۱۳۸۸ مهر ۲۴, جمعه

ضمانتمان کن یا امام رضا


شب ولادت حضرت زهرا بود که سفر هفتاد و یک روزه ام شروع شد. در این مدت اعیاد از پی هم امدند و رفتند. مبعث، ولادت حضرت علی، امام حسین و امام سجاد ، حضرت ابوالفضل و امام زمان علیهم السلام. روزهای خوبی بود که از پی هم می گذشت، اینکه چگونه می گذشت موضوعی فرعی بود. از همان اول عهد بستم که پس از رهایی در اولین فرصت عازم خانه امام هشتم شوم. انگار که به دلم افتاده باشد منتظر بودم نیمه شعبان را مشهد باشم که قسمت، شهادت دادنی دیگر بود. اما بالاخره امروز بعد از اینهمه تعویق عطر حرم رضوی مشامم را پر کرد. زیارت اینبار بسیار متفاوت است. انگار قر ار بود تکمله ای باشد بر سیری که هفتاد روز طی شد و چگونه می شود مقابل بارگاه حضرتش باشی و شکایت بزرگی از ظلم به چشم دیده شده را به محضرش آورده باشی - که از همان اول قرارت شکایت بردن به سمت هیج غیر معصوم ِ درگیر در همان پرونده های … نبود - و یاد دوستانت نیافتی.


امروز نتوانستم برای خودم و خواسته هایم زیارتی بخوانم. دوستانم در اولویت بودند. برای تک تکشان باید یادی و زیارتی می خواندم. برای علی (پیرحسین لو)، که فاطمه اش چشم به راهش است. برای علی و فاطمه که امیدوارم به زودی خودشان به این دیار بیایند. شک ندارم فاطمه دلتنگ صوت خوش قرآنی است که علی از حفظ دارد.


نتوانستم برای مهدی شیرزاد نخوانم. برای مهدی و تمام نگرانی های دوستانه اش. برای تمام محبت های نزدیک و دورش و برای چشمان ِ روشن ِ در انتظار ِ روشنایی ِ دیدار ِ ساره اش.


نتوانستم برای حسین نعیمی پور چیزی نخوانم. برای سکوتش و آرامشش و تاملش. برای دوستی اش که در همین کوتاهی که از آمدنم از زندان تا گرفتاری اش گذشت چند بار به دیدنم آمد.


برای هنگامه شهیدی که اگرچه پیشتر نمی شناختمش اما شبهای آخر آنجا را با او گذراندم. برای هنگامه ای که قرارمان را در آزادی شبهای قدر گذاشتیم و قدرش آزادی در ان شبها نبود. برای هنگامه ای که شادمانی آزادی را در عید فطر به هم وعده دادیم و فطرمان بی شادمانی گذشت. برای هنگامه ای که روزهاست منتظرم بشنوم که آزاد شده و به آرامش رسیده است. اما امان از وعده هایی که عملی نمی شود.


برای فریبا پژوه، دختر فعالی که به عاطفه و احساسش می شناسم و همان یک لحظه همراهیمان در زندان در آخرین لحظه های آزادی من و اسارت او مرا برای روحیه لطیفش نگران کرد. برای دوستی که سابقه دوستی ام با او قدیمی است هرچند مدتهاست که از او بی خبر بوده ام.


برای عاطفه نبوی که بیش از دو ماه با او زندگی کردم. برای عاطفه ای که پیشتر نمی شناختم ولی دو ماه تمام جزئیات زندگیمان در هم تنید و با هم خندیدیم و با هم اشک ریختیم. با هم منتظر یک شب مهتابی شدیم که ماه بتابد و ما را از بند برهاند. برای عاطفه ای که به دامی ناخواسته افتاد و تاوان هیچ را چهار ماه است که می دهد. برای عاطفه ای که روزهای آخر تنها می گریست و خوشحالم که دیوان حافظ کوچکم در دستانش برای حفظ کردن حافظ کفایت کرد.


برای سعید شریعتی و برای چشمان منتظر سروشش که با ذوق تنها صدایی را که از پس هر تلفن می شنود صدای بابا سعیدش است. برای شهاب طباطبایی که سپهرش در این چهار ماه به اندازه چهار سال و حتی بیشتر بزرگ شده و از این همه بزرگی حیرت خواهد کرد.


برای دیگر جوانانی چون عبداله مومنی، برای محمد قوچانی، برای حسین نورانی نژاد، برای مهدی محمودیان و برای دیگرانی که نمی شناسمشان اما به جرم نگاهشان و اعتقادشان دربندند.


برای همراهانی از اصلاحات، برای مصطفی تاجزاده، برای محسن امین زاده، برای فیض اله عرب سرخی، برای محمد علی ابطحی، برای محمد عطریانفر، برای عبداله رمضانزاده، برای صفایی فراهانی، برای بهزد نبوی.


برای همه کسانی که نه در پشت زندان، که در زندانی بزرگتر محبوسند. کسانی که در انتظار کودکان فردایند. کسانی که به امید می گذرانند.


امروز نه تنها برای زندانیان در بند که برای زندانبانان هم دعا کردم. برای کسانی که می توانند کاری کنند و نمی کنند، برای کسانی که موظفند کاری کنند و نمی کنند، برای کسانی که متعهدند کاری کنند و نمی کنند، برای کسانی که باید کاری کنند و نمی کنند. برای آرامش ، برای تعادل، برای پیشرفت.


در یک کلام دعا برای زندانی و زندانبان، دعا برای قربانی و متهم همه یک معنا داشت. دعا برای آزادی و آبادی ایران عزیز!


سمیه توحیدلو

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر