امنيتي ساخته و چوب حراج به اعتبار اين نهادها زده و دل دلسوزان ايران و جمهوري اسلامي ايران را به درد آورده‌اند. بازداشت اين تعداد دانشجو و جوان اصلاح‌طلب در آستانه بازگشايي دانشگاه‌ها اقدام عقلاني و سنجيده‌اي نيست.
هسته مرکزی این پویش بار دیگر نسبت به دستگیری این دو عضو ارزشمند هسته مرکزی خود و نیز جوانان اصلاح‌طلب، توانا و مستعد ديگري چون مهدي ميردامادي (عضو جبهه مشاركت ايران اسلامي و فرزند محسن ميردامادي)، مهدی شیرزاد (دانشجوی فوق لیسانس علوم اجتماعی و فرزند احمد شيرزاد)، حسین نورانی‌نژاد (عضو جبهه مشارکت) و مهدي محموديان (روزنامه‌نگار) و تعدادي ديگر از جوانان فعال در ستاد انتخاباتي مهندس ميرحسين موسوي که همگی از جوانان و دانشجویان خوش‌فکر و متعهد به ضوابط ديني، اخلاقي و قانوني بوده‌اند، اعلام می‌کند و براي تأمين منافع جمهوري اسلامي ايران و جلوگيري از تخريب بيشتر اعتبار نظام در افكار عمومي ايرانيان و جهانيان، از مسولان امر و به طور خاص رئیس جدید قوه قضائیه پایان این وضعیت را خواستار است.
به اميد آزادي زودهنگام اين عزيزان و تدبير و خردورزي بيشتر مسئولانهسته مرکزی پویش حمایت از خاتمی و موسوی

به نمايندگي از قريب به نيم ميليون پويشگر موج سوم

فراخوان دانشجویان علوم اجتماعی برای آزادی مهدی شیرزاد

عده‌ای از هم‌کلاسی‌ها و دوستان مهدی شیرزاد با راه اندازی وبلاگی و انتشار نامه‌ای خواستار آزادی این دانشجوی علوم اجتماعی شدند. در این وبلاگ از کلیه فارغ‌التحصیلان و اساتید علوم اجتماعی دعوت شده است که با مراجعه به سایت نامه تهیه‌شده را برای آزادی مهدی شیرزاد امضا کنند. علاقمندان به امضای نامه مذکور می‌توانند به آدرس wwww.freeshirzad.blogfa.com مراجعه و با درج مشخصات خود در بخش نظرات، این نامه را امضا کنند.متن کامل این بیانیه به این شرح است:
نزدیک به ده روز است که دانشجو و همکلاسی‌ سابق ما، مهدی شیرزاد، بازداشت شده‌ و هنوز از اتهامات احتمالی او اطلاعی در دست نیست. یکی دیگر از دانشجویان سابق دانشکده علوم اجتماعی دانشگاه تهران، علی‌ پیرحسینلو، دانش‌آموخته سازمان ملی پرورش استعدادهای درخشان (دبیرستان علامه حلی تهران) و وبلاگ‌نویس نیز بیش از دو هفته است با وضعیتی مشابه بازداشت شده است. بازداشت چنین افرادی بیش از هر چیز به شکافی دامن می‌زند که متاسفانه مدتی است میان نخبگان کشور و متولیان امور پدید آمده و تدوام آن می‌تواند عواقب بسیار تلخی برای کشور به دنبال داشته باشد.
برای اهالی علوم اجتماعی بازداشت امثال مهدی شیرزاد این پرسش را بر می انگیزد که چرا در میان متولیان ادره امور نظام کسانی هستند که به محققان، مدرسان و دانشجویان علوم اجتماعی و به دانش آنان به چشم خطری برای خود می‌نگرند؟ چرا کار به جایی رسیده که در متن کیفرخواستی که در دادگاه متهمان ناآرامی‌های پس از انتخابات قرائت می‌شود، پای شماری از برجسته ترین متفکرین علوم اجتماعی جهان مانند ماکس وبر، یورگن هابرماس و جان کین به عنوان متهم به میان می آید، و از آنان طوری یاد می شود که گویی اینان ماموران سازمان های امنتیتی شرق و غرب‌ بوده و هستند. آیا به راستی کار به جایی رسیده که کسانی در سطوح مختلف نظام باور دارند که در آکادمی‌های علوم اجتماعی توطئه‌ای هماهنگ علیه حکومت ایران در حال شکل‌گیری است؟ صراحتا باید گلایه کنیم که چنین نگاهی به معنای آن است که صدها عالم و دانشجوی علوم اجتماعی خود نمی‌فهمند در کلاس‌ها و کتاب‌های‌شان چه می‌گذرد اما، فی‌المثل، یک کارمند دادگستری استان تهران این موضوع را می‌فهمد.
لازم می بینیم در همین فرصت بکوشیم تا تصویر روشنی از خصلت های نسل نوین علوم انسانی در ایران ارائه دهیم تا شاید بهانه ای باشد برای آشنا کردن متولیان امور با چند و چون و ذغدغه های این نسل. از دهه هفتاد شمسی نسل نوینی پا به دانشگاه‌های کشور گذاشت. نسلی که مهدی شیرزاد بی تردید یکی از برجسته‌ترین‌های آنهاست. جامعه‌ای که تا سالیان سال علوم انسانی در آن رشته‌ای بود که افراد از بد حادثه آن را انتخاب می کردند و در عرف جامعه مختص کسانی بود که توانایی علمی و درسی اندکی داشتند، به ناگاه با نسلی نو مواجه شد که با ذهنی پرسشگر و خلاق دست به انتخاب رشته‌های علوم انسانی زدند. اینان نسلی بودند که پس از انقلاب متولد شده، کودکیشان را در جنگ سپری کرده و تجربه سالهای جوانیشان با حوادثی مانند دوم خرداد مصادف شده بود. خصلت این نسل تنها یک چیز بود: ذهنی سرشار از سوال و دغدغه برای حل مسایل اساسی اجتماع ایران.
امثال مهدی شیرزاد وارد علوم انسانی شدند نه برای این که توش و توان علمی اندکی داشتند، درست برعکس، آن ها با هوش و زکاوتی درخشان، ذهنی جستجوگر و دغدغه هایی برای ساختن سرزمینی آبادترعلوم انسانی را انتخاب کردند.
اما نکته قابل توجه و شاید راهگشا برای متولیان امور روشن کردن نوع نگاه این نسل به سیاست است. اگرجوانان سال های دهه پنجاه شمسی با وجود همه اختلافات و تضادهای فکری و عقیدتی ـ که پس از انقلاب به شکلی خشونت بار خود را نشان داد ـ در یک ویژگی مشترک بودند و همگی فکر می کردند پاسخی قطعی برای همه مسائل بشری در اختیار دارند، نگاه نسل نوین به سیاست دیگر هیچ شباهتی به خیال‌اندیشی های ایدئولوژی‌زده نسل قبل از خود ندارد. ما به خلاف نسل پیش از خود، دیگر تصور نمی کنیم که پاسخ قطعی و نهایی هر چیز را در اختیار داریم. شاید مهمترین ویژگی نسل جدید وجود نوعی نگاه انتقادی در رویکرد آنان به پدیده های سیاسی و دوری‌شان از هر گونه خود مطلق انگاری بوده است. از چنین چشم‌اندازی است که برای این نسل "اصلاحات" نه نام یک جریان سیاسی خاص، بلکه روشی‌ست عالمانه برای ساختن جهانی به مراتب انسانی‌تر. از همین روست که اطلاق عنوان "برانداز" به نسل جدید دانشجویان و مدرسان علوم اجتماعی نه تنها ناشی از ناآگاهی، بلکه عنوانی است نامتجانس و باید بگوییم تداوم نگاه امنیتی به ما و نسل مهدی شیرزاد فقط بر ضخامت دیوارهای بی‌اعتمای می افزاید.
برهمین اساس ما دانش‌آموختگان علوم انسانی و اجتماعی ضمن اعلام حمایت و پشتیبانی از همکار و همکلاس خود، با تکیه بر دانش مشترکمان شهادت می‌دهیم که او همواره با اعتقادی عمیق نسبت به فرهنگ بومی و روش اصلاحی در عرصه سیاست گام برداشته و مانند همه ما و دیگر همنسلانش هیچ رویایی برای انقلاب مخملی را در سر نداشته است. امروز بازداشت مهدی شیرزاد و دانشجویانی نظیر علی رفاهی، محسن جعفری مقدم، فرید هاشمی و سارا اسمی‌زاده پیش از آن‌ها بازداشت محمدرضا جلایی‌پور، و پس از او بازداشت علی پیرحسینلو، بازداشت افراد نیست، مقابله با دانشگاههای علوم انسانی است.
امید که با تدبیر در رفتار متولیان امور به زودی شاهد همکاری همه سطوح اجتماعی کشور در ساختن آینده‌ای بهتر برای ایران اسلامی باشیم.
جمعی از اساتید، دانش‌آموختگان و دانشجویان علوم انسانی و اجتماعی