سهمیه ما چند نفر است. چند نفر از دوستان و آشنایان ما زندان بروند حساب ما تسویه میشود؟ چقدر غصه بخوریم و با خواندن نامههای همسران مظلوم بازداشت شدهها بغض کنیم، بیحساب میشویم؟ چند دست دیگر از دستان آشنایان ما که به آسمان دراز شده دست بند بخورد، همه چیز تمام میشود؟
باشد محمدرضا را هم که دوباره گرفتند و آزاد کردند از فهرست کم میکنیم. حواسمان هست که سمیه توحیدلو هم آزاد شده است، حواسمان هست که حمید و مهدی و چند نفر دیگر آزاد شدهاند. حتی از آنها نمیپرسیم که این آزادی به کامشان شیرین بوده یا نه؟ باز هم که میشماریم، آنقدر زیادند که حسابش از دستمان در میرود.هنوز از بهت بازداشت جواد ماهزاده بیرون نیامده بودم که به قول دوستی دستهای به استغاثه بلند شده را دستبند زدند. وقتی خبر بازداشت جواد را شنیدم، خودم را گذاشتم جای آن کسانی که او را گرفتهاند. خواستم از چشم آنان به جواد نگاه کنم و جرم او را پیدا کنم. نه، من نمیتوانستم با این چشم به آدمها نگاه کنم.نمیفهمم کسانی مثل جواد ماهزاده و مثل هادی حیدری که گاهی شبهای احیایم را در سالهای اخیر با صدای او گذراندهام و کسانی مثل علی پیرحسینلو و محمدرضا جلاییپور و سمیه توحیدلو و مهدی شیرزاد و حمید عموزاده و محمد حسین نعیمی پور و وووو - که اتفاقا همه کسانیاند که با همین معیارهای اخلاقی که در مدارس همین نظام در بوق و کرنا میکنند، نمره عالی میگیرند – که با هر معیاری شایسته تقدیر و تشویقاند، چرا باید عمر عزیزشان را در بازداشت بگذرانند؟
از وبلاگ آق بهمن

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر