۱۳۸۸ آبان ۱۷, یکشنبه

دل نوشته ساره عظیمی برای همسر دربندش مهدی شیرزاد

شبي كه تو را از من جدا كردند 27 شهريور ماه، شش ماه از عروسيمان ميگذشت. آن شب ما در مهماني افطار بوديم. خوب به ياد دارم كه اولين آشنائيمان هم در يك مهماني افطار بود. آن شب ، شب 27 شهريور ماه يك ماه بود كه به پادگان رفته بودي و سهم من از ديدار تو و همراه تو بودن در اين يك ماه به شبهاي جمعه‌اش خلاصه مي‌شد. و حالا آمده بودند غافلگيرانه در مراسم افطار تا همين شبهاي جمعه را هم از من بگيرند.

شب فراق هر دو آرام نداشتيم . بي قرار بوديم و بي قرار. بهم لبخند ميزديم اما هر دو خوب ميدانستيم كه قلبهايمان چه محكم و بي تاب به قفسة سينه مان ميكوبد. به كنارت آمدم . وضو گرفته بودي تا نماز بخواني و بروي . گفتم : «مهدي جان ،قرآن باز كن ببين خدا چي ميگه ... » قرآن را به دستت دادم . بازكردي . آيات آخر سوره هود بود. با اين آيه خداوند آغاز كرد : « واصبر فان ا... لا يضيع اجر المحسنين » ( و صبر كن ، همانا خداوند پاداش محسنين و نيكوكاران را ضايع نمي‌كند).


دستانم را مي فشردي از شوق كه خدا چه زيبا با ما سخن ميگويد وبا اين آيه تمام شد : « ولله غيب السموات و الارض، واليه يرجع الامر كله فاعبده و توكل عليه و ما ربك بغفل عما تعملون » ( و براي خداست اسرار آسمان ها و زمين و همه كارها به سوي او باز مي گردد،پس او را عبادت كن و بر او توكل كن و پروردگار تو از آنچه عمل ميكنيد غافل نيست) (آيات 115 تا 123 هود)
نمازت را خواندي و من اقتدا كردم. اقتدا كردم به عزيزي كه ديرآشنا بود و به ايمانش ايمان داشتم. در را باز كردند و تو را با خود بردند.

بچه‌ها بلند برايت « فاالله خير حافظاً فهو ارحم الراحمين» خواندند و من در دل زمزمه مي‌كردم:
او مي‌رود دامن كشان من زهر تنهايي چشان ديگر مپرس از من نشان كز دل نشانم ميرود


چند هفته‌اي گذشت عروسي زهرا جلايي پور عزيز بود . و من به نيابت از تو و خودم در مجلس شادي دوستانمان شركت كردم. آخر مجلس خانم عزیز و محجبه‌اي كه هم دانشكده‌ايت در دانشكده علوم اجتماعي بود به سراغم آمد و از روزهاي سختي كه در چند سال گذشته داشت برايم گفت. تعريف كرد كه تو از اين مسأله مطلع بودي و در يكي از آن روزهاي پر درد و رنج به كنارش رفته بودي و از مواجهه با مشكلات گفته بودي. از تفاوت انسان مومن و انسان غير مومن. از اين كه غير مومن وقتي با مشكل مواجه ميشود. دائم شكايت ميكند و چرا ميآورد اما «مومن» وقتي كه به رنجي دچار ميشود دائم و ذاكر روبه سوي پروردگار ميكند و ميگويد: « متی نصرا... » هنوز جمله را تمام نكرده بود كه دلم خاشعانه لرزيد. در دلم ادامه دادم و زمزمه كردم :« الا ،ان نصرا... قريب »( و آگاه باشيد، همانا ياري خداوند نزديك است)
باز هم چند هفته اي گذشت ، نزديك به 40 شب است كه تو را از من جدا كرده اند و هيچ خبري از آزادي نيست. اين بار نا آرامم و نا آرامتر از هميشه، مادر مهربانم مثل هميشه ميگويد توكل كن و پدر بزرگوارم هم مرا دعوت به صبر مي كند و مي گويد محكم باش.

ديدن روي ماه هر دوشان كافي است براي آرامش خاطر من اما امروز ناآرامم. نا آرامتر از هميشه . دلم پراست از اين همه بي وجداني و رفتارهايي كه ذرهاي بويي از انسانيت نبردهاند . تا « مهرك » عزيزم خبر ميدهد از دعاي كميلي كه قراراست در خانه پدرش برگزار كند آرام ميگيرم كه "چه چيز بهتر از دعاي كميل براي دل پر از درد من ...»
دعا را آغاز كرديم اما تنها چند خط به پايان دعا باقي مانده بود كه چندين ده نفر وارد منزل شدند و 70 نفر از ما را با خود بردند.


من و خواهرم « فاطمه » و برادرت «امين» هم جز 70 تن. چشمانمان را بستند و دستهايمان را هم . نفهميدم كجا ميبرندمان اما هر چه بود با تشويش خاطر و اضطراب و بي خبري از آينده شبمان را صبح كرديم و صبح فهميديم كه امين را به اوين ميبرند. رو به آسمان كردم و به خدا گفتم :«رب اغفرلي و لاخي و ادخلنا في رحمتك و انت ارحم الراحمين » (خداوندا، ببخش بر من و به بردارم و داخل كردان ما را در رحمتت در حاليكه تو ارحم الراحميني).


پس از 22 ساعت آزادمان كردند و من و فاطمه عزيزم به سمت خانه پدر و مادرمان رهسپار شديم.
در راه به تو فكر ميكردم و امين. اما بيشتر دغدغه و نگرانيام شده بود «هدي» .از وقتي تو رفتي امين پكر شد. خودت بهتر از هركسي ميداني كه اگر امين نارحت شود زمين هم به آسمان رود حل معضل نميشود. اما با او حرف زدم. ساعتها درد دل كرديم و من برايش گفتم كه بايد جاي خالي تو را حداقل براي هدي و مامان و بابا پركند و كرد... امين عزيز در تمام اين شبها وروزها لحظهاي از هدي غافل نبود. اما حالا دو برادر را برده بودند و من و هدي تنها ...
به پدر و مادرت فكر ميكردم و اين كه چطور خبر دستگيري امين را به آنها بدهم. يادم به مطلب « شرم از آزادي» ات افتاد. حالا من شرم دارم كه آزادم و تو بهترينم و برادرم امين در بنديد.


در خانه باز شد. مامان و بابا به همراه هدي بودند. مهدي آرام جانم ، لحظه آرامش من ، لحظه آزاديام نبود. بلكه لحظهاي بود كه مادر و پدر صبور و بزرگوارت را ديدم. پدر مرا محكم در آغوش گرفت و مادر مثل هميشه لبخند بر چهره داشت. آنها متوكل و مقاوم بودند با اين كه دو پسرشان در بندند. آن شب چشم از آنها برنداشتم و بي وقفه نگاهشان ميكردم كه ديدن سيماي مومن خود نوعي عبادت است . ايمان و توكل در چشمانشان موج ميزد...
باز هم چند هفتهاي گذشت . سركلاس نشسته بودم كه خبر آزادي «علي پيرحسين لو» را دادند. در پوست خود نميگنجيدم . شتابان به سمت فاطمه حركت كردم و او را در آغوش كشيدم. «علي» كه وارد خانه شد بياد مهماني افطاري اي افتادم كه در خانه خانم توحيدلو بود و من براي اولينبار با اين زوج خوشبخت آشنا شدم. مهماني كه تمام شد ،در راه خانه از تو پرسيدم در مورد مرد جوان آرامي كه خوب هم صحبت ميكرد. تو، علي پيرحسين لو را به من معرفي كردي و گفتي كه چه جوان با استعدادي است و اين كه چقدر علي را دوست داري و ...


شب به خانه آمدم . اشك همه چشمانم را تصاحب كرده بود. قرآن را در آغوشم گرفتم و به خدا گفتم : « پس كي نوبت من ميشه ؟ كه مهدي بهم زنگ بزنه و بگه كه آزاد شده ، كه در راه خونه هست...»


خداوند فرمود : «از تستغيثون ربكم فاستجاب لكم انی ممد كم بالف من الملائكه مردفين . و ما جعله الله الا بشري و لتطمئن به قلوبكم و ما النصر الا من عندا... ان ا... عزيز حكيم. (9و10 سوره انفال)
( و بياد آريد هنگامي را كه استغاثه به درگاه پروردگارتان ميكرديد پس دعاي شما را اجابت كردیم كه همانا من با 1000 فرشته به ياري شما آمدم و اين ياري فرشتگان را خدا نفرستاد مگر آن كه بشارت و مژده باشد و تا دلهاي شما را مطمئن سازیم و بدانيد كه نصرت و پيروزي نيست مگر از جانب خدا كه خدا را كمال قدرت و حكمت است).


دلم آرام گرفت. به خدا گفتم :" و ما لنا الا نتوكل علي ا... و قد هدنا سبلنا و لنصبرن علي ما اذيتمونا و علي ا... فليتوكل المتوكلون. ( 12 ابراهيم) ( و چرا بر خدا توكل نكنيم در حاليكه او ما را به راه راست هدايت فرموده و البته به آزار و ستم هاي شما صبر خواهيم كرد كه صاحب توكل بايد هميشه و در همه حال به خداوند توكل كند)


مهدي جان ، به همراه دوستان خوبم ( ياسمين و ساحل و لطيفه) خانه را آب و جارو كردم و حالا نشسته ام به انتظار تماس تو.كه بگويي آزاد شده اي و بر ميگردي به كنارم ، تا دوباره آرامش را به زندگيم برگرداني و روزهاي شاد و سبز را دوباره آغاز كنيم . نگاهم به در است و اميدم به خدا ....

ساره عظيمي
نيمه شب 13 آبان
1388

۱۳۸۸ آبان ۱۰, یکشنبه

به سپیداران دربند؛ مهدی و امین


سپیداران رشید من

اگر بین ما دیوار کشیدند

باکی نیست

ریشه های ما در اعماق خاک در هم تنیده اند

و از چشمه های زلال این سرزمین جرعه می نوشند.

نسیم هر روز از شما خبر می آورد

و عطر صداقت تان را در شهر می پراکند

بلند قامتان سرفراز

شیردلان صبور من

نشنیدید آوای پرندگانی که از فراز شهر گذشتند

و بر شاخسار افراشته ی شما نشستند

آن ها حکایت عشق آدمیان را در گوش تان نجوا می کنند

زنده بمانید و دستان بلند طراوت تان را تا اوج ابرها فراز کنید.

آن جا فرشتگانی نشسته اند

که حکایت صافی عاشقان را تا افلاک می برند.

آن پرستوی شادی که شادمانه بر شاخه هایتان جست و خیز می کرد

روایت عشقی آسمانی را برایتان زمزمه می کرد

که شما در آن روییدید.

ای زادگان عشق

قلب هایتان فروزان باد.

آرزو می کنیم، مبادا که نهال امید در دلمان خشکیده باشد!

از بالا راست به چپ: شهاب طباطبایی، علی پیرحسین لو، حسین نعیمی پور، مهدی شیرزاد، سعید نورمحمدی، فریبا پژوه، هنگامه شهیدی، محمد امین شیرزاد، هادی حیدری، مهدیه مینوی، محبوبه حقیقی، عطا تهرانچی، اسماعیل صحابه، نگار سایه، عاطفه نبوی، میثم وره چهر، سعید قریشی، محمد حسن خوربک، محمد قوچانی، سعید شریعتی

بالاخره آمد این عید ِ امام هشتم و این ۸۸/۸/۸ که انتظارش را می کشیدیم. چه آرزوها که نداشتیم برای این روز. چه دعاها نکردیم برای این روز و چقدر خواستیم که دوستانمان باما باشند در این عید. چقدر دوست داشتیم که جشن میلاد بگیریم و دستانمان را به سوی حرم امام هشتم بلند کنیم و به اتفاق هم برای آبادانی، سربلندی و آزادی میهن عزیزمان دعا کنیم. اما امروز آمد، روزی که هرچند یک روز از روزهای تقویم است، اما برای خودش ماندگار شده. روزی که میلاد است، آن هم میلاد امامی که همیشه نزدیکترین توسلمان به او بوده، زیرا که مجاورش بوده ایم. و چقدر آرزوها که نداشتیم و نداریم برای امروز و برای فردایمان.
آرزو کردم ایکاش دوستانم در بند نبودند. آرزو کردم ای کاش روزی بود که کسی به جرم اختلاف در سلیقه و نظر و به جرم اندیشه در بند نبود. آرزو کردم آزادی کسانی را که تا امروز ماه هاست که در زندانند. آرزو کردم توفیق همگی مان را برای کسب تاییدات الهی. آرزو کردم توفیق خلوص در برابر اویی که راه از اوست، مسیر از اوست و خواست و اراده اوست که محقق خواهد شد. آرزو کردم بندگی اش را، آرزویی کردم پروای در برابر خدایی کردن بر روی زمین را، آرزو کردم پروای در برابر خدایی بندگان را بر زمین تاب آوردن، آرزو کردم در موضع ظالم قرار نگرفتن را، آرزو کردم مورد ظلم واقع نشدن را، آرزو کردم کسب شادمانی واقعی را، آرزو کردم کسب آزادی و آزادگی واقعی را.
امروز که یک روز خاص بود و روز میلاد بود، تمام آرزویم شد میهنم و دوستانم. سربلندی هردو را می خواهم تا روزی دیگر و خاطره ای ماندگار دیگر. مگر چقدر این اعداد می توانند کنار هم بنشینند؟ مگر چندبار این چهار رقمی ها تکرار می شود. امروز آرزو می کنم، تا با صدای بلند اعلام کنم که آرزو و امید در دل جوان ایرانی نمی میرد. انگیزه از خانه دل ما رخت بر نخواهد بست. حرکت و پویایی، شور و شعور همراه ما خواهد بود. می خواستم از همه کسانی که این روزها آرزوهای بزرگ داشتند، از همه کسانی که آرزوهای سبز داشتند، بخواهم بیایند و با هم آرزو کنیم. می خواستم همه بیاییم و بگوییم که امیدواریم ۹۹/۹/۹ کجا ایستاده باشیم؟ بگوییم در این یازده سال چه مسیری را می خواهیم طی کنیم؟ بیایید از آرزوها و امیدهایمان برای آن روز بنویسیم. بنویسیم تا باور کنیم که هنوز امید و آرزو در دل هیچکدام از ما نخشکیده است. بنویسیم تا به همه بقبولانیم که ما هم چشم اندازی از آینده خود و کشورمان و جامعه مان دارم و قرار نیست برایمان چشم انداز بنویسند. بنویسیم تا ببینیم که برای نسل بعد خود چه می خواهیم، که دیدیم و درک کردیم آنچه برای نسل ما خواسته شد.

پی نوشت: عید بر همگی مبارک
پی نوشت دو: اسامی و عکس زندانیان بی شمارند. دوستانم و کسانی که به نوعی، روزی روزگاری را با هم بوده ایم اینجا آوردم. هم جوانان ِ دربند بیشترند و هم دیگرانی که کم به گردنمان حق ندارند. برای رهایی تک تکشان دعا می کنیم!

سمیه توحیدلو


۱۳۸۸ آبان ۵, سه‌شنبه

توطئه دعای کمیل


شش و نیم بعد از ظهر پنجشنبه 30 مهر 88، انبوهی پلیس امنیت با هیبتی وحشت آور ریختند در کوی فراز تا "توطئه ی بزرگ" را که از طریق خواندن دعای کمیل در آپارتمان کوچکی در طبقه هفتم این مجتمع در جریان بود خنثی کنند. این بار در بین 71 نفر دستگیر شده در این رویداد عجیب پسرم محمد امین، عروسم ساره (همسر مهدی که امروز 40 روز از دستگیری اش می گذرد) و خواهر عروسم نیز جزو دستگیرشدگان بودند. خانم ها بعد از 22 ساعت بازداشت و نگهداری در شرایطی بسیار نامطلوب، آزاد شدند ( به جز 3 نفر) و از میان آقایان دستگیر شده نیز 16 نفر به اوین منتقل شدند که محمد امین جزو آنهاست. **


به هنگام هجوم، آنچنان محله را بسته بودند و یورش آورده بودند که گویی به تسخیر قلعه الموت مشغولند و هدفشان از پای در آوردن چریک های آموزش دیده ای است که در اسلحه و مهمات غرق اند. بچه ها در آن سو از همه جا بی خبر به قرائت دعای کمیل مشغول بودند. بیش از یک صفحه از دعا باقی نمانده بود که از پشت پرده های اشک، سایه های دهشت آوری را بالای سر خود دیدند: "هیچکس از جایش تکان نخورد. به هیچ چیز دست نزنید، هیچ صدایی نباشد، موبایلها را بالا بگیرید، صحبتی نباشد. همانجا که نشسته اید منتظر بمانید تا ماموران سراغتان بیایند." جملاتی که هرگز فراموش نخواهند شد.
مردها را یکی یکی دستبند زدند و 5 تا 5 تا بردند و سپس زنها را، و ماجرایی آغاز شد که احتمالاً در آینده ای نه چندان دور چالشی بی پاسخ را برای حاکمیت و به ویژه نهادهای امنیتی و قضایی درگیر موضوع رقم خواهد زد. در آن سو برخی از مدعوین که دیرتر آمده بودند قبل از رسیدن به حوالی محل، پی به وضع غیرعادی محیط برده و از همانجا برگشته بودند و سپس خبر در شهر پیچید. خانواده ها سرگشته و حیران به دنبال کسب خبر بودند، اما از کجا؟ کسی نمی دانست چه کند. دهها تماس بی حاصل با یکدیگر، اما هیچکس خبر خاصی نداشت. تلفن های همراه دستگیر شدگان نیز هیچیک جواب نمی داد. مامورین دستگیر کننده در دم همه آنها را جمع آوری کرده و با خود بردند.
کلانتری های اطراف همگی اظهار بی اطلاعی می کردند. در کشور ما اصولاً پلیس فقط خود را موظف به انجام ماموریت محوله، یعنی دستگیری می داند. احتمالاً رفع نگرانی از اطرافیان شخص دستگیر شده و اطلاع رسانی حتی در حداقل سطح ممکن، وظیفه اداره ثبت احوال است! ساعتها در اضطراب سپری شد و نهایتاً به یمن اطلاع رسانی رسانه های خبری خارجی و سایتهای اینترنتی معلوم شد، به جز تعدادی اندک، هر که آن شب در خانه میراب زاده (پدر همسر شهاب طباطبایی) بوده است را با خود برده اند. بنابر یک قاعده نانوشته اگر اصلاح طلبی به طور ناگهانی مفقود شد نه باید از کلانتری ها پرس و جو کرد و نه از بیمارستانها، بلکه باید فرض کرد که "برادران" او را با خود برده اند و " هروقت صلاح بدانند" به خانواده اش اطلاع می دهند.
آن شب کلیه دستگیر شده ها را به ساختمانی در مرکز شهر می برند. خانم ها را که 30 نفر بودند در یک اتاق چند متری جای می دهند و آقایان را در نمازخانه آن ساختمان نگه می دارند. اگر می خواستند بخوابند زمین فرش می شد از آنها، البته در آن شب خبری از خواب نبود، فقط برخی برای دقایقی از حال رفتند. از نیمه شب به نوبت آنها را صدا می زنند و مورد بازجویی قرار می دهند. سوالهایی به غایت بی ربط و پاسخ هایی از آنها بی ربط تر. در عجبم که از این سناریوی آشفته چه دستاورد اطلاعاتی عاید آقایان شده است؟ از این که پس از چند ساعت جنگ اعصاب، شرایط پرتنش، بی خوابی و وضع نامناسب محل، زن و مرد وپیر و جوان را نصف شب بازجویی کنند که: روز قدس کجا بودی؟ شغل بابات چه بوده؟ چرا شغل عوض کرده؟ فعالیت هایت قبل و بعد از انتخابات چه بوده؟ چه کسی از نزدیکانت زندانی است؟ و...
شما تصور کنید از دختران و پسران جوانی که بعضاً فاقد هر گونه تجربه سیاسی هستند، ساعاتی بعد از نیمه شب سوال کنند که "نظرت راجع به محکومیت شهاب طباطبایی چیست؟ آیا به نظر تو سنگین است؟" و در آن شرایط خاص تلاش کنند به این بندگان خدا بقبولانند که "نه خیر، حکم شهاب بسیارعادلانه است و ما کار خوبی کردیم که شما را گرفتیم تا در این نیمه شب شما را از غفلت برهانیم"!
یک زمانی فکر می کردیم سربازان گمنام وزارت رفتارهایشان حساب شده است و کیلویی برخورد نمی کنند. گویا استانداردهای احمدی نژادی تا قلب این نهاد حساس هم جلو رفته است و کارهایی می کنند که قبلاً از دیگران توقع آن می رفت. آخر چگونه می توان از یک دستگیری فله ای و بازداشت کلیه شرکت کنندگان در یک مراسم از دم، توقع داشت که اطلاعات درستی حاصل شود و آن طور که مدعی هستند توطئه ای برملا شود؟ شواهد نشان می دهد یک شازده نابغه ای همه آقایان را سرکار گذاشته و آنها را درگیر پرونده ای کرده است که سرانجام آن جز خجالت و شرمندگی چیزی نیست.
آن شب یک تیم بازجویی را فرستادند تا در اسرع وقت به قول خودشان از متهمان تحقیق کنند. آن وضع دستگیر شدگان که شرح دادم، این طرف هم شما تصور کنید خود اینها چه آدمهای بدبخت و گرفتاری هستند، که ناگزیرند از نیمه شب پنجشنبه خانه و زندگی را رها کنند و تا بعدازظهر جمعه، تمام شب تعطیلی و آخر هفته خود را تباه کنند تا به اصطلاح توطئه کشف کنند آن هم در مراسم دعای کمیل! خب، معلوم است که اینها هم در وضع روانی درستی به سر نمی برند و با کوچکترین بهانه ای به متهم تهاجم می کنند. گاه با خود فکر می کنم این چه زندگی است که اینها دارند. نه دنیا عایدشان می شود و نه آخرت! خسرالدنیا و الاخره.
بگذارید یک حساب سرانگشتی بکنیم و ببینیم اصولاً چه محاسبه ای می توانسته پشت این قضیه باشد. یک احتمال این است که با دیدگاه های آقایان، فرض کنیم اصل این برنامه دعای کمیل توطئه دشمنان بوده و هرکس که در آن شرکت می کرد در واقع در یک توطئه شرکت کرده بود. خب، اگر چنین بوده است چرا زودتر جلویش را نگرفتند؟ به یاد داریم که اواخر ماه رمضان امسال، قرار بود یک مراسم افطاری از طرف آقایان خاتمی و کروبی در یکی از مساجد برگزار شود و دوستان گرد هم جمع شوند. طبق معمول آقایان احساس کردند آسمان به زمین می آید و زمین به آسمان می رود اگر اصلاح طلبان در قالب یک مراسم افطاری ساعتی را به ملاقات یکدیگر بگذرانند. پیغام و پسغام دادند کرور کرور که برنامه را به هم بزنید. دوستان هم افطاری را لغو کردند. چندین بار دیگر هم در طول ماههای اخیر با این تهدید که اگر جلسه بگیرید با شما برخورد می کنیم مانع تجمعات حتی سی چهل نفره اصلاح طلبان شده اند. صرف نظر از اینکه اصولاً این کار نقض حقوق قانونی شهروندان است، اما اگر در چارچوب ادبیات و تفکر این آقایان واقعاً تصور این بود که جمع شدن عده ای کمتر از صد نفر در یک آپارتمان کوچک و مراسم دعای کمیل آنها پایه های امنیت ملی را به لرزه در می آورد، بسیار خوب، می توانستند مثل دفعات دیگر پیغام دهند که باید مراسم را لغو کنید. بعید می دانم کسی ادعا کند که اطلاع نداشتند، چون اطلاع رسانی حتی در سطح سایت ها هم شده بود و آقایان با آمادگی کامل به مراسم هجوم آوردند.
فرض دیگر که در بعضی صحبت ها ادعا کرده اند این است که " شما خبر ندارید، قرار بوده اتفاقاتی بیفتد، مسئله دعای کمیل نبوده، یک عده قصدهایی داشته اند، در بین شرکت کنندگان عواملی بوده اند که تصمیم هایی داشته اند و ..." تجربه سالها زیستن در این کشور به ما نشان می دهد که برخی از برادران وقتی به شدت کم می آورند و استدلالی برای برخوردهایشان ندارند یک ژست پیچیده اطلاعاتی به خودشان می گیرند که گویی چیزهایی می دانند که نعوذبالله خدا هم نمی داند. و بعد با همین قیافه های به ظاهر عاقلانه و نگاههای عاقل اندر سفیه مدعی می شوند که "صبرکنید، خواهید دید که پشت پرده، چه توطئه هایی بوده است و چه دستهایی در کار است و...".
معمولاً نتیجه این فرآیند آن است که عده ای مدتی در زندان می مانند، به حقوق قانونی افراد تجاوز می شود، کسانی از شغل و موقعیت خود رانده می شوند، آبروهایی می ریزد، بی گناهانی قربانی می شوند، ماهها می گذرد و بلکه سالها و هیچ خبری از آن توطئه های عجیب و غریب و ادعایی نمی شود. معمولاً هم کسانی که از این فشارها جان سالم به در برده اند دیگر حال و حوصله و انگیزه آن را ندارند که خود را به خطر اندازند و یقه آقایان را بگیرند که چه شد آن ادعاها که می کردید.
حال بیایید فرض کنیم که آقایان اخبار و اطلاعاتی داشته اند که مثلاً قرار است بعد از برنامه دعای کمیل اتفاقاتی بیفتد. هرچند برای من تصورش بسیار دشوار است که جز کمی مبادله اخبار و اطلاعات ضمن پذیرایی بعد از دعا چه اتفاقی ممکن بود بیفتد؛ اما گیرم که چنین بوده است. خب، اگر شما با اطلاعات موثق این را می دانستید، چرا از دم همه را گرفتید و بردید؟ چرا برخوردتان را به عواملی که مدعی شناسایی آنها هستید محدود نکردید؟ چرا با آن شتاب زدگی همه را مورد بازجویی هایی قرار دادید که به لحاظ استناد حقوقی و حتی اطلاعاتی دو قران ارزش ندارد؟
آیا طبق معمول قضیه از این قرار نیست که اول یک فرضیه اطلاعاتی بر مبنای تئوری توطئه در ذهن های افراد خاصی که به شدت به بیماری توهم مبتلا هستند شکل می گیرد و بعد زمین و زمان به هم دوخته می شود تا این فرضیه به اثبات برسد؟ آن طور که به نظر می رسد در این فقره آقایان به شدت به کاهدان زده اند و گاف داده اند به اندازه کوه دماوند. معلوم نیست چه کسی ناگهان اینها را به وحشت انداخته است که "وانظاما، چه نشسته اید که این اصلاح طلبها کارشان به جایی رسیده که دعای کمیل برگزار می کنند! مگر در این شهر نمی شود جای دیگری دعای کمیل خواند که عدل، این جماعت مسئه دار می خواهند دور هم جمع شوند و بدون حضور برادران دیگر دعا بخوانند؟ غلط کرده اند این پر روها..." و سپس آن ماجراها که شرح دادم.
اما در هر صورت خواهی نخواهی آقایان دستشان بند شده است و ول کن نیستند. از طرفی می گویند حال که به هر دلیل هزینه کردیم و کسانی را تا اینجا آوردیم حیف است مفت رهایشان کنیم. بگذار چند روزی مهمان ما (اصطلاح رایج آقایان) باشند تا از آنها تحقیق کنیم (یعنی اطلاعات مان را تکمیل کنیم، آن هم از راه بازجویی). علاوه بر این با خود حساب می کنند که الان اگر همه اینها را رها کنیم پررو می شوند و علیه ما دست می گیرند، بگذار کمی آب خنک بخورند تا بادشان خالی شود و وقتی رفتند بیرون برایمان کری نخوانند."
متاسفانه در برخی از محافل اقتدارگرایان و حتی در میان برخی از مسئولان که چندان هم مایل به اعمال خشونت و ادامه دستگیری ها نیستند گهگاه استدلالی مطرح می شود به این مضمون که "اگر اینها را آزاد کنیم اقتدار نظام زیر سوال می رود، و یا ابهت دستگاه امنیتی شکسته می شود. بنابراین باید مدتی دست نگه داشت تا مخالفان به طمع نیفتند و فکر نکنند نظام اهل کوتاه آمدن است." نتیجه این تفکر و این عملکرد سه چیز است: ظلم، ظلم و ظلم. و این همان چیزی است که بدتر از کفر بنیان یک نظام را به خطر می افکند.ایکاش آقایان شهامت داشتند و با صداقت می گفتند: " اشتباه کردیم، گزارش غلطی به ما رسید و تحلیل نادرستی داشتیم". و تلاش می کردند از دستگیر شدگان دلجویی کنند. آنچه آقایان نگران شکستن اش هستند، اقتدار نظام و ابهت دستگاه مدیریت کشور نیست، بلکه مقام و موقعیت شخصی خودشان است. وگرنه نظامی که در دید مردم قادر است به تصحیح اشتباه خود بپردازد نه تنها شکستنی نیست بلکه محبوب و مورد حمایت مردم است. و بر عکس نظامی که ناچار شود از تمام آبرو و ارزش خود مایه بگذارد تا به هر قیمتی که هست اشتباه کاری ها و روشهای غلط و ناپسند برخی از کارگزاران خود را توجیه کند روز به روز خدشه دارتر خواهد شد.
اکنون و در وضعیت فعلی ظاهراً باید تعدادی از جوانها و اصلاح طلبان بازداشت شده تحت عنوان "پرونده دعای کمیل"، تحت فشار بازجویی ها قرار گیرند و خدا می داند تا کی در بازداشت بمانند تا به هر نحو که شده کسانی ثابت کنند در دعای کمیل مذکور توطئه ای در جریان بوده است. یادمان نرود از آغاز اصلاحات تاکنون، از پرونده عصرعاشورا گرفته تا کنفرانس برلین و دهها پرونده ریز و درشت دیگر هر ماه و هر سال آقایان مدعی کشف توطئه بوده اند و هنوز حتی در یک مورد نتوانسته اند چیزی را به اثبات برسانند.
این تاریخ را و این نوشته را به یاد داشته باشید. ببینیم بچه های دستگیر شده و خانواده های آنان تا کی باید چشم انتظار بمانند و سرانجام مدعیان چه دلایل محکمه پسندی خواهند داشت. چشم انتظاریم ببینیم آقایان ورای این جمله که توطئه ای در کار بوده چه توضیح قانع کننده ای برای تعرض به یک محفل خصوصی و قانونی داشته اند.

--------------------------------------------------

** برخی از جزییات ماوقع ممکن است کمی دقت نداشته باشند. دوستان عزیز در کامنتها تصحیح کنند.

به محمدامین شیرزاد و نگاه مهربانش

قاضی گفت: مجرم را بیاورید
{گمان کنم منظورش متهم بود}
شما به زندان محکوم شده اید
و به خیالم هیچ دفاعی ندارید
متهم گفت: جرم من چیست؟
قاضی گفت:
اندیشیدن
فهمیدن
دعاکردن
و چه گناهی از اینها بزرگتر؟
متهم زیر لب زمزمه کرد:
فهمیدن...فهمیدن....فهمیدن
ماموران آمدند
و او را پیش از هر دفاعی
به زندان انداختند
به جرم
فهمیدن...فهمیدن...فهمیدن

تظلم خواهی نزد آیات عظام برای آزادی محمدحسین نعیمی پور


جمعی از دانشجويان و دانش‌آموختگان دانشگاه علامه طباطبايی، نامه‌ سرگشاده‌ تظلم خواهی به مراجع و آيات عظام بيات زنجانی، يوسف صانعی، ناصر مكارم شيرازی و حسينعلی منتظرِی پيرامون بازداشت غيرقانونی محمدحسين نعيمی‌پور نوشته اند.
یادآور می شود، محمدحسین نعیمی پور، در تاریخ 27 مهرماه و در آستانه روز قدس در موج بازداشت اعضای جوان جبهه مشارکت با حکم دادستان تهران بازداشت و به بند 209 زندان اوین منتقل شد.
به گزارش موج سبز آزادی متن نامه بدین شرح است

به نام خداوند مهربان

چو غنچه گرچه فروبستگیست كار جهان

تو همچو باد بهاری گره گشا میباش

سلام

شما بزرگواران نیك میدانید كه طی صد و چند روز گذشته چگونه قدرت ارگان قضایی كه باید امید ستم كشیدگان و تظلم‌خواهان باشد بدل به جایگاهی برای ظلم و تهدید و تحدید آزادیهای به حق عموم مردم و اجزای جامعه‌ی مدنی گردیده است.

آتشی كه زمانی یكایك غنچه‌های مطبوعات آزاد را به خاكستر نشانید و پس از آن در دامن پاك دانشگاه و دانشگاهیان و فعالین حقوق زنان و دیگر دل‌نگرانان ایران زمین، كه آبادی و آزادی و ایمان را هر سه با هم طلب میكردند و از این روی چشم امید به این نظام و اصلاح همواره‌ی آن دوخته بودند، افتاده بود، آنچنان شعله‌ور شده است كه گویا زبانه‌های آن فرزندان پاك این جمهوریت و اسلامیت را نیز مصون نگه نمیدارد.

حالیا، شما كه به زیور اخلاق و تقوا آراسته‌اید، نیك میدانید، بدترین مصیبت آنست كه زشتی و قبح جور در جامعه‌ای ریخته شود. و چنان تكرار گردد كه به عادتی معمول و سنتی مالوف بدل گردد. سالیانی دور در صدر اسلام، بزرگ مرد راه تقوا و شعور دینداری حضرت علی در كارزار جنگ با كفار و دشمنانی كه با شمیر آخته به میدان آمده بودند درس حلم و بردباری را به عمل نمایان ساخته بودند؛ كه:

"تیغ حلم از تیغ آهن تیزتر بل ز صد لشكر ظفر انگیز تر"

دریغا امروز بردباری با هم‌كیش و هم‌آیین و هم‌وطنان، گوهری نایاب و گران‌بها گردیده‌است. گوییا نشنیده‌اند كه، هم او به مالك اشتر - همراه همیشه‌ی خویش- فرموده بود: "احساس مهر و محبت به مردم و ملاطفت با آن ها را در دلت بیدار ساز". آری چنین است كه تقاضای قانون‌مداری و پاسداری از عدالت را به سویی نهاده‌ایم و درخواست رفتار همراه با بردباری را آرزو میكنیم.

براستی ما را چه شده است كه مصیبت‌هایی چنین سنگین و جان گداز گریبان جامعه و آیین‌مان را گرفته است؟ براستی آیا چنین نباید میشد كه به محبت و آزادی، فوج فوج مردمانی را كه به كیش و آیین‌مان درمیآمدند به نظاره مینشستیم؟ افسوس كه تیغ صاحب جوهر بدگمانی و تنگ‌نظری، متصل مشغول به كار رماندن و رنجانیدن یكایك همراهان پیشین این نظام نو آیین گشته است. چنین است كه گوییا ناخواسته، آسایش و آرامش و امید، آهنگ رحلت از كوی و برزن این وطن ساز كرده است.

عدل سلطان گر نجوید حال غم‌خواران عشق گوشه‌گیران را ز آسایش طمع باید برید

دریغا كه ما، جمعی از دانش‌آموختگان علوم انسانی در دانشگاهی كه به نام بزرگ مرد اندیشه و شعور و مهربانی مزین گردیده‌است؛ همو كه آموزگار كیش مهر و محبت به دانش اندوزان بوده است؛ مدتیست به گرفتاری، میان دل و كام‌مان دیواری سترگ افتاده است و از افتادن عزیزانمان به گوشه‌ی چهار دیواری تنگ حبس و اسارت غمناكیم.

گوییا به سان فرموده‌ی همان دانشمند مزین به عرفان كه نام دانشگاه تخصصی علوم انسانی از او سربلند است - علامه سید محمد حسین طباطبایی (ره) - این دلدادگان جوان ایران، دستآوردی به جز اشك چشم و به جز خون دل نصیب نخواهند برد.

بجز اشك چشم و به جز داغ دل نباشد به دست گرفتارها

از این روی، با شما بزرگ مردان پایداری و اخلاق به سخن نشسته‌ایم و تنها و تنها درخواستمان همان است كه به بیان حافظ و مولای متقیان و دیگرانی هم از این دست بزرگوار و استوار شنیده بودیم، تا تلاش گره گشا و مهر خود را تا حد امكان از همراهان عزیز در بندمان، به ویژه محمد حسین نعیمی پور كه روزها و شب‌های متمادی را بدون تفهیم اتهام، بدون بهره‌مندی از وكیل و در سلول تنگ انفرادی گرفتار اسارت است، دریغ ندارید.

۱۳۸۸ آبان ۴, دوشنبه

نامه امین شیرزاد به برادر دربندش مهدی

امین شیرزاد، برادر مهدی شیرزاد؛ عضو جوان جبهه مشارکت ایران اسلامی که از تاریخ 27 شهریورماه و در موج بازداشت جوانان حزب مشارکت در بازداشت به سر می برد، نامه ای خطاب به برادرش نوشته است:


مهدی، سلام

یک ماه بیشتر است که نه صدایت را شنیدم و نه چهره ات را دیده ام. فکر کنم خدا می خواست این جدایی تدریجی باشد تا راحتتر تحمل کنم. ازدواجت و سرباز شدنت و حالا بند 209 اوین هر کدام به طریقی ما را از هم جدا کرد. برادر، چه شده است؟ چه کرده ای، که این آقایان دست از سرت برنمی دارند. مگر دوباره دانشجو شده ای؟ تو که 3 سال است دانشگاهت تمام شده است. و قطعا در دولت بعد از نهم هم به دانشگاه راهت نمی دهند. نکند باز دوباره مطلبی نوشتی و تمام وجود نامردان را سوزاندی؟ شاید هم اظهار وجود کردی و شاید هم نفسی کشیدی؟ نمی دانم نکند تو پادگان ارتش هم کار سیاسی می کردی؟

ولی به گمانم هنوز فکر می کنند که دانشجویی، آخر برادر می دانی اگر جوانی را می گیرند، مردم می پرسند، دانشجو بوده است؟ انگار که روی پیشونی هر جوان دانشجویی زندان و سلول انفرادی حک شده است. تو که سه سال است که از این جرم رهایی یافته ای؟ نکند به صرف این که همسرت و برادرت همچنان دانشجوست، شبه دانشجو می خوانندت؟ مهدی، شاید هم چون هنوز اسمت برای اساتید گرانمایه تو، آشناست. برای همین دستگیر شده ای؟ احتمالا پی به ارتباط شاگردیت با دکتر حجاریان، جلایی پور و آزاد و اباذری برده اند؟ می دانی که هر یکساعت جلسه داشتن با این اساتید چه جرم بزرگی است؟

اجازه بده، نکند تو این مدت که تو پادگان بودی و من خبری از تو نداشتم، این احزاب دفتر بسته، که هر کدامشان یک مسئله دارند، با تو ارتباط گرفته اند و عضو آنها شدی؟ یادم می آید از ترم اول دانشگاه معروف بودی به مشارکتی. شاید به خاطر همین حرف های رفقایت که بیشتر از دعواهای معمول دانشجویی بیرون می آمد، فکر کرده اند که بعد از 4،5 سال رفتی سراغ احزاب. آخ آخ شاید فهمیدند که در جلسات قرآن و مراسم شبهای قدر و تاسوعا و عاشورای حسینه ارشاد شرکت می کردی، این که خودش جرم بزرگی است. اما مثل همیشه این آقایان توهم دارند، داستان سرایی می کنند و تصور می کنند از طریق آقای میناچی مدیر حسینه ارشاد با نهضت آزادی ارتباط گرفته ای؟ توهم دارند.

شاید هم بی خبر از ما رفتی سراغ قاچاق و دزدی؟ بدتر از آن شاید هم دوباره دست به قلم شدی، علیه دیگران مطلب می نویسی؟ نکند هنوز فکر می کنی که خاتمی کنشگر عصر گذاره، احتمال می دهم که یک سری افکار داری که نباید داشته باشی؟ هر چه هست برادر تو متهمی!

تو متهمی که آگاهی پیدا کردی؟ تو متهمی که می دانی آنچه بر سر ملت ما آمد هیچ ارتباطی با دین و ایمان ما ندارد. تو متهمی که دروغ و تقلب را به هر علتی حرام، و جایز نمی دانی. تو متهمی که مصلحت حفظ نظام را ذبح کننده حقیقت می دانی؟ برادر چرا این چیز ها را فهمیدی، بدون این ها نمی توانستی زندگی کنی؟ بدون این مطالب شبت روز نمی شد؟ برادر تو متهمی!
تو متهمی که می دانی. این اتهام کمی نیست. برادر چند وقتی است که اتهام جدیدی هم پیدا کردی، چرا بی خودی سراغ جامعه شناسی رفتی؟ راست می گویند، دو میلیون نفر در حال تحصیل در رشته های علوم انسانی هستند، به اندازه کافی آدم بود که جامعه شناسی بخواند؟ آخر به تو چه ارتباطی دارد که در جامعه چه می گذرد؟ به تو چه ارتباطی دارد که جامعه شناسان سئوالاتشان را از کجا می آورند؟ خب باشد جامعه شناسی خواندی، چرا پایان نامه ات این گونه شد، بهتر نبود مثل یک عده دیگر 4 تا کلمه بی ربط را کنار هم می گذاشتی، تا امروز متهم نشوی و انفرادی را تحمل نکنی؟ مهدی، 12 سال پیش 21 میلیون نفر به یک روحانی رای دادند، حالا هم همان جامعه با 24 میلیون یک آدم کلاهی خوش تیپ را رئیس جمهور کردند. این مسائل به تو چه ربطی دارد. خوب داداش می رفتی یک لیسانس مسخره مهندسی می گرفتی، تازه کلی هم در آمد داشتی. آخر به تو چه ربطی دارد که عدم بارداری چه تاثیری در جامعه دارد؟ برادر زیادی فضولی کردی؟

برادرفراموش نکنی، خدا هم در این اتهام تو مقصر است. جبر جغرافیایی است که زاده آسیا شدی. بالاخره به قول بازجوی کمیته انضباطی، پسر دکتر شیرزاد معروفی. در این اتهام من هم شریک هستم. آقایان به خدا تقصیر مهدی نبود. مهدی وقتی بدنیا آمد، پدرش عضو شورای سردبیری روزنامه اطلاعات بود. همان موقع با قلم و کاغذ آشنا شد. تقصیر خودش نبود که دوران کودکی را نیمی در مدرسه ، نیم دیگرش را در دانشگاه صنعتی شریف، و الزهرا گذراند. دانشگاه های محل تحصیل پدر و مادرمان. آنجا که با کتاب و دفتر آشنایی پیدا کرد. مهدی شاید هم حضورمان در کوی اساتید دانشگاه صنعتی اصفهان و رشد و بزرگ شدنمان در دانشگاه موجب فهم آگاهی تو شده باشد. برادر شاید هم ما زیاد به حرف آقای محمودی، مدیر مدرسه راهنمایی فکر می کردیم که می گفت: " آدم می باس آدم باشد" نه به گمانم، دبیرستانت، دبیرستان فرهنگ اصفهان، تو را در این کارهای ناجور انداخت. البته رفیق ناباب را هم نباید فراموش کرد، رضا جلالی پور و همین حسین پسرخاله عزیزمان، و بقیه در این اتهام به تو کمک کردند. داداش به گمانم این آقایان یک ذره دیگر قدرت پیدا کنند همه این جاها را می بندند. آدم که از یک سوراخ دوبار گزیده نمی شود. گیرم که تو به راه راست آقایان هدایت بشوی، شاید یکی دیگر پیدا بشود که فقط در یکی از این مکانها قرار بگیرد و برای آقایان مشکل ایجاد کند.

نمی دانم شاید یک هدف داشتی، آن هم این بود که دیگران هم بفهمند. برادر می خواهم بگویم اگر منظورت از دانشگاه رفتن، درس خواندن، فعالیت دانشجویی داشتن، حضورت در ستادهای دکتر معین، خاتمی، موسوی آگاهی بخشی بود بی تردید به این هدفت رسیدی.

احوالت را شیرازی ها می پرسند، همه اصفهان از روزگار تو باخبر هستند. نه این که فقط از آزاده بودنت خبردار باشند بلکه از مظلومیت و حقانیت و آنچه ایده آل توست خبر دارند. از پادگان جوادیه قزوین تا محله فقیرنشین زینبیه اصفهان، فردی پیدا می شود که تو را بشناسد و فریاد اعتراض تو را به گوش دیگران برساند. برادر خبر دستگیری ات دهان به دهان در دانشگاه تهران و شریف می پیچد، محققین مطرح فیزیک و ریاضی در پژوهشگاه علوم بنیادی بدنبال حرف تو هستند، پلی تکنیک با آن جثه کوچک و درون بزرگش نگران توست. از اساتید دانشکده کامپیوتر پلی تکنیک تا اساتید دانشکده حقوق دانشگاه تهران با تنوع فکری وسیعی که دارند از تو، از حرف تو می پرسند. از شیخ عبدالله نوری و حاج آقای انصاری راد تا مهندس توسلی و... بر بزرگی تو تاکید می کنند . از دبیرستان فرهنگ اصفهان تا دبیرستان مفید تهران همه به دنبال علت دستگیری تو هستند. برادر دیگر چه می خواهی. برادر مگر نمی خواستی ، بدانی که تنها نیستی. خب ببین همچنان نامت بر دیوار ها و سردر دانشکده علوم اجتماعی، در دل تک تک دانشجویانش می درخشد. حالا این آقایان هر کاری می خواهند، انجام دهند. برادرم، مهدی تو به هدفت رسیده ای، کنون نوبت من و دیگران است تا راهت را ادامه دهیم. با دستگیری تو، فهمیدیم و درک کردیم که بیشماریم.

برادر اگر تا دیروز به پدر بزرگ به خاطر زندانی بودنش در دهه 20 افتخار می کردم. به آزادی خواهی او هر چند به زبان کارگری آن روزگار می بالیدم. و اگر تا دیروز به پدر برای دوران زندانش در سال 55 به همان علت آزادی خواهی و خداجویی افتخار می کردم. اکنون به تو برای تحمل دقیقه ها، ساعتهاو روزها انفرادی افتخار می کنم. چرا که راه تو هم همان آزادی خواهی و حق طلبی است. برادر تردید نیست که باید متظر باشیم تا به فرزندانمان به خاطر آزادی خواهی شان افتخار کنیم. اگر خدا خواهد. و این راهی است که ما برگزیدیم و بازگشتی در آن نیست.

مهدی جان، فکر می کنم که کار پدربزرگ و پدر آسانتر بود. چرا که آنها در دورانی بودند که طرف مقابل حرف از خدا و پیامبر نمی زد. اما حالا تو در مقابل افرادی هستی که لباس دین بر تن کرده اند و نماز می گزارند اما هدفی جز مطاع دنیا و حفظ قدرت ندارند. دست به هر کاری می زنند. برادر اینان بدتر ازهر جنایتی، دروغ می گویند. و چه کار سختی در پیش داری. مهدی بیا کاری کنیم که مبارزه فرزندامان آسانتر باشد.

برادر به اشک و آه مادربزرگ، که بی تردید زمانی دامان این بدخواهان را خواهد گرفت، سوگند. به اشک نریخته مادر در پیش چشم ظالمان سوگند، به بی تابی پدر در نبود تو قسم، به عشقی که بین تو و همسرت جاری است سوگند، هر چه بگویی و هر تصمیمی در زندان به تو تحمیل شود. خواه مقاومت کنی و خواه ... همچنان دوستت دارم و به برادریت افتخار می کنم و در بزرگی و مظلومیت تو تردیدی ندارم. کنون که در سلول انفرادی عزتکده اوین، جایی که بزرگان دیگری سالها و ماهها در آنجا سکنی گزیده بودند. کادوی تولدم، سلامتی تو، پایداری و استقامت تو باشد. که زیبا هدیه ای است.

برادر کوچک تو
محمدامین شیرزاد