شبي كه تو را از من جدا كردند 27 شهريور ماه، شش ماه از عروسيمان ميگذشت. آن شب ما در مهماني افطار بوديم. خوب به ياد دارم كه اولين آشنائيمان هم در يك مهماني افطار بود. آن شب ، شب 27 شهريور ماه يك ماه بود كه به پادگان رفته بودي و سهم من از ديدار تو و همراه تو بودن در اين يك ماه به شبهاي جمعهاش خلاصه ميشد. و حالا آمده بودند غافلگيرانه در مراسم افطار تا همين شبهاي جمعه را هم از من بگيرند.
شب فراق هر دو آرام نداشتيم . بي قرار بوديم و بي قرار. بهم لبخند ميزديم اما هر دو خوب ميدانستيم كه قلبهايمان چه محكم و بي تاب به قفسة سينه مان ميكوبد. به كنارت آمدم . وضو گرفته بودي تا نماز بخواني و بروي . گفتم : «مهدي جان ،قرآن باز كن ببين خدا چي ميگه ... » قرآن را به دستت دادم . بازكردي . آيات آخر سوره هود بود. با اين آيه خداوند آغاز كرد : « واصبر فان ا... لا يضيع اجر المحسنين » ( و صبر كن ، همانا خداوند پاداش محسنين و نيكوكاران را ضايع نميكند).
دستانم را مي فشردي از شوق كه خدا چه زيبا با ما سخن ميگويد وبا اين آيه تمام شد : « ولله غيب السموات و الارض، واليه يرجع الامر كله فاعبده و توكل عليه و ما ربك بغفل عما تعملون » ( و براي خداست اسرار آسمان ها و زمين و همه كارها به سوي او باز مي گردد،پس او را عبادت كن و بر او توكل كن و پروردگار تو از آنچه عمل ميكنيد غافل نيست) (آيات 115 تا 123 هود)
نمازت را خواندي و من اقتدا كردم. اقتدا كردم به عزيزي كه ديرآشنا بود و به ايمانش ايمان داشتم. در را باز كردند و تو را با خود بردند.
بچهها بلند برايت « فاالله خير حافظاً فهو ارحم الراحمين» خواندند و من در دل زمزمه ميكردم:
او ميرود دامن كشان من زهر تنهايي چشان ديگر مپرس از من نشان كز دل نشانم ميرود
چند هفتهاي گذشت عروسي زهرا جلايي پور عزيز بود . و من به نيابت از تو و خودم در مجلس شادي دوستانمان شركت كردم. آخر مجلس خانم عزیز و محجبهاي كه هم دانشكدهايت در دانشكده علوم اجتماعي بود به سراغم آمد و از روزهاي سختي كه در چند سال گذشته داشت برايم گفت. تعريف كرد كه تو از اين مسأله مطلع بودي و در يكي از آن روزهاي پر درد و رنج به كنارش رفته بودي و از مواجهه با مشكلات گفته بودي. از تفاوت انسان مومن و انسان غير مومن. از اين كه غير مومن وقتي با مشكل مواجه ميشود. دائم شكايت ميكند و چرا ميآورد اما «مومن» وقتي كه به رنجي دچار ميشود دائم و ذاكر روبه سوي پروردگار ميكند و ميگويد: « متی نصرا... » هنوز جمله را تمام نكرده بود كه دلم خاشعانه لرزيد. در دلم ادامه دادم و زمزمه كردم :« الا ،ان نصرا... قريب »( و آگاه باشيد، همانا ياري خداوند نزديك است)
باز هم چند هفته اي گذشت ، نزديك به 40 شب است كه تو را از من جدا كرده اند و هيچ خبري از آزادي نيست. اين بار نا آرامم و نا آرامتر از هميشه، مادر مهربانم مثل هميشه ميگويد توكل كن و پدر بزرگوارم هم مرا دعوت به صبر مي كند و مي گويد محكم باش.
ديدن روي ماه هر دوشان كافي است براي آرامش خاطر من اما امروز ناآرامم. نا آرامتر از هميشه . دلم پراست از اين همه بي وجداني و رفتارهايي كه ذرهاي بويي از انسانيت نبردهاند . تا « مهرك » عزيزم خبر ميدهد از دعاي كميلي كه قراراست در خانه پدرش برگزار كند آرام ميگيرم كه "چه چيز بهتر از دعاي كميل براي دل پر از درد من ...»
دعا را آغاز كرديم اما تنها چند خط به پايان دعا باقي مانده بود كه چندين ده نفر وارد منزل شدند و 70 نفر از ما را با خود بردند.
من و خواهرم « فاطمه » و برادرت «امين» هم جز 70 تن. چشمانمان را بستند و دستهايمان را هم . نفهميدم كجا ميبرندمان اما هر چه بود با تشويش خاطر و اضطراب و بي خبري از آينده شبمان را صبح كرديم و صبح فهميديم كه امين را به اوين ميبرند. رو به آسمان كردم و به خدا گفتم :«رب اغفرلي و لاخي و ادخلنا في رحمتك و انت ارحم الراحمين » (خداوندا، ببخش بر من و به بردارم و داخل كردان ما را در رحمتت در حاليكه تو ارحم الراحميني).
پس از 22 ساعت آزادمان كردند و من و فاطمه عزيزم به سمت خانه پدر و مادرمان رهسپار شديم.
در راه به تو فكر ميكردم و امين. اما بيشتر دغدغه و نگرانيام شده بود «هدي» .از وقتي تو رفتي امين پكر شد. خودت بهتر از هركسي ميداني كه اگر امين نارحت شود زمين هم به آسمان رود حل معضل نميشود. اما با او حرف زدم. ساعتها درد دل كرديم و من برايش گفتم كه بايد جاي خالي تو را حداقل براي هدي و مامان و بابا پركند و كرد... امين عزيز در تمام اين شبها وروزها لحظهاي از هدي غافل نبود. اما حالا دو برادر را برده بودند و من و هدي تنها ...
به پدر و مادرت فكر ميكردم و اين كه چطور خبر دستگيري امين را به آنها بدهم. يادم به مطلب « شرم از آزادي» ات افتاد. حالا من شرم دارم كه آزادم و تو بهترينم و برادرم امين در بنديد.
در خانه باز شد. مامان و بابا به همراه هدي بودند. مهدي آرام جانم ، لحظه آرامش من ، لحظه آزاديام نبود. بلكه لحظهاي بود كه مادر و پدر صبور و بزرگوارت را ديدم. پدر مرا محكم در آغوش گرفت و مادر مثل هميشه لبخند بر چهره داشت. آنها متوكل و مقاوم بودند با اين كه دو پسرشان در بندند. آن شب چشم از آنها برنداشتم و بي وقفه نگاهشان ميكردم كه ديدن سيماي مومن خود نوعي عبادت است . ايمان و توكل در چشمانشان موج ميزد...
باز هم چند هفتهاي گذشت . سركلاس نشسته بودم كه خبر آزادي «علي پيرحسين لو» را دادند. در پوست خود نميگنجيدم . شتابان به سمت فاطمه حركت كردم و او را در آغوش كشيدم. «علي» كه وارد خانه شد بياد مهماني افطاري اي افتادم كه در خانه خانم توحيدلو بود و من براي اولينبار با اين زوج خوشبخت آشنا شدم. مهماني كه تمام شد ،در راه خانه از تو پرسيدم در مورد مرد جوان آرامي كه خوب هم صحبت ميكرد. تو، علي پيرحسين لو را به من معرفي كردي و گفتي كه چه جوان با استعدادي است و اين كه چقدر علي را دوست داري و ...
شب به خانه آمدم . اشك همه چشمانم را تصاحب كرده بود. قرآن را در آغوشم گرفتم و به خدا گفتم : « پس كي نوبت من ميشه ؟ كه مهدي بهم زنگ بزنه و بگه كه آزاد شده ، كه در راه خونه هست...»
خداوند فرمود : «از تستغيثون ربكم فاستجاب لكم انی ممد كم بالف من الملائكه مردفين . و ما جعله الله الا بشري و لتطمئن به قلوبكم و ما النصر الا من عندا... ان ا... عزيز حكيم. (9و10 سوره انفال)
( و بياد آريد هنگامي را كه استغاثه به درگاه پروردگارتان ميكرديد پس دعاي شما را اجابت كردیم كه همانا من با 1000 فرشته به ياري شما آمدم و اين ياري فرشتگان را خدا نفرستاد مگر آن كه بشارت و مژده باشد و تا دلهاي شما را مطمئن سازیم و بدانيد كه نصرت و پيروزي نيست مگر از جانب خدا كه خدا را كمال قدرت و حكمت است).
دلم آرام گرفت. به خدا گفتم :" و ما لنا الا نتوكل علي ا... و قد هدنا سبلنا و لنصبرن علي ما اذيتمونا و علي ا... فليتوكل المتوكلون. ( 12 ابراهيم) ( و چرا بر خدا توكل نكنيم در حاليكه او ما را به راه راست هدايت فرموده و البته به آزار و ستم هاي شما صبر خواهيم كرد كه صاحب توكل بايد هميشه و در همه حال به خداوند توكل كند)
مهدي جان ، به همراه دوستان خوبم ( ياسمين و ساحل و لطيفه) خانه را آب و جارو كردم و حالا نشسته ام به انتظار تماس تو.كه بگويي آزاد شده اي و بر ميگردي به كنارم ، تا دوباره آرامش را به زندگيم برگرداني و روزهاي شاد و سبز را دوباره آغاز كنيم . نگاهم به در است و اميدم به خدا ....
ساره عظيمي
نيمه شب 13 آبان 1388

