۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

نامه امین شیرزاد به برادر دربندش مهدی

امین شیرزاد، برادر مهدی شیرزاد؛ عضو جوان جبهه مشارکت ایران اسلامی که از تاریخ 27 شهریورماه و در موج بازداشت جوانان حزب مشارکت در بازداشت به سر می برد، نامه ای خطاب به برادرش نوشته است:


مهدی، سلام

یک ماه بیشتر است که نه صدایت را شنیدم و نه چهره ات را دیده ام. فکر کنم خدا می خواست این جدایی تدریجی باشد تا راحتتر تحمل کنم. ازدواجت و سرباز شدنت و حالا بند 209 اوین هر کدام به طریقی ما را از هم جدا کرد. برادر، چه شده است؟ چه کرده ای، که این آقایان دست از سرت برنمی دارند. مگر دوباره دانشجو شده ای؟ تو که 3 سال است دانشگاهت تمام شده است. و قطعا در دولت بعد از نهم هم به دانشگاه راهت نمی دهند. نکند باز دوباره مطلبی نوشتی و تمام وجود نامردان را سوزاندی؟ شاید هم اظهار وجود کردی و شاید هم نفسی کشیدی؟ نمی دانم نکند تو پادگان ارتش هم کار سیاسی می کردی؟

ولی به گمانم هنوز فکر می کنند که دانشجویی، آخر برادر می دانی اگر جوانی را می گیرند، مردم می پرسند، دانشجو بوده است؟ انگار که روی پیشونی هر جوان دانشجویی زندان و سلول انفرادی حک شده است. تو که سه سال است که از این جرم رهایی یافته ای؟ نکند به صرف این که همسرت و برادرت همچنان دانشجوست، شبه دانشجو می خوانندت؟ مهدی، شاید هم چون هنوز اسمت برای اساتید گرانمایه تو، آشناست. برای همین دستگیر شده ای؟ احتمالا پی به ارتباط شاگردیت با دکتر حجاریان، جلایی پور و آزاد و اباذری برده اند؟ می دانی که هر یکساعت جلسه داشتن با این اساتید چه جرم بزرگی است؟

اجازه بده، نکند تو این مدت که تو پادگان بودی و من خبری از تو نداشتم، این احزاب دفتر بسته، که هر کدامشان یک مسئله دارند، با تو ارتباط گرفته اند و عضو آنها شدی؟ یادم می آید از ترم اول دانشگاه معروف بودی به مشارکتی. شاید به خاطر همین حرف های رفقایت که بیشتر از دعواهای معمول دانشجویی بیرون می آمد، فکر کرده اند که بعد از 4،5 سال رفتی سراغ احزاب. آخ آخ شاید فهمیدند که در جلسات قرآن و مراسم شبهای قدر و تاسوعا و عاشورای حسینه ارشاد شرکت می کردی، این که خودش جرم بزرگی است. اما مثل همیشه این آقایان توهم دارند، داستان سرایی می کنند و تصور می کنند از طریق آقای میناچی مدیر حسینه ارشاد با نهضت آزادی ارتباط گرفته ای؟ توهم دارند.

شاید هم بی خبر از ما رفتی سراغ قاچاق و دزدی؟ بدتر از آن شاید هم دوباره دست به قلم شدی، علیه دیگران مطلب می نویسی؟ نکند هنوز فکر می کنی که خاتمی کنشگر عصر گذاره، احتمال می دهم که یک سری افکار داری که نباید داشته باشی؟ هر چه هست برادر تو متهمی!

تو متهمی که آگاهی پیدا کردی؟ تو متهمی که می دانی آنچه بر سر ملت ما آمد هیچ ارتباطی با دین و ایمان ما ندارد. تو متهمی که دروغ و تقلب را به هر علتی حرام، و جایز نمی دانی. تو متهمی که مصلحت حفظ نظام را ذبح کننده حقیقت می دانی؟ برادر چرا این چیز ها را فهمیدی، بدون این ها نمی توانستی زندگی کنی؟ بدون این مطالب شبت روز نمی شد؟ برادر تو متهمی!
تو متهمی که می دانی. این اتهام کمی نیست. برادر چند وقتی است که اتهام جدیدی هم پیدا کردی، چرا بی خودی سراغ جامعه شناسی رفتی؟ راست می گویند، دو میلیون نفر در حال تحصیل در رشته های علوم انسانی هستند، به اندازه کافی آدم بود که جامعه شناسی بخواند؟ آخر به تو چه ارتباطی دارد که در جامعه چه می گذرد؟ به تو چه ارتباطی دارد که جامعه شناسان سئوالاتشان را از کجا می آورند؟ خب باشد جامعه شناسی خواندی، چرا پایان نامه ات این گونه شد، بهتر نبود مثل یک عده دیگر 4 تا کلمه بی ربط را کنار هم می گذاشتی، تا امروز متهم نشوی و انفرادی را تحمل نکنی؟ مهدی، 12 سال پیش 21 میلیون نفر به یک روحانی رای دادند، حالا هم همان جامعه با 24 میلیون یک آدم کلاهی خوش تیپ را رئیس جمهور کردند. این مسائل به تو چه ربطی دارد. خوب داداش می رفتی یک لیسانس مسخره مهندسی می گرفتی، تازه کلی هم در آمد داشتی. آخر به تو چه ربطی دارد که عدم بارداری چه تاثیری در جامعه دارد؟ برادر زیادی فضولی کردی؟

برادرفراموش نکنی، خدا هم در این اتهام تو مقصر است. جبر جغرافیایی است که زاده آسیا شدی. بالاخره به قول بازجوی کمیته انضباطی، پسر دکتر شیرزاد معروفی. در این اتهام من هم شریک هستم. آقایان به خدا تقصیر مهدی نبود. مهدی وقتی بدنیا آمد، پدرش عضو شورای سردبیری روزنامه اطلاعات بود. همان موقع با قلم و کاغذ آشنا شد. تقصیر خودش نبود که دوران کودکی را نیمی در مدرسه ، نیم دیگرش را در دانشگاه صنعتی شریف، و الزهرا گذراند. دانشگاه های محل تحصیل پدر و مادرمان. آنجا که با کتاب و دفتر آشنایی پیدا کرد. مهدی شاید هم حضورمان در کوی اساتید دانشگاه صنعتی اصفهان و رشد و بزرگ شدنمان در دانشگاه موجب فهم آگاهی تو شده باشد. برادر شاید هم ما زیاد به حرف آقای محمودی، مدیر مدرسه راهنمایی فکر می کردیم که می گفت: " آدم می باس آدم باشد" نه به گمانم، دبیرستانت، دبیرستان فرهنگ اصفهان، تو را در این کارهای ناجور انداخت. البته رفیق ناباب را هم نباید فراموش کرد، رضا جلالی پور و همین حسین پسرخاله عزیزمان، و بقیه در این اتهام به تو کمک کردند. داداش به گمانم این آقایان یک ذره دیگر قدرت پیدا کنند همه این جاها را می بندند. آدم که از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود. گیرم که تو به راه راست آقایان هدایت بشوی، شاید یکی دیگر پیدا بشود که فقط در یکی از این مکانها قرار بگیرد و برای آقایان مشکل ایجاد کند.

نمی دانم شاید یک هدف داشتی، آن هم این بود که دیگران هم بفهمند. برادر می خواهم بگویم اگر منظورت از دانشگاه رفتن، درس خواندن، فعالیت دانشجویی داشتن، حضورت در ستادهای دکتر معین، خاتمی، موسوی آگاهی بخشی بود بی تردید به این هدفت رسیدی.

احوالت را شیرازی ها می پرسند، همه اصفهان از روزگار تو باخبر هستند. نه این که فقط از آزاده بودنت خبردار باشند بلکه از مظلومیت و حقانیت و آنچه ایده آل توست خبر دارند. از پادگان جوادیه قزوین تا محله فقیرنشین زینبیه اصفهان، فردی پیدا می شود که تو را بشناسد و فریاد اعتراض تو را به گوش دیگران برساند. برادر خبر دستگیری ات دهان به دهان در دانشگاه تهران و شریف می پیچد، محققین مطرح فیزیک و ریاضی در پژوهشگاه علوم بنیادی بدنبال حرف تو هستند، پلی تکنیک با آن جثه کوچک و درون بزرگش نگران توست. از اساتید دانشکده کامپیوتر پلی تکنیک تا اساتید دانشکده حقوق دانشگاه تهران با تنوع فکری وسیعی که دارند از تو، از حرف تو می پرسند. از شیخ عبدالله نوری و حاج آقای انصاری راد تا مهندس توسلی و... بر بزرگی تو تاکید می کنند . از دبیرستان فرهنگ اصفهان تا دبیرستان مفید تهران همه به دنبال علت دستگیری تو هستند. برادر دیگر چه می خواهی. برادر مگر نمی خواستی ، بدانی که تنها نیستی. خب ببین همچنان نامت بر دیوار ها و سردر دانشکده علوم اجتماعی، در دل تک تک دانشجویانش می درخشد. حالا این آقایان هر کاری می خواهند، انجام دهند. برادرم، مهدی تو به هدفت رسیده ای، کنون نوبت من و دیگران است تا راهت را ادامه دهیم. با دستگیری تو، فهمیدیم و درک کردیم که بیشماریم.

برادر اگر تا دیروز به پدر بزرگ به خاطر زندانی بودنش در دهه 20 افتخار می کردم. به آزادی خواهی او هر چند به زبان کارگری آن روزگار می بالیدم. و اگر تا دیروز به پدر برای دوران زندانش در سال 55 به همان علت آزادی خواهی و خداجویی افتخار می کردم. اکنون به تو برای تحمل دقیقه ها، ساعتهاو روزها انفرادی افتخار می کنم. چرا که راه تو هم همان آزادی خواهی و حق طلبی است. برادر تردید نیست که باید متظر باشیم تا به فرزندانمان به خاطر آزادی خواهی شان افتخار کنیم. اگر خدا خواهد. و این راهی است که ما برگزیدیم و بازگشتی در آن نیست.

مهدی جان، فکر می کنم که کار پدربزرگ و پدر آسانتر بود. چرا که آنها در دورانی بودند که طرف مقابل حرف از خدا و پیامبر نمی زد. اما حالا تو در مقابل افرادی هستی که لباس دین بر تن کرده اند و نماز می گزارند اما هدفی جز مطاع دنیا و حفظ قدرت ندارند. دست به هر کاری می زنند. برادر اینان بدتر ازهر جنایتی، دروغ می گویند. و چه کار سختی در پیش داری. مهدی بیا کاری کنیم که مبارزه فرزندامان آسانتر باشد.

برادر به اشک و آه مادربزرگ، که بی تردید زمانی دامان این بدخواهان را خواهد گرفت، سوگند. به اشک نریخته مادر در پیش چشم ظالمان سوگند، به بی تابی پدر در نبود تو قسم، به عشقی که بین تو و همسرت جاری است سوگند، هر چه بگویی و هر تصمیمی در زندان به تو تحمیل شود. خواه مقاومت کنی و خواه ... همچنان دوستت دارم و به برادریت افتخار می کنم و در بزرگی و مظلومیت تو تردیدی ندارم. کنون که در سلول انفرادی عزتکده اوین، جایی که بزرگان دیگری سالها و ماهها در آنجا سکنی گزیده بودند. کادوی تولدم، سلامتی تو، پایداری و استقامت تو باشد. که زیبا هدیه ای است.

برادر کوچک تو
محمدامین شیرزاد

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر